(مسئله 2613) اگر حيوان حلال گوشت را به دستورى كه بعداً بيان مى شود، سر ببُرند ـ چه وحشى باشد چه اهلى ـ بعد از جان دادن، گوشت آن حلال و بدن آن، پاك است; ولى حيوانى كه نجاستخوار شده ـ اگر به دستورى كه در شرع معيّن نموده اند، آن را استبرا نكرده باشند ـ و حيوانى كه انسان با آن وطى و نزديكى كرده بعد از سربريدن، گوشت آن حلال نيست.
(مسئله 2614 ) حيوان حلال گوشت وحشى، مانند آهو و كبك و بز كوهى، و حيوان حلال گوشتى كه اهلى بوده و بعداً وحشى شده، مثل گاو و شتر اهلى كه فرار كرده و وحشى شده است، اگر به دستورى كه بعداً بيان مى شود، آنها را شكار كنند، پاك و حلال است; ولى حيوان حلال گوشت اهلى، مانند گوسفند و مرغ خانگى و حيوان حلال گوشت وحشى كه به واسطه تربيت كردن اهلى شده است، با شكار كردن، پاك مى شود ولى حلال نمى شود.
(مسئله 2615 ) حيوان حلال گوشت وحشى، در صورتى با شكار كردن حلال مى شود كه بتواند فرار كند يا پرواز نمايد. بنا براين، بچه آهو كه نمى تواند فرار كند و بچه كبك كه نمى تواند پرواز نمايد، با شكار كردن پاك مى شود ولى حلال نمى شود و اگر كسى آهو و بچه اش را كه نمى تواند فرار كند، با يك تير شكار نمايد، آهو حلال و بچه اش حرام است.
(مسئله 2616 ) حيوان حلال گوشتى كه مانند ماهى خون جهنده ندارد، اگر به خودى خود بميرد پاك است، ولى گوشت آن حلال نيست.
(مسئله 2617 ) حيوان حرام گوشتى كه مانند مار خون جهنده ندارد با سربريدن حلال نمى شود، ولى مرده آن پاك است.
(مسئله 2618 ) سگ و خوك با سربريدن و شكار كردن پاك نمى شوند و خوردن گوشت آنها هم حرام است. ولى حيوان حرام گوشتى را كه درنده و گوشتخوار است، مانند گرگ و پلنگ اگر به دستورى كه بيان مى شود سر ببرند يا با تير و مانند آن بكشند يا شكار كنند، پاك است، ولى خوردن گوشت آنها حرام است، و اگر با سگ شكارى آنها را شكار كنند، پاك شدن بدنشان هم اشكال دارد.
(مسئله 2619 ) حيواناتى مانند فيل، خرس، بوزينه، موش و همچنين مار و سوسمار كه در داخل زمين زندگى مى كنند، اگر خون جهنده داشته باشند و به خودى خود بميرند، نجس اند، و همچنين اگر سر آنها را ببرند، پاك نمى شوند; مگر راسو و سوسمار كه پاك شدن آن با تذكيه، خالى از وجه نيست.
(مسئله 2620 ) اگر از شكم حيوان زنده بچه مرده اى بيرون آيد يا آن را بيرون آورند، خوردن گوشت آن حرام است.
(مسئله 2621 ) دستور سر بريدن حيوان آن است كه چهار رگ بزرگ گردن آن را از پايين برآمدگى زير گلو به طور كامل ببُرند، و اگر آنها را بشكافند، كافى نيست.
(مسئله 2622 ) اگر بعضى از چهار رگ را ببرند و صبر كنند تا حيوان بميرد و بعد بقيّه را ببرند، فايده ندارد; بلكه اگر به اين مقدار هم صبر نكنند ولى به طور معمول چهار رگ را پشت سر هم نبرند، اگرچه پيش ازجان دادن حيوان بقيّه رگها را ببرند، بنا بر احتياط مستحب از خوردن گوشت آن اجتناب نمايند.
(مسئله 2623 ) اگر حيوانى مانند گرگ، گلوى گوسفند را به طورى بكند كه از چهار رگى كه در گردن است و بايد هنگام ذبح بريده شود، چيزى نمانده باشد، آن حيوان حرام شده است، ولى اگر مقدارى از گردن را بكند و چهار رگ باقى باشد، يا جاى ديگر بدن را بكند، در صورتى كه گوسفند زنده باشد و به دستورى كه بيان مى شود سر آن را ببرند پاك و حلال است.
(مسئله 2624 ) سر بريدن حيوان پنج شرط دارد:
1. كسى كه سر حيوان را مى بُرد ـ چه مرد باشد، چه زن ـ بايد كافر معاند نباشد و يا با اهل بيت پيامبر(صلى الله عليه وآله)اظهار دشمنى نكند، يعنى ناصبى نباشد; و بچه هم اگر مميّز باشد، يعنى خوب و بد را بفهمد، مى تواند سر حيوان را ببُرد;
2. سر حيوان را با چيزى ببُرند كه از آهن باشد; ولى چنانچه آهن پيدا نشود و طورى باشد كه اگر سر حيوان را نبُرند، مى ميرد، با چيز تيزى كه چهار رگ آن را جدا كند (مانند شيشه و سنگ تيز)، مى توان سر آن را بريد، بلكه اگر آهن در اختيار او نباشد، هر چند سر بريدن حيوان به حدّ اضطرار نرسد، سر بريدن با آنها و يا با استيل، مانعى ندارد;
3. در موقع سر بُريدن، جلوى بدن حيوان رو به قبله باشد و مسلمانى كه مى داند بايد رو به قبله سر ببُرد، اگر عمداً حيوان را رو به قبله نكند حيوان حرام مى شود; ولى اگر فراموش كند يا مسئله را نداند، يا قبله را اشتباه كند، يا نداند قبله كدام طرف است، يا نتواند حيوان را رو به قبله كند، اشكال ندارد.
4. وقتى مى خواهد سر حيوان را ببُرد يا كارد به گلويش بگذارد بايد به قصد سر بريدن، نام خدا را ببرد و اگر بدون چنين قصدى نام خدا را ببرد، مثل آنكه نام خدا را به جهت ديگرى برده، آن حيوان حلال نمى شود و خوردنش حرام است، ولى اگر از روى فراموشى نام خدا را نبرد، اشكال ندارد;
5. حيوان بعد از سر بريدن حركتى بكند; اگرچه مثلا چشم يا دُم خود را حركت دهد، يا پاى خود را به زمين زند كه معلوم شود زنده بوده است.
(مسئله 2625 ) سربريدن حيوان با دستگاه هايى كه اخيراً در برخى از كشورها متداول شده، در صورتى كه شرايط تذكيه مانند تسميه، آهن بودن وسيله ذبح و... رعايت شود، در حلّيت ذبايح كافى است و تذكيه اش خالى از وجه نيست.
(مسئله 2626 ) گوشت و مرغ ذبح شده كه از كشورهاى غير مسلمان وارد مى كنند، اگر معلوم نشود كه مسلمان آنها را ذبح نموده، محكوم به حرمت است و خوردن گوشت آن حلال نيست.
(مسئله 2627 ) اگر بعد از ذبح حيوان، معلوم شود كه يك رگ از چهار رگ آن بريده نشده يا شك داشته باشند كه چهار رگ بريده شده يا نه، محكوم به حرمت است و خوردن گوشت آن حلال نيست.
(مسئله 2628 ) اگر بخواهند شتر را بكشند كه بعد از جان دادن، حلال باشد، بايد علاوه بر رعايت پنج شرطى كه براى سر بريدن حيوانات بيان شد، كارد يا چيز ديگرى را كه از آهن و بُرنده باشد، در گودى بين گردن و سينه اش فرو كنند.
(مسئله 2629 )وقتى مى خواهند كارد را به گردن شتر فرو كنند، بهتر است كه شتر ايستاده باشد، ولى اگر در حالى كه زانوها را به زمين زده يا به پهلو خوابيده و جلوى بدنش رو به قبله است كارد را در گودى گردنش فرو كنند، اشكال ندارد.
(مسئله 2630 ) اگر به جاى اينكه كارد در گودى گردن شتر فرو كنند، سر آن را ببرند، يا گوسفند و گاو و مانند اينها را مثل شتر، كارد در گودى گردنشان فرو كنند، گوشت آنها حرام است; ولى اگر چهار رگ شتر را ببرند و تا زنده است به دستورى كه بيان شد، كارد در گودى گردنش فرو كنند، گوشت آن حلال است; و نيز اگر كارد در گودى گردن گاو يا گوسفند و مانند اينها فرو كنند و تا زنده است سر آن را ببرند، حلال است.
(مسئله 2631 ) اگر حيوانى سركش شود و نتوانند آن را به دستورى كه در شرع معيّن شده بكشند، يا مثلا در چاه بيفتد و احتمال دهند كه در آنجا بميرد و كشتن آن به دستور شرع ممكن نباشد، چنانچه با چيزى مثل شمشير كه به واسطه تيزى آن بدن زخم مى شود به بدن حيوان زخم بزنند و در اثر زخم جان دهد حلال مى شود و رو به قبله بودن آن لازم نيست; ولى بايد شرطهاى ديگرى كه براى سر بريدن حيوانات بيان شد، رعايت شود.
(مسئله 2632 ) چند چيز در سر بريدن حيوان مستحب است:
1. موقع سر بريدن گوسفند، دو دست و يك پاى آن را ببندند و پاى ديگرش را باز بگذارند; و موقع سر بريدن گاو، چهار دست و پايش را ببندند و دُم آن را باز بگذارند; و موقع كشتن شتر، دو دست آن را از پايين تا زانو يا تا زير بغل به يكديگر ببندند و پاهايش را باز بگذارند و مستحب است مرغ را بعد از سر بريدن رها كنند تا پر و بال بزند;
2. كسى كه حيوان را مى كشد رو به قبله باشد;
3. پيش از كشتن حيوان آب جلوى آن بگذارند;
4. كارى كنند كه حيوان كمتر اذيّت شود; مثلا كارد را خوب تيز كنند و با عجله سر حيوان را ببرند.
(مسئله 2633 ) چند چيز در سر بريدن حيوان مكروه است:
1. كارد را پشت حلقوم فرو كنند و به طرف جلو بياورند كه حلقوم از پشت آن بريده شود;
2. در جايى حيوان را بكشند كه حيوان ديگر آن را ببيند;
3. در شب يا پيش از ظهر روز جمعه سر حيوان را ببرند; ولى در صورت احتياج كراهت ندارد;
4. خود انسان حيوانى را كه پرورش داده است، بكشد; و احتياط آن است كه پيش از خارج شدن روح، پوست حيوان را نكنند و مغز حرام را كه در تيره پشت است، نبُرند; و حرام است كه پيش از خارج شدن روح، سر حيوان را از بدنش جدا كنند، ولى با اين عمل حيوان حرام نمى شود.
(مسئله 2634 ) اگر حيوانِ حلال گوشت وحشى را با اسلحه شكار كنند، با پنج شرط حلال است:
1. اسلحه شكار، مثل كارد و شمشير برنده باشد يا مثل نيزه و تير، تيز باشد كه به واسطه تيز بودن، بدن حيوان را پاره كند، و اگر به وسيله دام يا چوب و سنگ و مانند اينها حيوانى را شكار كنند، خوردن آن حرام است، و اگر حيوانى را با تفنگ شكار كنند، چنانچه گلوله در بدن حيوان فرو رود و آن را پاره كند، حلال است;
2. كسى كه حيوانى را شكار مى كند ـ چه مرد باشد چه زن ـ بايد كافر معاند نباشد و يا با اهل بيت پيامبر(صلى الله عليه وآله)، اظهار دشمنى نكند، يعنى ناصبى نباشد، بچه هم اگر مميّز باشد، يعنى خوب و بد را بفهمد، مى تواند حيوان را شكار كند و آن حيوان حلال است;
3. اسلحه را براى شكار كردن حيوان به كار برد و اگر مثلا جايى را نشان كند و اتّفاقاً حيوانى را بكشد، خوردن آن حرام است;
4. در وقت به كار بردن اسلحه، نام خدا را ببرد و چنانچه عمداً نام خدا را نبرد، شكار حلال نمى شود; ولى اگر فراموش كند، اشكال ندارد;
5. وقتى به حيوان برسد كه مرده باشد يا اگر زنده است، به اندازه سر بريدن آن وقت نباشد و چنانچه به اندازه سر بريدن وقت باشد و سر حيوان را نبُرد تا بميرد، حرام است.
(مسئله 2635 ) اگر دو نفر حيوانى را شكار كنند و يكى از آن دو نام خدا را ببرد، و ديگرى عمداً نام خدا را نبرد، آن حيوان حلال نيست.
(مسئله 2636 ) اگر بعد از آنكه حيوانى را تير زدند مثلا در آب بيفتد و انسان بداند كه حيوان به واسطه تير و افتادن در آب جان داده، و يا شك كند كه فقط در اثر تير بوده يا نه، حلال نيست.
(مسئله 2637 ) اگر با سگ غصبى يا اسلحه غصبى حيوانى را شكار كند، شكار حلال است و مال خود اوست; ولى گذشته از اينكه گناه كرده، بايد اجرت اسلحه يا سگ را به صاحبش بپردازد.
(مسئله 2638 ) اگر حيوانى را شكار كنند يا سر ببرند و بچه زنده اى از آن بيرون آيد، چنانچه آن بچه را به دستورى كه در شرع معيّن شده، سر ببرند، حلال وگرنه حرام است.
(مسئله 2639 ) اگر حيوانى را شكار كنند يا سر ببرند و بچه مرده اى از شكمش بيرون آورند، چنانچه خلقت آن بچه كامل باشد و مو يا پشم در بدنش روييده باشد، پاك و حلال است.
(مسئله 2640 ) اگر سگ شكارى حيوان حلال گوشت وحشى را شكار كند با شش شرط گوشت آن پاك و حلال است:
1. سگ به طورى تربيت شده باشد كه هر وقت آن را براى گرفتن شكار بفرستند برود و هر وقت از رفتن بازدارند بايستد; ولى اگر در وقت نزديك شدن به شكار با بازداشتن نايستد مانعى ندارد; و احتياط واجب آن است كه اگر عادت دارد قبل از رسيدن صاحبش شكار را مى خورد از شكار آن اجتناب كنند، ولى اگر اتّفاقاً شكار را بخورد، اشكال ندارد;
2. صاحب سگ آن را بفرستد و اگر سگ خود سرانه به شكار رود و حيوانى را شكار كند خوردن گوشت آن حرام است; بلكه اگر خود سرانه به دنبال شكار رود و بعداً صاحبش بانگ بزند كه زودتر آن را به شكار برساند، اگرچه به واسطه صداى صاحبش شتاب كند، بنا بر احتياط واجب بايد از خوردن آن شكار خوددارى نمايد;
3. كسى كه سگ را مى فرستد ـ چه مرد باشد چه زن ـ بايد كافر معاند نباشد و يا با اهل بيت پيامبر(صلى الله عليه وآله)، اظهار دشمنى نكند، يعنى ناصبى نباشد; بچه هم اگر مميّز باشد، يعنى خوب و بد را بفهمد مى تواند سگ را براى شكار بفرستد;
4. وقتى كه سگ را براى شكار مى فرستند نام خدا را ببرد و اگر عمداً نام خدا را نبرد، آن شكار حرام است، ولى اگر از روى فراموشى باشد اشكال ندارد و اگر هنگام فرستادن سگ عمداً نام خدا را نبرد ولى پيش از آنكه سگ به شكار برسد نام خدا را ببرد، بنا بر احتياط واجب بايد از آن شكار اجتناب نمايد;
5. شكار به واسطه زخمى كه از دندان سگ پيدا كرده بميرد، پس اگر سگ شكار را خفه كند، يا شكار در اثر دويدن يا ترس بميرد، حلال نيست.
6. كسى كه سگ را فرستاده، وقتى برسد كه حيوان مرده باشد يا اگر زنده است به اندازه سر بريدن آن وقت نباشد، پس اگر وقتى برسد كه به اندازه سر بريدن آن وقت باشد، مثلا حيوان چشم يا دم خود را حركت دهد يا پاى خود را به زمين بزند، چنانچه سر حيوان را نبرد تا بميرد، حلال نيست.
(مسئله 2641 ) كسى كه سگ را فرستاده اگر وقتى برسد كه بتواند سر حيوان را ببرد، چنانچه به طور معمول و با شتاب مثلا كارد را بيرون آورد و وقت سر بريدن بگذرد و آن حيوان بميرد، حلال است، ولى اگر مثلا به واسطه زياد تنگ بودن غلاف يا چسبندگى آن بيرون آوردن كارد طول بكشد و وقت بگذرد، حلال نمى شود، و نيز اگر چيزى همراه او نباشد كه با آن سر حيوان را ببرد و حيوان بميرد، واجب آن است كه از خوردن آن خوددارى كند.
(مسئله 2642 ) اگر چند سگ را بفرستد و با هم حيوانى را شكار كنند، چنانچه همه آنها داراى شرطهايى كه در صفحه قبل بيان شد بوده اند، شكار حلال است و اگر يكى از آنها داراى آن شرطها نبوده، شكار حرام است.
(مسئله 2643 ) اگر سگ را براى شكار حيوان مخصوصى بفرستد و آن سگ حيوان ديگرى را شكار كند، آن شكار حلال و پاك است; و نيز اگر آن حيوان را با حيوان ديگرى شكار كند، هر دوى آنها حلال و پاك هستند.
(مسئله 2644 ) اگر چند نفر با هم يك سگ را بفرستند و يكى از آنها عمداً نام خدا را نبرد، آن شكار حرام است.
(مسئله 2645 ) اگر بازِ شكارى يا حيوان ديگرى غير از سگ شكارى حيوانى را شكار كند، آن شكار حلال نيست; ولى اگر وقتى برسند كه حيوان زنده باشد و به دستورى كه در شرع معيّن شده سر آن را ببرند، حلال است.
(مسئله 2646 ) اگر ماهى فَلس دار را زنده از آب بگيرند و بيرون از آب جان دهد، پاك و خوردن آن حلال است و چنانچه در آب زنده صيد شده و در تور يا شبكه مرده، خوردنش حلال مى باشد و اگر به غير صيد بميرد، بدنش پاك، ولى خوردن آن حرام است و ماهى بدون فلس را اگرچه زنده از آب بگيرند و بيرون از آب جان دهد، حرام است.
(مسئله 2647 ) اگر ماهى از آب بيرون بيفتد يا موج آن را بيرون بيندازد يا آب فرو رود و ماهى در خشكى بماند، چنانچه بداند كه آن ماهى زنده از آب بيرون افتاده، خوردن آن حلال است.
(مسئله 2648 ) كسى كه ماهى را صيد مى كند، لازم نيست مسلمان باشد و در موقع گرفتن، نام خدا را ببرد; ولى مسلمان بايد بداند كه آن را زنده گرفته اند و در خارج از آب مرده است.
(مسئله 2649 ) ماهى مرده اى كه معلوم نيست آن را زنده از آب گرفته اند يا نه، چنانچه در دست مسلمان باشد، حلال است; و اگر در دست كافر باشد، اگرچه بگويد آن را زنده گرفته ام، حرام است.
(مسئله 2650 ) خوردن ماهى زنده، اشكال ندارد.
(مسئله 2651 ) اگر ماهى زنده را بريان كنند يا در بيرون از آب يا داخل آب پيش از جان دادن بكشند، خوردن آن اشكال ندارد.
(مسئله 2652 ) اگر ملخ را با دست يا به وسيله ديگرى زنده بگيرند، بعد از جان دادن، خوردن آن حلال است; و لازم نيست كسى كه آن را مى گيرد مسلمان باشد و در موقع گرفتن، نام خدا را ببرد. ولى اگر ملخ مرده اى در دست كافر باشد و معلوم نباشد كه آن را زنده گرفته يا نه، اگرچه بگويد زنده گرفته ام، حلال نيست.
(مسئله 2653 ) خوردن ملخى كه بال در نياورده و نمى تواند پرواز كند، حرام است.
(مسئله 2654 ) خوردن گوشت مرغى كه مثل شاهين چنگال دارد، حرام است و خوردن گوشت پرستو و هُد هُد، مكروه است.
(مسئله 2655 ) اگر چيزى را كه روح دارد از حيوان زنده جدا نمايند، مثلا دنبه يا مقدارى گوشت از گوسفند زنده ببرند، نجس و خوردن آن حرام است.
(مسئله 2656 ) چهارده چيز از حيوانات حلال گوشت، حرام است:
1. خون; 2. فضله; 3. نرى; 4. فَرْج; 5. بچه دان; 6. غدد (دشول); 7. تخم (دنبلان); 8. چيزى كه در مغز كلّه به شكل نخود است; 9. مغز حرام (نخاع) كه در ميان تيره پشت است; 10. پى (كه در دو طرف تيره پشت است); 11. زهره دان; 12. سپرز (طحال); 13. مثانه; 14. مردمك (عدسى و سياهى) چشم.
(مسئله 2657 )خوردن چيزهايى كه نزد همه مردم خبيث است، مثل خوردن آب بينى و سرگين، حرام است; و احتياط واجب آن است كه از خوردن چيزهايى كه طبيعت برخى از انسانها از آن تنفر دارد و در نزد بعضى از مردم خبيث است، اجتناب كنند; ولى اگر پاك باشد و مقدارى از آن به طورى با چيز حلال مخلوط شود كه در نظر مردم به حساب نيايد، خوردن آن اشكال ندارد.
(مسئله 2658 ) خوردن مقدار كمى از تربت حضرت سيّدالشهدا(عليه السلام) براى شفا، و براى تبرك در عصر عاشورا و عيد غدير و عيد فطر و خوردن گِل داغستان و گِل ارمنى براى معالجه، اگر درمان، منحصر به خوردن اينها باشد، اشكال ندارد.
(مسئله 2659 ) فرو بردن آب بينى و خلط سينه كه در دهان آمده و نيز فرو بردن غذايى كه موقع خلال كردن از لاى دندان بيرون مى آيد، اگر طبيعت انسان از آن متنفّر نباشد، اشكال ندارد.
(مسئله 2660 ) خوردن چيزى كه براى انسان ضرر مهمى در نزد عقلا دارد، حرام است.
(مسئله 2661 ) خوردن گوشت اسب و قاطر و الاغ مكروه است و اگر كسى با آنها وطى (نزديكى) نمايد، گوشت و شير آنها حرام مى شود و بايد آنها را به شهر ديگرى برده و در آنجا بفروشند.
(مسئله 2662 ) اگر با حيوان حلال گوشتى مثل گاو و گوسفند و شتر نزديكى كنند، بول و سرگين آنها نجس مى شود و آشاميدن شير آنها نيز حرام است و بايد بلافاصله آن را بكشند و بسوزانند; و كسى كه با آن نزديكى كرده پول آن را به صاحبش بپردازد.
(مسئله 2663 ) آشاميدن شراب، حرام و در بعضى از روايات بزرگ ترين گناه شمرده شده است و اگر كسى آن را حلال بداند، در صورتى كه متوجه باشد كه لازمه حلال دانستن آن تكذيب خدا و پيامبر(صلى الله عليه وآله) مى باشد، كافر است. از حضرت امام جعفر صادق(عليه السلام)روايت شده كه فرمودند: «شراب ريشه بديها و منشأ گناهان است و كسى كه شراب مى خورد، عقل خود را از دست مى دهد و در آن موقع خدا را نمى شناسد و از هيچ گناهى باك ندارد و هيچ حرمتى را نگه نمى دارد و حقّ خويشان نزديك را رعايت نمى كند و از زشتيهاى آشكار روى نمى گرداند و روح ايمان و خداشناسى از بدن او بيرون مى رود و روح ناقص خبيثى كه از رحمت خدا دور است در او مى ماند و خدا و فرشتگان و پيامبران و مؤمنين او را لعنت مى كنند و تا چهل روز نماز او قبول نمى شود و روز قيامت روى او سياه است و زبان او از دهانش بيرون مى آيد و آب دهان او به سينه اش مى ريزد و فرياد تشنگى او بلند است».
(مسئله 2664 ) سر سفره اى كه در آن شراب مى خورند، اگر انسان يكى از آنان حساب شود، بنا بر احتياط واجب نبايد بنشيند و چيز خوردن از آن سفره، حرام است.
(مسئله 2665) بر هر مسلمان واجب است مسلمان ديگرى را كه در اثر گرسنگى يا تشنگى نزديك است بميرد، غذا يا آب داده و او را از مرگ نجات دهد; همچنين اگر آن شخص مسلمان نباشد، ولى انسانى است كه قتل او جايز نيست.
(مسئله 2666 ) هنگام غذا خوردن چند چيز مستحب است:
1. پيش از غذا خوردن و بعد از آن دستها را بشويد و با دستمال خشك كند;
2. ميزبان پيش از همه شروع به غذا خوردن كند و بعد از همه دست بكشد;
3. در ابتداى غذا خوردن «بسم اللّه» بگويد، و اگر چند نوع غذا در سفره باشد، هنگام خوردن از هر كدام، گفتن «بسم اللّه» مستحب است;
4. با دست راست غذا بخورد;
5. با سه انگشت يا بيشتر غذا بخورد و با دو انگشت نخورد;
6. اگر چند نفر سر يك سفره نشسته اند هر كس از غذايى كه در برابر اوست، بخورد;
7. لقمه را كوچك بردارد و خوب بجود;
8. سر سفره زياد بنشيند و غذا خوردن را طول دهد;
9. هنگام دست كشيدن از غذا حمد و سپاس خدا را به جا آورد;
10. پس از غذا خلال كند و يا مسواك نمايد;
11. آنچه از سفره بيرون ريخته جمع كند و بخورد; ولى اگر در بيابان غذا مى خورد مستحب است آنچه را از سفره بيرون ريخته براى پرندگان و حيوانات بگذارد;
12. در آغاز روز و آغاز شب غذا بخورد و از غذا خوردن در ميان روز و ميان شب بپرهيزد;
13. پس از غذا به پشت بخوابد و پاى راست را روى پاى چپ بگذارد;
14. در ابتداى غذا و آخر آن كمى نمك بخورد;
15. ميوه را پيش از خوردن بشويد.
(مسئله 2667 ) هنگام غذا خوردن چند چيز مكروه است:
1. غذا خوردن در حال سيرى;
2. پر خوردن; و در خبر است كه خداوند عالم بيشتر از هر چيز از شكم پر بدش مى آيد;
3. نگاه كردن به چهره ديگران هنگام غذا خوردن;
4. خوردن غذاى داغ و فوت كردن به چيزى كه مى خورد يا مى آشامد;
5. پس از گذاشتن نان در سفره، منتظر چيز ديگرى ماندن;
6. گذاشتن نان زير ظرف غذا و بريدن آن با كارد;
7. تميز كردن استخوان به گونه اى كه چيزى در آن نماند;
8. پوست گرفتن ميوه;
9. دور انداختن ميوه پيش از آنكه به طور كامل خورده شود.
(مسئله 2668 ) در آشاميدن آب چند چيز مستحب است:
1. آب را به طور مكيدن بياشامد;
2. در روز ايستاده بياشامد;
3. پيش از آشاميدن آب «بسم اللّه» و پس از آن «الحمد للّه» بگويد;
4. آب را با سه نفس و از روى ميل بياشامد;
5. پس از آشاميدن حضرت امام حسين(عليه السلام) و اهل بيت و ياران ايشان را ياد نمايد و بر قاتلان آن حضرت لعن و نفرين نمايد.
(مسئله 2669 ) در آشاميدن آب چند چيز مكروه است:
1. زياد آشاميدن;
2. آشاميدن پس از غذاى چرب;
3. آشاميدن آب با دست چپ;
4. آشاميدن آب در شب به حالت ايستاده;
5. آشاميدن از جاى شكسته كوزه، ليوان ونيز از جايى كه دسته آن است.
«نذر» آن است كه انسان ملتزم شود كه كار خيرى را براى خدا به جا آورد، يا كارى را كه انجام ندادن آن بهتر است، براى خدا ترك نمايد.
(مسئله 2670 ) در نذر بايد صيغه خوانده شود و لازم نيست آن را به عربى بخوانند. پس اگر كسى مثلاً بگويد: «چنانچه بهبود يابم براى خداست بر من كه ده تومان به فقير بدهم»، نذر او صحيح است.
(مسئله 2671 ) نذر كننده بايد مكلّف و عاقل باشد و به اختيار و قصد خود نذر كند. بنا براين، نذر كردن كسى كه او را مجبور كرده اند، يا به واسطه عصبانى شدن، بى اختيار نذر كرده، صحيح نيست.
(مسئله 2672 ) آدم سفيهى كه مال خود را در كارهاى بيهوده مصرف مى كند، نذرهاى مربوط به مالش، صحيح نيست.
(مسئله 2673 ) نذر زن بدون اجازه شوهرش ـ اگر مانع از حقوق واجبه شوهر، مانند حقّ استمتاع به طور متعارف باشد ـ باطل است.
(مسئله 2674 ) هرگاه زن نذر كند و نذرش صحيح باشد، شوهرش حق ندارد نذر او را به هم بزند يا او را از عمل كردن به نذر باز دارد.
(مسئله 2675 ) انسان كارى را مى تواند نذر كند كه انجام آن برايش ممكن باشد، بنا براين، كسى كه نمى تواند پياده به كربلا برود، اگر نذر كند كه پياده برود، نذر او صحيح نيست.
(مسئله 2676 ) اگر انسان نذر كند كه كار حرام يا مكروهى را انجام دهد، يا كار واجب يا مستحبّى را ترك كند، نذر او صحيح نيست.
(مسئله 2677 ) اگر كسى نذر كند كه كار مباحى را انجام دهد يا ترك نمايد، چنانچه انجام و ترك آن از هر جهت مساوى باشد، نذر او صحيح نيست; و اگر انجام آن از جهتى بهتر باشد و انسان به قصد همان جهت نذر كند، مثلا نذر كند غذايى را بخورد كه براى عبادت نيرو بگيرد نذر او صحيح است; همچنين اگر ترك آن از جهتى بهتر باشد و انسان براى همان جهت نذر كند كه آن را ترك نمايد، مثلا براى اينكه استعمال دخانيات مضر است نذر كند كه آن را استعمال نكند، نذر او صحيح است.
(مسئله 2678 ) اگر كسى نذر كند نماز واجب خود را در جايى بخواند كه به خودى خود ثواب نماز در آنجا زياد نيست، مثلا نذر كند نماز را در اتاق بخواند، چنانچه نماز خواندن در آنجا از جهتى بهتر باشد، مثلا به واسطه اينكه خلوت است انسان حضور قلب پيدا مى كند، نذر او صحيح است.
(مسئله 2679 ) اگر نذر كند عملى را انجام دهد، بايد همان طور كه نذر كرده به جا آورد، پس اگر نذر كند كه روز اول ماه صدقه بدهد، يا روزه بگيرد، يا نماز اول ماه بخواند چنانچه قبل از آن روز يا بعد از آن به جا آورد، كفايت نمى كند; و نيز اگر نذر كند كه وقتى بيمار او خوب شد صدقه بدهد، چنانچه پيش از آنكه بهبود يابد صدقه را بپردازد، كافى نيست.
(مسئله 2680 ) اگر نذر كند روزه بگيرد ولى وقت و مقدار آن را معيّن نكند، چنانچه يك روز روزه بگيرد، كافى است; و اگر نذر كند نماز بخواند و مقدار و خصوصيّات آن را معيّن نكند، اگر يك نماز دو ركعتى بخواند كفايت مى كند و اگر نذر كند صدقه بدهد و جنس و مقدار آن را معيّن نكند اگر چيزى بدهد كه بگويند صدقه داده، به نذر عمل كرده است و اگر نذر كند كارى را براى خدا به جا آورد، در صورتى كه يك نماز بخواند يا يك روز روزه بگيرد، يا چيزى صدقه بدهد، نذر خود را انجام داده است.
(مسئله 2681 ) اگر نذر كند روز معيّنى را روزه بگيرد، بايد همان روز را روزه بگيرد و چنانچه در آن روز مسافرت كند، قضاى آن روز بر او واجب است.
(مسئله 2682 ) اگر انسان از روى اختيار به نذر خود عمل نكند، بايد كفّاره بدهد، يعنى يك بنده آزاد كند يا به شصت فقير طعام دهد يا دو ماه پى در پى روزه بگيرد، يعنى بايد سى و يك روز آن پشت سرهم باشد.
(مسئله 2683 ) اگر نذر كند تا وقت معيّنى عملى را ترك كند، بعد از گذشتن آن وقت مى تواند آن عمل را به جا آورد و اگر پيش از گذشتن وقت از روى فراموشى يا ناچارى انجام دهد، چيزى بر او واجب نيست، ولى بازهم لازم است كه تا آن وقت آن عمل را به جا نياورد و چنانچه دوباره پيش از رسيدن آن وقت بدون عذر آن عمل را انجام دهد، بايد به مقدارى كه در مسئله قبل بيان شد، كفّاره بدهد.
(مسئله 2684 ) كسى كه نذر كرده عملى را ترك كند و وقتى براى آن معيّن نكرده است، اگر از روى فراموشى يا ناچارى يا ندانستن، آن عمل را انجام دهد، كفّاره بر او واجب نيست; ولى چنانچه از روى اختيار آن را به جا آورد، براى دفعه اول بايد كفّاره بدهد.
(مسئله 2685 ) اگر نذر كند كه در هرهفته روز معيّنى، مثلا روز جمعه را روزه بگيرد، چنانچه يكى از جمعه ها عيد فطر يا قربان باشد يا در روز جمعه عذر ديگرى مانند حيض براى او پيدا شود، بايد آن روز را روزه نگيرد و قضاى آن را به جا آورد.
(مسئله 2686 ) اگر نذر كند كه مقدار معيّنى صدقه بدهد چنانچه پيش از دادن صدقه بميرد، بايد آن مقدار را از مال او صدقه بدهند.
(مسئله 2687 ) اگر نذر كند كه به فقير معيّنى صدقه بدهد نمى تواند آن را به فقير ديگر بدهد و اگر آن فقير بميرد، بنا بر احتياط بايد به ورثه او بدهد.
(مسئله 2688 ) اگر نذر كند به زيارت يكى از امامان(عليهم السلام)، مثلا به زيارت حضرت اباعبدالله(عليه السلام) مشرّف شود، چنانچه به زيارت امام ديگر برود، كافى نيست; و اگر به واسطه عذرى نتواند آن امام را زيارت كند، چيزى بر او واجب نيست.
(مسئله 2689 ) كسى كه نذر كرده زيارت برود و غسل زيارت و نماز آن را نذر نكرده، لازم نيست آنها را به جا آورد.
(مسئله 2690 ) اگر كسى براى حرم يكى از امامان(عليهم السلام) يا امامزادگان چيزى نذر كند، بايد آن را به مصارف حرم از قبيل فرش و پرده و روشنايى برساند، و اگر براى امام(عليه السلام)يا امامزاده نذر كند، مى تواند به خدامى كه مشغول خدمت هستند بدهد چنانچه مى تواند به مصارف حرم يا ساير كارهاى خير به قصد بازگشت ثواب آن به منذورله برساند.
(مسئله 2691 ) اگر براى خود امام(عليه السلام) چيزى نذر كند، چنانچه مصرف معيّنى را قصد كرده، بايد به همان مصرف برساند، و اگر مصرف معيّنى را قصد نكرده، بايد به فقرا و زوّار بدهد يا مسجد و مانند آن بسازد و ثواب آن را هديه آن امام نمايد، همچنين است اگر چيزى را براى امامزاده اى نذر كند.
(مسئله 2692 ) گوسفندى را كه براى صدقه، يا براى يكى از امامان نذر كرده پشم آن و مقدارى كه چاق مى شود جزء نذر است، و اگر پيش از آنكه به مصرف نذر برسد شير بدهد يا بچه بياورد، بايد به مصرف نذر برسانند.
(مسئله 2693 ) هرگاه نذر كند كه اگر بيمار او خوب شود يا مسافر او بيايد عملى را انجام دهد، چنانچه معلوم شود كه پيش از نذر كردن بيمار خوب شده يا مسافر آمده است، عمل كردن به نذر لازم نيست.
(مسئله 2694 ) اگر پدر يا مادر نذر كند كه دختر خود را به سيّد شوهر دهد، بعد از آنكه دختر به سنّ تكليف رسيد، احتياط آن است كه اگر بتوانند او را راضى نمايند كه به سيّد شوهر كند.
(مسئله 2695 ) هرگاه با خدا عهد كند كه اگر به حاجت شرعى خود برسد كار خيرى را انجام دهد، بعد از آنكه حاجتش برآورده شد بايد آن كار را انجام دهد; و نيز اگر بدون آنكه حاجتى داشته باشد، عهد كند كه عمل خيرى را انجام دهد، آن عمل بر او واجب مى شود.
(مسئله 2696 ) در «عهد» نيز مانند «نذر» بايد صيغه خوانده شود و نيز كارى را كه عهد مى كند انجام دهد، بايد ترك آن بهتر از انجام آن نباشد.
(مسئله 2697 ) اگر به عهد خود عمل نكند، بايد كفّاره بدهد، يعنى شصت فقير را سير كند، يا دو ماه پى در پى روزه بگيرد يا يك بنده آزاد كند.
(مسئله 2698 ) اگر كسى قسم بخورد كه كارى را انجام دهد يا ترك كند و مثلا قسم بخورد كه روزه بگيرد يا دخانيات استعمال نكند، چنانچه عمداً مخالفت كند، بايد كفّاره بدهد، يعنى يك بنده آزاد كند يا ده فقير را سير كند يا آنان را بپوشاند، و اگر اينها را نتواند انجام دهد، بايد سه روز، روزه بگيرد و بنا بر احتياط واجب پى در پى باشد.
(مسئله 2699 ) قسم چند شرط دارد:
1. كسى كه قسم مى خورد، بايد بالغ و عاقل باشد و اگر مى خواهد نسبت به مال خودش قسم بخورد، بايد در حال بالغ شدن، سفيه نباشد و از روى قصد و اختيار قسم بخورد. پس قسم خوردن بچه و ديوانه و مست و كسى كه مجبورش كرده اند، درست نيست; همچنين است اگر در حال عصبانى بودن، بدون قصد، قسم بخورد;
2. كارى را كه قسم مى خورد انجام دهد، بايد حرام و مكروه نباشد، و كارى را كه قسم مى خورد ترك كند، بايد واجب و مستحب نباشد، و اگر قسم بخورد كه كار مباحى را به جا آورد، بايد ترك آن در نظر مردم، بهتر از انجام دادنش نباشد، و نيز اگر قسم بخورد كار مباحى را ترك كند، بايد انجام دادن آن در نظر مردم بهتر از تركش نباشد;
3. به يكى از اسامى خداوند عالم قسم بخورد كه به غير ذات مقدس او گفته نمى شود; مانند «خدا» و «اللّه». همچنين اگر به اسمى قسم بخورد كه به غير خدا هم مى گويند، ولى به قدرى به خدا گفته مى شود كه هر وقت كسى آن اسم را بگويد، ذات مقدس حق در نظر مى آيد، مثل آنكه به خالق و رازق قسم بخورد، صحيح است; بلكه اگر به لفظى قسم بخورد كه بدون قرينه، خدا به نظر نمى آيد، ولى او قصدِ خدا را كند، مقتضاى احتياط عمل به آن قسم است;
4. قسم را به زبان بياورد و اگر بنويسد يا در قلبش آن را قصد كند، صحيح نيست; ولى آدم لال اگر با اشاره قسم بخورد، صحيح است;
5. عمل كردن به قسم براى او ممكن باشد و اگر موقعى كه قسم مى خورد، ممكن باشد و بعد تا آخرِ وقتى كه براى قسم معيّن كرده، ناتوان شود يا برايش مشقّت داشته باشد، قسم او از وقتى كه ناتوان شده به هم مى خورد.
(مسئله 2700 ) اگر قسم فرزند به قصد اذيت كردن پدر و يا مادر باشد، يا شوهر از قسم خوردن زن در امورى كه مانع از حقّ استمتاع شوهر باشد جلوگيرى نمايد، قسم آنان صحيح نيست، مگر در فعل واجب و ترك حرام كه عمل به آن مثل بقيّه قسمها واجب است.
(مسئله 2701 ) اگر انسان از روى فراموشى يا ناچارى به قَسم عمل نكند، كفّاره بر او واجب نيست; همچنين است اگر مجبورش كنند كه به قسم عمل ننمايد، و قسمى كه آدم وسواسى مى خورد، مثل اينكه مى گويد: «واللّه الآن مشغول نماز مى شوم»، و به واسطه وسواس مشغول نمى شود، اگر وسواس او به گونه اى باشد كه بى اختيار به قسم عمل نكند، كفّاره ندارد.
(مسئله 2702 ) كسى كه قسم مى خورد، اگر حرف او راست باشد، قسم خوردن او مكروه است و اگر دروغ باشد، حرام و از گناهان بزرگ است; ولى اگر براى اينكه خود يا مسلمان ديگرى را از شرّ ظالمى نجات دهد، قسم دروغ بخورد، اشكال ندارد; بلكه گاهى واجب مى شود و اين نوع قسم خوردن غير از قسمى است كه در مسائل قبل بيان شد.
«وقف» آن است كه انسان ملكى را ثابت نگه دارد و منافع آن را براى شخص يا اشخاص يا براى كار و يا مصرفى تعيين نمايد; مانند اينكه زمينى را براى مسجد يا حسينيه يا مدرسه و يا فقرا مخصوص سازد. به اين كار در اصطلاح «وقف» و به مالى كه وقف مى شود «موقوفه» و به وقف كننده «واقف» و به كسى كه براى او يا مصرفى كه براى آن وقف شده «موقوف عليه» گفته مى شود.
وقف بر دو نوع است: «وقف خاص»، مانند آنكه چيزى را براى اولاد خود وقف نمايد; «وقف عام» كه اختصاص به افراد خاصى ندارد، مانند آنكه چيزى را براى مسجد يا حسينيه و يا فقرا وقف كند.
(مسئله 2703 ) اگر كسى چيزى را وقف كند، از مِلك او خارج مى شود و خود او و ديگران نمى توانند آن را ببخشند يا بفروشند و كسى هم از آن ملك ارث نمى برد; ولى در بعضى از موارد كه در (مسئله 2110 و 2111) گفته شد، فروختن آن اشكال ندارد.
(مسئله 2704 ) لازم نيست صيغه وقف را به عربى بخوانند; بلكه اگر كسى مثلا بگويد: «خانه خود را وقف كردم» وقف، صحيح است و محتاج به قبول هم نيست، حتّى در وقف خاص.
(مسئله 2705 ) اگر ملكى را براى وقف معيّن كند و پيش از خواندن صيغه وقف پشيمان شود يا از دنيا برود، وقف صحيح نيست.
(مسئله 2706 ) كسى كه مالى را وقف مى كند، مى تواند براى هميشه وقف كند; و مى تواند نيز براى مدت معلومى وقف كند، پس اگر مثلا بگويد: «اين مال تا ده سال وقف باشد و بعد نباشد»، و يا بگويد: «اين مال تا ده سال وقف باشد و بعد تا پنج سال وقف نباشد، و بعد دوباره وقف باشد»، صحيح است.
(مسئله 2707 ) لازم نيست وقف از موقع خواندن صيغه باشد، بنا براين، اگر كسى بگويد اين مال بعد از مردن من وقف باشد، وقف صحيح است، ليكن چون قبض محقق نشده ورثه مى توانند وقف را به هم بزنند.
(مسئله 2708 ) وقف در صورتى صحيح است كه مال وقف را به تصرّف كسى كه براى او وقف شده يا وكيل، يا ولىّ او بدهند; ولى اگر چيزى را بر اولاد صغير خود وقف كند و به قصد اينكه آن چيز ملك آنان شود، از طرف آنان نگهدارى نمايد، وقف صحيح است.
(مسئله 2709 ) اگر مسجدى را وقف كنند، بعد از آنكه واقف به قصد واگذار كردن اجازه دهد كه در آن مسجد نماز بخوانند، همين كه يك نفر در آن مسجد نماز خواند، وقف محقّق مى شود.
(مسئله 2710 ) وقف كننده بايد بالغ، عاقل و با قصد و اختيار باشد ـ اگرچه وقف بچه مميّز ده ساله كه رشيد و عاقل باشد خالى از قوّت نيست ـ و شرعاً بتواند در مال خود تصرّف كند; بنا براين، سفيه كه حق ندارد در مال خود تصرّف نمايد اگر چيزى را وقف كند صحيح نيست.
(مسئله 2711 ) اگر مالى را براى كسانى كه اصلاً موجود نباشند وقف كند، درست نيست; ولى وقف براى كسانى كه به زودى موجود مى شوند و وقف براى بچه اى كه در رحم مادر است و همچنين وقف براى اشخاصى كه بعضى از آنها موجود باشند، صحيح است و آنها كه به دنيا نيامده اند بعد از تولّد با ديگران شريك مى شوند.
(مسئله 2712 ) اگر چيزى را بر خودش وقف كند، مثل آنكه مغازه اى را وقف كند كه درآمد آن را بعد از مرگ او خرج مقبره اش نمايند، صحيح نيست; ولى اگر مثلا مالى را بر فقرا وقف كند و خودش فقير شود، مى تواند از منافع وقف استفاده نمايد.
(مسئله 2713 ) اگر براى چيزى كه وقف كرده متولّى معيّن كند بايد مطابق قرارداد او عمل نمايند و اگر معيّن نكند، چنانچه بر افراد مخصوصى مثلا بر اولاد خود وقف كرده باشد، نسبت به چيزهايى كه مربوط به مصلحت وقف است كه در نفع بردن طبقات بعد نيز دخالت دارد، اختيار آن با مجتهد جامع الشرائط است، و نسبت به چيزهايى كه مربوط به استفاده طبقه موجود است، اگر آنها بالغ باشند اختيار با خود آنان است و اگر بالغ نباشند، اختيار با ولىّ ايشان است و براى استفاده آنان از وقف اجازه مجتهد جامع الشرائط، لازم نيست.
(مسئله 2714 ) اگر ملكى را مثلا بر فقرا يا سادات وقف نمايد، يا وقف كند كه منافع آن به مصرف خيرات برسد، در صورتى كه براى آن ملك متولّى معيّن نكرده باشد، اختيار آن با مجتهد جامع الشرائط است.
(مسئله 2715 ) اگر ملكى را بر افراد مخصوصى، مثلا بر اولاد خود، وقف كند تا هر طبقه بعد از طبقه ديگر از آن استفاده كنند، چنانچه متولّى ملك، آن را اجاره دهد و بميرد، در صورتى كه مراعات مصلحت وقف يا مصلحت طبقه بعد را كرده باشد، اجاره باطل نمى شود; ولى اگر متولّى نداشته باشد و يك طبقه از كسانى كه ملك بر آنها وقف شده آن را اجاره دهند و در بين مدت اجاره بميرند، در صورتى كه طبقه بعد اجازه نكنند، اجاره باطل مى شود; و در صورتى كه مستأجر، مال الاجاره تمام مدت را داده باشد، مال الاجاره از زمان مردنشان تا آخر مدت اجاره را از مال آنان مى گيرد.
(مسئله 2716 ) اگر ملك وقف خراب شود، چند صورت دارد كه در بعضى از صورتهاى آن از وقف بودن خارج نمى شود.[21]
(مسئله 2717 ) ملكى كه مقدارى از آن وقف است و مقدارى وقف نيست، اگر تقسيم نشده باشد، مجتهد جامع الشرائط يا متولّى وقف مى تواند با نظر كارشناس سهم وقف را جدا كند.
(مسئله 2718 ) اگر متولّى وقف خيانت كند و درآمد آن را به مصرفى كه معيّن شده نرساند، چنانچه براى عموم وقف نشده باشد، در صورت امكان مجتهد جامع الشرائط بايد به جاى او متولّى امينى معيّن نمايد.
(مسئله 2719 ) فرشى را كه براى حسينيه وقف كرده اند، نمى توان براى نماز به مسجد ببرند، اگرچه آن مسجد، نزديك حسينيه باشد.
(مسئله 2720 ) اگر ملكى را براى تعمير مسجدى وقف نمايند، چنانچه آن مسجد احتياج به تعمير ندارد و احتمال هم نمى رود تا مدتى به تعمير احتياج پيدا كند، در صورتى كه غير از تعمير احتياج ديگرى نداشته باشد و منافع ملك در معرض نابودى و نگهدارى آن لغو و بيهوده باشد، مى توانند منافع آن را به مصرف مسجدى كه به تعمير احتياج دارد، برسانند.
(مسئله 2721 ) اگر ملكى را وقف كند كه منافع آن را خرج تعمير مسجد نمايند و به امام جماعت و به كسى كه در آن مسجد اذان مى گويد، بدهند، در صورتى كه بدانند كه براى هر يك چه مقدار معيّن كرده، بايد همان طور مصرف كنند; و اگر يقين نداشته باشند، بايد اول مسجد را تعمير كنند و اگر چيزى زياد آمد بين امام جماعت و كسى كه اذان مى گويد به طور مساوى قسمت نمايند و بهتر آن است كه اين دو نفر در تقسيم با يكديگر مصالحه كنند.
«وصيّت» آن است كه انسان، به شخصى سفارش كند بعد از مرگش براى او كارهايى را انجام دهد، يا بگويد بعد از مرگش چيزى از مال او، ملك كسى باشد، يا براى فرزندان خود و كسانى كه اختيار آنان با اوست، قيّم و سرپرست معيّن كند، و كسى را كه وصيّت مى كند «موصى» و كسى را كه به او وصيّت مى كنند، «وصى» مى گويند.
(مسئله 2722 ) كسى كه مى خواهد وصيّت كند با اشاره اى كه مقصودش را بفهماند مى تواند وصيّت كند، اگرچه لال نباشد.
(مسئله 2723 ) اگر نوشته اى با امضا يا مهر ميّت پيدا شود، چنانچه مقصود او را بفهماند و معلوم باشد كه براى وصيّت كردن نوشته است، بايد طبق آن عمل كنند.
(مسئله 2724 ) وصيّت كننده بايد عاقل و بالغ باشد، ولى بچه ده ساله اى كه خوب و بد را تميز مى دهد اگر براى كار خوبى، مثل ساختن مسجد و مدرسه، وصيّت كند صحيح است و بايد از روى اختيار وصيّت كند، و نيز وصيّت كننده بايد سفيه نباشد.
(مسئله 2725 ) كسى كه از روى عمد، مثلا زخمى به خود زده يا سمّى خورده است كه به واسطه آن، يقين يا گمان به مردن او پيدا مى شود، اگر بعد از اين كار وصيّت كند كه مقدارى از دارايى او را به مصرفى برسانند، صحيح نيست.
(مسئله 2726 ) اگر انسان وصيّت كند كه چيزى به شخصى بدهند، در صورتى آن شخص آن چيز را مالك مى شود كه آن را قبول كند، اگرچه در حال زنده بودنِ وصيّت كننده باشد.
(مسئله 2727 ) وقتى نشانه هاى مرگ در انسان آشكار شود، بايد فوراً امانتهاى مردم را به صاحبانش برگرداند و اگر به مردم بدهكار است و موقع دادن آن بدهى رسيده، بايد بپردازد، و اگر خودش توان پرداخت را ندارد يا موقع آن نرسيده، بايد وصيّت كند و بر وصيّت شاهد بگيرد; ولى اگر بدهى او معلوم باشد و اطمينان دارد كه ورثه مى پردازند، وصيّت كردن لازم نيست.
(مسئله 2728 ) كسى كه نشانه هاى مرگ را در خود مى بيند، اگر خمس يا زكات يا مظالم بدهكار است بايد فوراً بپردازد و اگر توان پرداخت ندارد چنانچه از خودش مال دارد يا احتمال مى دهد كسى آنها را ادا نمايد، بايد وصيّت كند و همچنين است اگر حج بر او واجب باشد.
(مسئله 2729 ) كسى كه نشانه هاى مرگ را در خود مى بيند، اگر نماز و روزه قضا دارد، بايد وصيّت كند كه از مال خودش براى آنها اجير بگيرند، بلكه اگر مال نداشته باشد ولى احتمال بدهد كسى بدون اجرت آنها را انجام مى دهد، باز هم واجب است وصيّت نمايد، و اگر قضاى نماز و روزه او به تفصيلى كه در (مسئله 1358) بيان شد، بر پسر بزرگترش واجب باشد، بايد به او اطّلاع دهد يا وصيّت كند كه براى او به جا آورند.
(مسئله 2730 ) كسى كه نشانه هاى مرگ را در خود مى بيند، اگر مالى نزد ديگران دارد يا اموالى را در جايى پنهان كرده است كه ورثه نمى دانند، چنانچه به واسطه ندانستن، حقّ آنان از بين مى رود، بايد به آنان اطّلاع دهد و لازم نيست براى بچه هاى صغير خود قيّم و سرپرست معيّن كند، ولى در صورتى كه بدون قيّم مالشان از بين مى رود، يا خودشان ضايع مى شوند، بايد براى آنان قيّم امينى معيّن نمايد.
(مسئله 2731 ) «وصى» بايد عاقل و مورد اطمينان و بالغ باشد، بلكه اگر بچه مميز رشيد نيز باشد، كافى است.
(مسئله 2732 ) اگر كسى چند وصى براى خود معيّن كند، چنانچه اجازه داده باشد كه هر كدام به تنهايى به وصيّت عمل كنند، لازم نيست در انجام وصيّت از يكديگر اجازه بگيرند; و اگر اجازه نداده باشد، چه گفته باشد همه با هم به وصيّت عمل كنند يا نگفته باشد، بايد با نظر يكديگر به وصيّت عمل نمايند، و اگر حاضر نشوند كه با يكديگر به وصيّت عمل كنند و در تشخيص مصلحت اختلاف داشته باشند، در صورتى كه تأخير و مهلت دادن سبب شود كه عمل به وصيّت معطل بماند، مسئول قانونى آنها را مجبور مى كند كه تسليم نظر كسى شوند كه صلاح را تشخيص دهد; و اگر اطاعت نكنند، به جاى آنان اشخاص ديگرى را معيّن مى نمايد و اگر يكى از آنان قبول نكرد، شخص ديگرى را به جاى او تعيين مى نمايد.
(مسئله 2733 ) اگر انسان از وصيّت خود برگردد، مثلا بگويد يك سوم مالش را به كسى بدهند، بعد بگويد به او ندهند، وصيّت باطل مى شود; و اگر وصيّت خود را تغيير دهد، مثل آنكه قيّمى براى بچه هاى خود معيّن كند، بعد فرد ديگرى را به جاى او قيّم نمايد، وصيّت اولش باطل مى شود و بايد به وصيّت دوم او عمل نمايند.
(مسئله 2734 ) اگر كارى كند كه معلوم شود از وصيّت خود برگشته، مثلا خانه اى را كه وصيّت كرده به كسى بدهند، بفروشد، يا فرد ديگرى را براى فروش آن وكيل نمايد، وصيّت باطل مى شود.
(مسئله 2735 ) اگر وصيّت كند چيز معيّنى را به كسى بدهند، بعد وصيّت كند كه نصف همان را به فرد ديگرى بدهند، بايد آن چيز را دو قسمت كنند و به هر كدام از آن دو نفر، يك قسمت آن را بدهند.
(مسئله 2736 ) اگر كسى در بيمارى اى كه به آن مرض مى ميرد، مقدارى از مالش را به كسى ببخشد و وصيّت كند كه بعد از مردن او هم مقدارى به فرد ديگرى بدهند، آنچه را كه در حال زندگى بخشيده و چيزى را كه وصيّت كرده هر دو بايد از يك سوم مال پرداخت گردد و اگر زيادتر از يك سوم باشد، زيادى آن محتاج به اجازه ورثه است.
(مسئله 2737 ) اگر وصيّت كند كه يك سوم دارايى او را نفروشند و منافع آن را به مصرف خاصى برسانند، بايد مطابق گفته او عمل نمايند.
(مسئله 2738 ) اگر كسى در بيمارى اى كه به آن مرض مى ميرد، بگويد مقدارى به كسى بدهكار است، چنانچه متّهم باشد كه براى ضرر زدن به ورثه گفته است، بايد مقدارى را كه معيّن كرده از يك سوم دارايى او بدهند و اگر متّهم نباشد، بايد از اصل مالش بدهند.
(مسئله 2739 ) كسى را كه انسان وصيّت مى كند چيزى به او بدهند، بايد وجود داشته باشد، يا در آينده موجود شود، پس اگر وصيّت كند به بچه اى كه ممكن است فلان زن حامله شود، چيزى بدهند، يا به فرزندانى كه آينده فلان شخص پيدا مى كند چيزى بدهند، وصيّت صحيح است، پس اگر آنها بچه دار شوند و فرزندان آنها زنده به دنيا بيايند، بايد آنچه را كه وصيّت كرده به آنها بدهند، ولى اگر اصلاً بچه دار نشوند يا بچه هاى آنها مرده به دنيا آمدند، وصيّت باطل مى شود و آنچه را كه براى آنها وصيّت كرده، ورثه ميان خودشان قسمت مى كنند.
(مسئله 2740 ) اگر انسان بفهمد كسى او را وصى خود قرار داده، چنانچه به اطّلاع وصيّت كننده برساند كه براى انجام وصيّت او حاضر نيست، لازم نيست بعد از مرگ او به وصيّت عمل كند. ولى اگر پيش از مرگ او نفهمد كه او را وصى خود قرارداده و قبول و عمل به وصيّت براى او حرج و مشقّت ندارد يا بفهمد و به او اطّلاع ندهد كه براى عمل كردن به وصيّت حاضر نيست، بنا بر احتياط واجب بايد وصيّت او را انجام دهد; و اگر وصى پيش از مرگ، هنگامى متوجه شود كه بيمار به واسطه شدت بيمارى نتواند به ديگرى وصيّت كند، احوط استحبابى و اولى آن است كه وصيّت را قبول نمايد.
(مسئله 2741 ) اگر كسى كه وصيّت كرده بميرد، وصى نمى تواند ديگرى را براى انجام كارهاى ميّت معيّن كند و خود از كار كناره گيرى نمايد; ولى اگر بداند مقصود ميّت اين نبوده كه خود وصى آن كار را انجام دهد، بلكه مقصودش فقط انجام كار بوده، مى تواند ديگرى را از طرف خود وكيل نمايد.
(مسئله 2742 ) اگر كسى دو نفر را وصى خود قرار دهد، چنانچه يكى از آن دو بميرد يا ديوانه شود، مجتهد جامع الشرائط شخص ديگرى را به جاى او معيّن مى كند; و اگر هر دو بميرند يا ديوانه شوند، مجتهد جامع الشرائط دو نفر ديگر را معيّن مى كند، ولى اگر يك نفر بتواند به وصيّت عمل كند، معيّن كردن دو نفر لازم نيست.
(مسئله 2743 ) اگر وصى نتواند به تنهايى كارهاى ميّت را انجام دهد مجتهد جامع الشرائط فرد ديگرى را براى كمك به او، معيّن مى كند.
(مسئله 2744 ) اگر مقدارى از دارايى ميّت در دست وصى از بين برود، چنانچه در نگهدارى آن كوتاهى و يا تعدّى كرده باشد، مثلا ميّت وصيّت كرده است كه فلان مقدار به فقراى فلان شهر بدهد و او مال را به شهر ديگرى برده و در راه از بين رفته، ضامن است; و اگر كوتاهى و تعدّى ننموده، ضامن نيست.
(مسئله 2745 ) هرگاه انسان شخصى را وصى خود قرار دهد و بگويد اگر آن شخص از دنيا رفت فلانى وصى باشد، بعد از مرگ وصى اول، وصى دوم بايد كارهاى ميّت را انجام دهد.
(مسئله 2746 ) حجّى كه بر ميّت واجب است و نيز بدهكارى و حقوقى را كه مثل خمس، زكات و مظالم كه اداكردن آنها واجب است بايد از اصل مال ميّت بدهند، اگرچه ميّت براى آنها وصيّت نكرده باشد.
(مسئله 2747 ) اگر مال ميّت از بدهى و حجّ واجب و حقوقى كه مثل خمس، زكات و مظالم بر او واجب است، زياد بيايد، چنانچه وصيّت كرده باشد كه يك سوم يا مقدارى از آن را به مصرفى برسانند، بايد به وصيّت او عمل كنند، و اگر وصيّت نكرده باشد، آنچه مى ماند مال ورثه است.
(مسئله 2748 ) اگر مصرف خاصى را كه ميّت معيّن كرده، از يك سوم دارايى او بيشتر باشد، وصيّت او نسبت به زايد بر آن در صورتى صحيح است كه ورثه حرفى بزنند، يا كارى كنند كه معلوم شود عملى شدن وصيّت را اجازه داده اند و تنها راضى بودن آنان كافى نيست و اگر مدتى بعد از مردن او هم اجازه بدهند، صحيح است.
(مسئله 2749 ) اگر مصرف خاصى را كه ميّت معيّن كرده، از يك سوم دارايى او بيشتر باشد، و پيش از مردن او ورثه اجازه بدهند كه وصيّت او عملى شود، بعد از مردن او نمى توانند از اجازه خود برگردند.
(مسئله 2750 ) اگر كسى وصيّت كند كه از يك سوم دارايى او خمس، زكات يا بدهى ديگر او را بپردازند و براى نماز و روزه او اجير بگيرند و كارهاى مستحبّى هم مثل اطعام به فقرا انجام دهند; بايد اول به واجبات ـ خواه مالى باشد يا بدنى ـ عمل نمايد و در بين واجبات ترتيب معتبر نيست، خواه وصيّت به ترتيب نموده باشد و يا به ترتيب نباشد، بلكه ثلث برتمام واجبات اعم از مالى و بدنى توزيع مى شود; و چنانچه وافى به تمام آن نباشد در باقى مانده واجب مالى از اصل تركه برداشته مى شود و باقى مانده واجب بدنى ملغى مى گردد، و در هر صورت عمل به مستحبّات موقعى واجب است كه از يك سوم علاوه بر واجبات، براى آن هم وافى باشد.
(مسئله 2751 ) اگر كسى وصيّت كند كه بدهى او را بپردازند و براى نماز و روزه او اجير بگيرند و كار مستحبّى هم انجام دهند، چنانچه وصيّت نكرده باشد كه اينها را از يك سوم دارايى او بدهند، بايد بدهى او را از اصل مال بپردازند و اگر چيزى زياد آمد، يك سوم آن را به مصرف نماز و روزه و كارهاى مستحبّى كه معيّن كرده برسانند، و در صورتى كه يك سوم كافى نباشد، پس اگر ورثه اجازه بدهند بايد وصيّت او عملى شود و اگر اجازه ندهند، بايد نماز و روزه را از يك سوم بدهند و اگر چيزى زياد آمد به مصرف كار مستحبّى كه معيّن كرده برسانند.
(مسئله 2752 ) اگر كسى بگويد كه ميّت وصيّت كرده فلان مبلغ را به من بدهند، چنانچه دو شاهد عادل گفته او را تصديق كنند، يا قسم بخورد و يك شاهد عادل هم گفته او را تصديق نمايد، بايد مقدارى را كه مى گويد به او بدهند، همچنين اگر دو نفر غير مسلمان كه عادل باشند گفته او را تصديق كنند، بايد چيزى را كه مطالبه مى كند، به او بدهند.
(مسئله 2753 ) اگر كسى بگويد: «من وصى ميّتم كه دارايى او را به مصرفى برسانم»، يا بگويد: «ميّت مرا قيّم بچه هاى خود قرارداده است»، در صورتى بايد حرف او را قبول كرد كه دو شاهد عادل گفته او را تصديق نمايند.
(مسئله 2754 ) اگر كسى وصيّت كند چيزى به فردى بدهند و آن فرد پيش از آنكه قبول كند يا رد نمايد، بميرد، تا وقتى ورثه او وصيّت را رد نكرده اند، مى توانند آن چيز را قبول نمايند; ولى اين در صورتى است كه وصيّت كننده از وصيّت خود برنگردد وگرنه حقّى به آن چيز ندارند.
(مسئله 2755 ) كسانى كه به واسطه خويشاوندى ارث مى برند، سه دسته اند:
دسته اول، پدر و مادر و اولاد ميّت اند و با نبودن اولاد، اولادِ اولاد، هر چه پايين روند، هر كدام از آنان كه به ميّت نزديك تر است، ارث مى برد و تا يك نفر از اين دسته هست، دسته دوم ارث نمى برند;
دسته دوم، جد، يعنى پدر بزرگ و پدر او، هر چه بالا رود، و جدّه، يعنى مادر بزرگ و مادر او، هر چه بالا رود; پدرى باشند يا مادرى، و خواهر و برادر، و با نبودن برادر و خواهر، اولاد ايشان هر كدام از آنان كه به ميّت نزديك تر است، ارث مى برد و تا يك نفر از اين دسته هست، دسته سوم ارث نمى برند;
دسته سوم، عمو و عمه و دايى و خاله، هر چه بالا روند و اولاد آنان، هر چه پايين روند، و تا يك نفر از عموها و عمه ها و داييها و خاله هاى ميّت زنده اند، اولاد آنان ارث نمى برند; ولى اگر ميّت، عموى پدرى و پسر عموى پدر و مادرى داشته باشد و غير از اينها وارثى نداشته باشد، ارث به پسر عموى پدر و مادرى مى رسد و عموى پدرى ارث نمى برد.
(مسئله 2756 ) اگر عمو و عمه و دايى و خاله خود ميّت و اولاد آنان و اولادِ اولادِ آنان نباشند، عمو و عمه و دايى و خاله پدر و مادر ميّت ارث مى برند، و اگر اينها نباشند اولادشان ارث مى برند و اگر اينها هم نباشند عمو و عمه و دايى و خاله جدّ و جدّه ميّت و اگر اينها نباشند، اولادشان ارث مى برند.
(مسئله 2757 ) اگر وارث ميّت فقط يك نفر از دسته اول باشد; مثلا «پدر» يا «مادر» يا «يك پسر» يا «يك دختر» باشد، همه دارايى به او مى رسد; و اگر «چند پسر» يا «چند دختر» باشند، همه اموال به طور مساوى بين آنان قسمت مى شود; و اگر «يك پسر و يك دختر» باشند، مال را سه قسمت مى كنند: دو قسمت را پسر و يك قسمت را دختر مى برد; و اگر «چند پسر و چند دختر» باشند، مال را به گونه اى قسمت مى كنند كه هر پسرى دو برابر دختر ارث ببرد.
(مسئله 2758 ) اگر وارث ميّت فقط «پدر» و «مادر» او باشند، مال را سه قسمت مى كنند: دو قسمت آن را پدر و يك قسمت را مادر مى برد، ولى اگر ميّت «دو برادر» يا «چهار خواهر» يا «يك برادر و دو خواهر» هم داشته باشد كه همه آنان پدرى باشند، يعنى پدر آنان با پدر ميّت يكى باشد، خواه مادرشان با مادر ميّت يكى باشد يا نه، اگرچه تا ميّت پدر و مادر دارد اينها ارث نمى برند، امّا به واسطه بودن اينها، مادر يك ششم مال را مى برد و بقيّه را به پدر مى دهند.
(مسئله 2759 ) اگر وارث ميّت فقط «پدر» و «مادر» و «يك دختر» باشند، مال را پنج قسمت مى كنند: پدر و مادر هر كدام يك قسمت و دختر سه قسمت آن را مى برد. ولى اگر ميّت «دو برادر» يا «چهار خواهر»، يا «يك برادر و دو خواهر» پدرى داشته باشد، مال را شش قسمت مى كنند: يك قسمت را مادر و باقى مانده را به چهار قسمت تقسيم مى كنند: يك چهارم را پدر و سه چهارم را دختر مى برد. مثلا اگر مال ميّت را 24 قسمت كنند: پانزده قسمت آن را به دختر و پنج قسمت آن را به پدر و چهار قسمت آن را به مادر مى دهند.
(مسئله 2760 ) اگر وارث ميّت فقط «پدر» و «مادر» و «يك پسر» باشند، مال را شش قسمت مى كنند: پدر و مادر هر كدام يك قسمت و پسر چهار قسمت آن را مى برد; و اگر «چند پسر» يا «چند دختر» باشند، آن چهار قسمت را به طور مساوى بين خودشان قسمت مى كنند; و اگر «پسر و دختر» باشند، آن چهار قسمت را به گونه اى تقسيم مى كنند كه هر پسرى دو برا بر دختر ارث ببرد.
(مسئله 2761 ) اگر وارث ميّت فقط «پدر و يك پسر» يا «مادر و يك پسر» باشند، مال را شش قسمت مى كنند: يك قسمت آن را پدر يا مادر و پنج قسمت را پسر مى برد.
(مسئله 2762 ) اگر وارث ميّت فقط «پدر» يا «مادر»، با چند «پسر و دختر» باشند، مال را شش قسمت مى كنند: يك قسمت آن را پدر يا مادر مى برد و بقيّه را به گونه اى قسمت مى كنند كه هر پسرى دو برابر دختر ببرد.
(مسئله 2763 ) اگر وارث ميّت فقط «پدر و يك دختر» يا «مادر و يك دختر» باشند، مال را چهار قسمت مى كنند: يك قسمت آن را پدر يا مادر و بقيّه را دختر مى برد.
(مسئله 2764 ) اگر وارث ميّت فقط «پدر و چند دختر» يا «مادر و چند دختر» باشند، مال را پنج قسمت مى كنند: يك قسمت را پدر يا مادر مى برد و چهار قسمت را دخترها به طور مساوى بين خودشان قسمت مى كنند.
(مسئله 2765 ) اگر ميّت اولاد نداشته باشد، نوه پسرى او اگرچه دختر باشد، سهم پسر ميّت را مى برد و نوه دخترى او اگرچه پسر باشد، سهم دختر ميّت را مى برد. مثلا اگر ميّت، «يك پسر از دختر خود» و «يك دختر از پسرش» داشته باشد، مال را سه قسمت مى كنند: يك قسمت را به پسر دختر و دو قسمت را به دختر پسر مى دهند.
(مسئله 2766 ) دسته دوم از كسانى كه به واسطه خويشاوندى ارث مى برند عبارت اند از: جدّ يعنى «پدر بزرگ» و جدّه يعنى «مادر بزرگ» و «برادر» و «خواهر» ميّت است; و اگر برادر و خواهر نداشته باشد، اولادشان ارث مى برند.
(مسئله 2767 ) اگر وارث ميّت فقط «يك برادر» يا «يك خواهر» باشد همه مال به او مى رسد; و اگر «چند برادر پدر و مادرى» يا «چند خواهر پدر و مادرى» باشند، مال به طور مساوى بين آنان قسمت مى شود، و اگر «برادر و خواهر پدر و مادرى» با هم باشند، هر برادرى دو برابر خواهر مى برد. مثلا اگر دو برادر و يك خواهر پدر و مادرى دارد، مال را پنج قسمت مى كنند: هر يك از برادرها دو قسمت و خواهر يك قسمت آن را مى برد.
(مسئله 2768 ) اگر ميّت «برادر و خواهرِ پدر و مادرى» دارد، «برادر و خواهر پدرى» كه از مادر با ميّت جداست، ارث نمى برند; و اگر «برادر و خواهرِ پدر و مادرى» ندارد، چنانچه فقط «يك خواهر» يا «يك برادر پدرى» داشته باشد، همه مال به او مى رسد; و اگر «چند برادر» يا «چند خواهرِ پدرى» داشته باشد، مال به طور مساوى بين آنان قسمت مى شود; و اگر هم «برادر» و هم «خواهرِ پدرى» داشته باشد، هر برادرى دو برابرِ خواهر ارث مى برد.
(مسئله 2769 ) اگر وارث ميّت فقط «يك خواهر» يا «يك برادر مادرى» باشد كه از پدر با ميّت جداست، همه مال به او مى رسد; و اگر «چند برادر مادرى» يا «چند خواهرِ مادرى» يا «چند برادر و خواهرِ مادرى» باشند، مال به طور مساوى بين آنان قسمت مى شود.
(مسئله 2770 ) اگر ميّت «برادر و خواهرِ پدر و مادرى» و «برادر و خواهرِ پدرى» و «برادر يا خواهرِ مادرى» داشته باشد، برادر و خواهرِ پدرى ارث نمى برند و مال را شش قسمت مى كنند: يك قسمت را به برادر يا خواهرِ مادرى و بقيّه را به برادر و خواهرِ پدر و مادرى مى دهند و هر برادرى دو برابر خواهر ارث مى برد.
(مسئله 2771 ) اگر ميّت «برادر و خواهرِ پدر و مادرى» و «برادر و خواهرِ پدرى» و «برادر و خواهرِ مادرى» داشته باشد، برادر و خواهرِ پدرى ارث نمى برد و مال را سه قسمت مى كنند: يك قسمت آن را برادر و خواهرِ مادرى به طور مساوى بين خودشان قسمت مى كنند و بقيّه را به برادر و خواهر پدر و مادرى مى دهند و هر برادرى دو برابر خواهر ارث مى برد.
(مسئله 2772 ) اگر وارث ميّت فقط «برادر و خواهرِ پدرى» و «يك برادر يا يك خواهرِ مادرى» باشند، مال را شش قسمت مى كنند، يك قسمت آن را برادر يا خواهر مادرى مى برد و بقيّه را به برادر و خواهرِ پدرى مى دهند و هر برادرى دو برابر خواهر ارث مى برد.
(مسئله 2773 ) اگر وارث ميّت فقط «برادر و خواهرِ پدرى» و «چند برادر و خواهرِ مادرى» باشند، مال را سه قسمت مى كنند: يك قسمت آن را برادران و خواهران مادرى به طور مساوى بين خودشان قسمت مى كنند و بقيّه را به برادر و خواهرِ پدرى مى دهند و هر برادرى دو برابر خواهر ارث مى برد.
(مسئله 2774 ) اگر وارث ميّت فقط «برادر» و «خواهر» و «زن» او باشند، زن به تفصيلى كه در «ارث زن و شوهر» بيان مى شود ارث مى برد و خواهر و برادر به گونه اى كه در مسائل قبل بيان شد، ارث خود را مى برند; و نيز اگر زنى بميرد و وارث او فقط «خواهر» و «برادر» و «شوهر» او باشند، شوهر يك دوم مال را مى برد و خواهر و برادر به گونه اى كه در مسائل قبل بيان شد، ارث خود را مى برند; و به خاطر ارث بردن زن يا شوهر از سهم برادر و خواهرِ مادرى چيزى كم نمى شود، بلكه از سهم برادر و خواهرِ پدر و مادرى يا پدرى كم مى شود. مثلا اگر وارث ميّت «شوهر» و «برادر و خواهرِ مادرى» و «برادر و خواهرِ پدر و مادرى» او باشند، يك دوم مال به شوهر مى رسد و يك قسمت از سه قسمت اصل مال را به برادر و خواهرِ مادرى مى دهند و آنچه باقى مى ماند مال برادر و خواهر پدر و مادرى است. بنا براين، اگر همه مال او شش تومان باشد، سه تومان به شوهر و دو تومان به برادر و خواهرِ مادرى و يك تومان به برادر و خواهرِ پدر و مادرى مى دهند.
(مسئله 2775 ) اگر برادر و خواهر ميّت همگى قبل از او از دنيا رفته باشند، سهم ارث آنان را به اولادشان مى دهند; و سهم «برادر زاده و خواهر زاده مادرى» به طور مساوى بين آنان قسمت مى شود و از سهمى كه به «برادر زاده و خواهر زاده پدرى يا پدر و مادرى» مى رسد هر پسرى دو برابر دختر ارث مى برد.
(مسئله 2776 ) اگر وارث ميّت فقط «يك پدر بزرگ» يا «يك مادر بزرگ» است، چه پدرى باشد يا مادرى، همه مال به او مى رسد و با بودن پدر بزرگ ميّت «پدرِ پدر بزرگ» او ارث نمى برد.
(مسئله 2777 ) اگر وارث ميّت فقط «پدر بزرگ و مادر بزرگ پدرى» باشند، مال را سه قسمت مى كنند: دو قسمت را پدر بزرگ و يك قسمت را مادر بزرگ مى برد، و اگر وارث فقط «پدر بزرگ و مادر بزرگ مادرى» باشند، مال را به طور مساوى بين خودشان قسمت مى كنند.
(مسئله 2778 ) اگر وارث ميّت فقط «يك پدر بزرگ يا مادر بزرگ پدرى» و «يك پدر بزرگ يا مادر بزرگ مادرى» باشند، مال را سه قسمت مى كنند: دو قسمت را پدر بزرگ يا مادر بزرگ پدرى و يك قسمت را پدر بزرگ يا مادر بزرگ مادرى به ارث مى برد.
(مسئله 2779 ) اگر وارث ميّت «پدر بزرگ و مادر بزرگ پدرى» و «پدر بزرگ و مادر بزرگ مادرى» باشند، مال را سه قسمت مى كنند: يك قسمت آن را پدر بزرگ و مادر بزرگ مادرى به طور مساوى بين خودشان قسمت مى كنند و دو قسمت ديگر را بين پدر بزرگ و مادر بزرگ پدرى به نحوى تقسيم مى كنند كه پدر بزرگ دو برابر مادر بزرگ ارث ببرد.
(مسئله 2780 ) اگر وارث ميّت فقط «زن» و «پدر بزرگ و مادر بزرگ پدرى» و «پدر بزرگ و مادر بزرگ مادرى» باشند، زن به تفصيلى كه در «ارث زن و شوهر» بيان مى شود ارث خود را مى برد و يك قسمت از سه قسمت اصل مال را به پدر بزرگ و مادر بزرگ مادرى مى دهند كه به طور مساوى بين خودشان قسمت كنند و بقيّه را بين پدر بزرگ و مادر بزرگ پدرى به نحوى تقسيم مى كنند كه پدر بزرگ دو برابر مادر بزرگ ارث ببرد; و اگر وارث ميّت «شوهر» و «پدر بزرگ» و «مادر بزرگ» باشند، شوهر يك دوم مال را مى برد و پدر بزرگ و مادر بزرگ به دستورى كه در مسائل قبل بيان شد، ارث خود را مى برند.
(مسئله 2781 ) دسته سوم «عمو، عمه، دايى، خاله و اولاد آنان» هستند، به تفصيلى كه بيان شد، كه اگر از طبقه اول و دوم كسى نباشد، اينها ارث مى برند.
(مسئله 2782 ) اگر وارث ميّت فقط «يك عمو» يا «يك عمه» است، چه پدر و مادرى باشد، يا پدرى يا مادرى، همه مال به او مى رسد; و اگر «چند عمو» يا «چند عمه» باشند و همه پدر و مادرى يا همه پدرى باشند، مال به طور مساوى بين آنان قسمت مى شود; و اگر «عمو و عمه» هر دو باشند و همه پدر و مادرى يا همه پدرى باشند، عمو دو برابر عمه ارث مى برد. مثلا اگر وارث ميّت «دو عمو و يك عمه» باشند، مال را پنج قسمت مى كنند: يك قسمت را به عمه مى دهند و چهار قسمت را عموها به طور مساوى بين خودشان قسمت مى كنند.
(مسئله 2783 ) اگر وارث ميّت فقط «چند عموى مادرى» يا «چند عمه مادرى» باشند، مال به طور مساوى بين آنان قسمت مى شود; ولى اگر فقط «چند عمو و عمه مادرى» داشته باشد، بنا بر احتياط واجب بايد در تقسيم با يكديگر مصالحه نمايند.
(مسئله 2784 ) اگر وارث ميّت فقط «عمو و عمه» باشد و بعضى پدرى و بعضى مادرى و بعضى پدر و مادرى باشند، «عمو و عمه پدرى» ارث نمى برند. بنا براين، اگر ميّت «يك عمو» يا «يك عمه مادرى» دارد، مال را شش قسمت مى كنند: يك قسمت را به عمو يا عمه مادرى و بقيّه را به عمو و عمه پدر و مادرى مى دهند و عموى پدر و مادرى دو برابر عمه پدر و مادرى ارث مى برد، و اگر هم عمو و هم عمه مادرى دارد، مال را سه قسمت مى كنند: دو قسمت را به عمو و عمه پدر و مادرى مى دهند و عمو دو برابر عمه ارث مى برد و يك قسمت را به عمو و عمه مادرى مى دهند و احتياط واجب آن است كه در تقسيم با يكديگر مصالحه كنند.
(مسئله 2785 ) اگر وارث ميّت فقط «يك دايى» يا «يك خاله» باشد، همه مال به او مى رسد; و اگر وارث «دايى و خاله» باشند و همه پدر و مادرى يا پدرى يا مادرى باشند، مال به طور مساوى بين آنان قسمت مى شود و احتياط آن است كه در تقسيم با يكديگر مصالحه كنند.
(مسئله 2786 ) اگر وارث ميّت فقط «يك دايى»، يا «يك خاله مادرى» و «دايى و خاله پدر و مادرى» و «دايى و خاله پدرى» باشند، دايى و خاله پدرى ارث نمى برند و مال را شش قسمت مى كنند: يك قسمت را به دايى يا خاله مادرى و بقيّه را به دايى و خاله پدر و مادرى مى دهند كه به طور مساوى بين خودشان قسمت كنند.
(مسئله 2787 ) اگر وارث ميّت فقط «دايى و خاله پدرى» و «دايى و خاله مادرى» و «دايى و خاله پدر و مادرى» باشند، دايى و خاله پدرى ارث نمى برند و بايد مال را سه قسمت كنند: يك قسمت آن را دايى و خاله مادرى به طور مساوى بين خودشان قسمت نمايند و بقيّه را به دايى و خاله پدر و مادرى بدهند كه به طور مساوى بين خودشان قسمت كنند.
(مسئله 2788 ) اگر وارث ميّت «يك دايى» يا «يك خاله» و «يك عمو يا يك عمه» باشند، مال را سه قسمت مى كنند: يك قسمت را دايى يا خاله و بقيّه را عمو يا عمه ارث مى برد.
(مسئله 2789 ) اگر وارث ميّت «يك دايى» يا «يك خاله» و «عمو و عمه» باشند، چنانچه عمو و عمه پدر و مادرى يا پدرى باشند، مال را سه قسمت مى كنند: يك قسمت را دايى يا خاله مى برد و از بقيّه دو قسمت به عمو و يك قسمت به عمه مى دهند. بنا براين، اگر مال را نُه قسمت كنند، سه قسمت را به دايى يا خاله و چهار قسمت را به عمو و دو قسمت را به عمه مى دهند.
(مسئله 2790 ) اگر وارث ميّت «يك دايى» يا «يك خاله» و «يك عمو» يا «يك عمه مادرى» و «عمو و عمه پدر و مادرى يا پدرى» باشند، مال را سه قسمت مى كنند، يك قسمت آن را به دايى يا خاله مى دهند و دو قسمت باقى مانده را شش قسمت مى كنند، يك قسمت را به عمو يا عمه مادرى و بقيّه را به عمو و عمه پدر و مادرى يا پدرى مى دهند و عمو دو برابر عمه مى برد. بنا براين، اگر مال را نُه قسمت كنند، سه قسمت را به دايى يا خاله و يك قسمت را به عمو يا عمه مادرى و پنج قسمت ديگر را به عمو و عمه پدر و مادرى يا پدرى مى دهند.
(مسئله 2791 ) اگر وارث ميّت «يك دايى يا يك خاله» و «عمو و عمه مادرى» و «عمو و عمه پدر و مادرى يا پدرى» باشند، مال را سه قسمت مى كنند: يك قسمت را دايى يا خاله مى برد و دو قسمت باقى مانده را سه سهم مى كنند: يك سهم آن را به عمو و عمه مادرى مى دهند كه بنا بر احتياط واجب با هم مصالحه مى كنند، و دو سهم ديگر را بين عمو و عمه پدر و مادرى يا پدرى به نحوى قسمت مى نمايند كه عمو دو برابر عمه ارث ببرد. بنا براين، اگر مال را نُه قسمت كنند، سه قسمت آن، سهم خاله يا دايى و دو قسمت سهم عمو و عمه مادرى و چهار قسمت سهم عمو و عمه پدر و مادرى يا پدرى مى باشد.
(مسئله 2792 ) اگر وارث ميّت «چند دايى» و «چند خاله» باشند كه همه پدر و مادرى يا پدرى يا مادرى باشند و «عمو» و «عمه» هم داشته باشد، مال سه سهم مى شود، دو سهم آن به دستورى كه در مسئله قبل بيان شد، عمو و عمه بين خودشان قسمت مى كنند و يك سهم آن را داييها و خاله ها به طور مساوى بين خودشان تقسيم مى نمايند.
(مسئله 2793 ) اگر وارث ميّت «دايى يا خاله مادرى» و «چند دايى و خاله پدر و مادرى يا پدرى» و «عمو و عمه» باشند، مال سه سهم مى شود: دو سهم آن را به دستورى كه قبلاً بيان شد عمو و عمه بين خودشان قسمت مى كنند; پس اگر ميّت يك دايى يا يك خاله مادرى دارد، يك سهم ديگر آن را شش قسمت مى كنند: يك قسمت را به دايى يا خاله مادرى مى دهند و بقيّه را به دايى و خاله پدر و مادرى يا پدرى مى دهند و به طور مساوى قسمت مى كنند و اگر چند دايى مادرى يا چند خاله مادرى يا هم دايى مادرى و هم خاله مادرى دارد آن يك سهم را سه قسمت مى كنند: يك قسمت را داييها و خاله هاى مادرى به طور مساوى بين خودشان قسمت مى كنند و بقيّه را به دايى و خاله پدر و مادرى يا پدرى مى دهند كه به طور مساوى قسمت كنند.
(مسئله 2794 ) اگر ميّت «عمو، عمه، دايى و خاله» نداشته باشد، مقدارى كه به عمو و عمه مى رسد، به اولاد آنان و مقدارى كه به دايى و خاله مى رسد، به اولاد آنان داده مى شود.
(مسئله 2795 ) اگر وارث ميّت «عمو، عمه، دايى و خاله پدر» و «عمو، عمه، دايى و خاله مادرِ» او باشند، مال سه سهم مى شود: يك سهم آن مال عمو و عمه و دايى و خاله مادر ميّت است و به طور مساوى قسمت مى كنند، ولى احتياط واجب در عمو و عمه مادرى مادر ميّت آن است كه در تقسيم آن با هم مصالحه كنند، و دو سهم ديگر آن را سه قسمت مى كنند: يك قسمت را دايى و خاله پدر ميّت به طور مساوى بين خودشان قسمت مى نمايند و دو قسمت ديگر آن را به عمو و عمه پدر ميّت مى دهند و عمو دو برابر عمه ارث مى برد.
(مسئله 2796 ) اگر زنى بميرد و اولاد نداشته باشد، نصف همه مال او را شوهر و بقيّه را ورثه ديگر مى برند، و اگر از آن شوهر يا از شوهر ديگر، اولاد داشته باشد، يك چهارم همه مال را شوهر و بقيّه را ورثه ديگر مى برند.
(مسئله 2797 ) اگر مردى بميرد و اولاد نداشته باشد، يك چهارم مال او را زن و بقيّه را ورثه ديگر به ارث مى برند، و اگر از آن زن يا از زن ديگر اولاد داشته باشد، يك هشتم مال را زن و بقيّه را ورثه ديگر مى برند و زن، از همه اموال منقول ارث مى برد، ولى از زمين و غير منقولهاى ديگر، از عين آنها ارث نمى برد و از قيمت هوايى، مانند ساختمان و درخت، ارث مى برد; و امّا ارث بردن زن از قيمت زمين، مطلقاً مانند هوايى بعيد نيست، بلكه خالى از وجه و قوّت نيست، هر چند احتياط به مصالحه در خصوص زمين، مخصوصاً زمين خانه و بالأخص نسبت به زنى كه صاحب فرزند از زوج مورّث نباشد، مطلوب و نوعى عمل به فتواى معروف بين فقهاى شيعه است.
(مسئله 2798 ) اگر زن بخواهد در چيزى كه از عين آن ارث نمى برد تصرّف كند، بايد از ورثه ديگر اجازه بگيرد; همچنين ورثه نيز تا سهم زن را نداده اند، نبايد در چيزهايى كه زن از قيمت آنها ارث مى برد، بدون اجازه او تصرّف كنند; و چنانچه پيش از دادن سهم زن اينها را بفروشند، در صورتى كه زن معامله را اجازه دهد، صحيح است، وگرنه نسبت به سهم او باطل است.
(مسئله 2799 ) اموالى را كه زن از قيمت آنها ارث مى برد اگر قبل از ردّ سهم او، نما و زياده عينيّه پيدا كند، از قيمت نما مثل عين ارث مى برد.
(مسئله 2800 ) اگر ميّت بيش از يك زن داشته باشد، چنانچه اولاد نداشته باشد، يك چهارم مال، و اگر اولاد داشته باشد، يك هشتم را به شرحى كه بيان شد، به طور مساوى بين زنان دايمى او قسمت مى كنند، اگرچه شوهر با هيچ يك يا بعضى از آنان نزديكى نكرده باشد.
(مسئله 2801 ) اگر مرد در بيمارى اى كه به آن مرض از دنيا رفته به قصد ضرر زدن به ورثه زنى را عقد كرده، عقد باطل، و زن در صورت آگاهى از قصد مرد از او ارث نمى برد و حقّ مَهر هم ندارد، چه دخول كرده باشد و چه دخول نكرده باشد، چون دخول بماهو، شرطيت ندارد; و همچنين اگر زن به همين قصد در حال بيمارى، شوهر كند و به همان مرض بميرد در حالى كه مرد از قصد او آگاهى داشته باشد از او ارث نمى برد، ولى اگر هر يك از زن و مرد از قصد ديگرى آگاه نبوده، مسئله تفصيلى دارد كه جاى خود را مى طلبد.
(مسئله 2802 ) اگر زن را ـ به ترتيبى كه در احكام طلاق بيان شد ـ طلاق رِجعى دهد و در بين عده بميرد، شوهر از او ارث مى برد; همچنين اگر شوهر در بين عده زن بميرد، زن از او ارث مى برد; ولى اگر بعد از گذشتن عده رجعى يا در عده طلاق بائن يكى از آنان بميرد، ديگرى از او ارث نمى برد.
(مسئله 2803 ) اگر شوهر در حال بيمارى، همسرش را طلاق دهد و قبل از تمام شدن دوازده ماهِ هلالى (قمرى) بميرد، زن با سه شرط از او ارث مى برد:
1. در اين مدت شوهر ديگر نكرده باشد;
2. به واسطه بى ميلى به شوهر، مالى به او نداده باشد كه به طلاق دادن راضى شود; بلكه اگر چيزى هم به شوهر ندهد، ولى طلاق به تقاضاى زن باشد، باز هم ارث بردنش اشكال دارد;
3. شوهر در حال بيمارى اى كه در آن مرض زن را طلاق داده، به واسطه آن بيمارى يا به جهت ديگرى بميرد. پس اگر از آن بيمارى بهبود يابد و به جهت ديگرى از دنيا برود، زن از او ارث نمى برد.
(مسئله 2804 ) لباسى كه مرد براى پوشيدن زن خود گرفته، اگرچه زن آن را پوشيده باشد، بعد از مردن شوهر، جزو مال شوهر است، مگر آنكه به او بخشيده باشد.
(مسئله 2805 ) قرآن و انگشتر و شمشير ميّت و لباسى را كه پوشيده يا براى پوشيدن دوخته يا خريده است، اگرچه نپوشيده باشد كه «حبوة» ناميده مى شود، جزو مختصّات پسر بزرگتر است كه بابت سهم الأرثش حساب مى شود، و اگر ميّت از اين چهار چيز بيشتر از يكى دارد، مثلا دو قرآن يا دو انگشتر دارد، چنانچه مورد استعمال است يا براى استعمال مهيّا شده از مختصّات پسر بزرگتر است، كه از سهم الأرثش محسوب مى شود.
(مسئله 2806 ) اگر پسر بزرگ ميّت بيش از يكى باشد، مثلا از دو زن او در يك زمان دو پسر به دنيا آمده باشد، بايد لباس و قرآن و انگشتر و شمشير ميّت را به طور مساوى بين خودشان قسمت كنند.
(مسئله 2807 ) مسلمان از كافر ارث مى برد; ولى كافر معاندِ دينى اگرچه پدر يا پسر ميّت باشد، از او ارث نمى برد.
(مسئله 2808 ) اگر كسى يكى از خويشان خود را عمداً و بنا حق بكشد، از او ارث نمى برد; ولى اگر از روى خطا باشد، مثل آنكه سنگ به هوا بيندازد و اتّفاقاً به يكى از خويشان او بخورد و او را بكشد، از او ارث مى برد ولى از ديه قتل ارث نمى برد.
(مسئله 2809 ) هرگاه بخواهند ارث را تقسيم كنند و همسر ميّت حامله باشد ـ هر چند در دسته اول وارث ديگرى هم مانند فرزند يا پدر و يا مادر وجود داشته باشد ـ بايد براى كودكى كه در رَحِم مادر است سهم دو فرزند پسر را كنار بگذارند، بلكه اگر احتمال دهند بيشتر است سهم بيشترى را كنار بگذارند تا پس از به دنيا آمدنِ كودك سهم واقعى او را برداشته و بقيّه را ميان ورثه ديگر تقسيم كنند; مگر اينكه با وسايل روز ثابت شود كودكى كه در رَحِم است پسر يا دختر و يا چند قلوست، كه در اين صورت سهم واقعى او را كنار مى گذارند.
(مسئله 2810 ) پيوند اعضاى مسلمان به غير مسلمان و بر عكس، صحيح است و اشكالى ندارد.
(مسئله 2811 ) قطع اعضاى مرده غير مسلمان براى پيوند، همانند قطع عضو مرده مسلمان است و در همه احكام با هم مساوى هستند، چون مرده انسان است و انسان، محترم است و عضو جدا شده از مرده، پس از پيوند به انسان، همه آثار عضو زنده بر او بار مى شود، كما اينكه اگر عضو حيوانى را هم به انسان پيوند بزنند، همه آثار عضو انسان بر آن بار مى شود و اساساً عضو پيوندى، همانند عضو اصلى، جزو بدن است.
(مسئله 2812 ) جنايت بر مرده انسان به تكّه تكّه كردن و قطعه قطعه نمودن بدن او حرام است; چون حرمتى كه در حال حيات، براى هر انسانى هست، بعد از مرگ هم از بين نمى رود و جنايت به قطعه قطعه نمودن، بى احترامى به ميّت است كه حرام است; و امّا تشريح و كالبد شكافى اى كه جنبه بى احترامى نداشته باشد و براى غرض عقلايى، مانند پيشرفت علم پزشكى، پيوند زدن، اثبات حق و امثال آنها باشد، فى حدّ نفسه، گرچه جايز است و دليلى بر حرمت ندارد، امّا رضايت اولياى ميّت و رعايت وصيّت ميّت، واجب و تخلّف از آن حرام است. پس اگر تشريح همراه با وصيّت ميّت باشد و يا ورثه به عنوان كار خير به آن راضى باشند، مانعى ندارد.
(مسئله 2813 ) قطع كردن عضوى از اعضاى جسد انسان محترم براى پيوند زدن كه احسان و معروف و برّ و خير است، جايز است، مگر در صورتى كه خود ميّت، وصيّت به انجام ندادن آن نموده باشد و يا اولياى ميّت، راضى نباشند.
(مسئله 2814 ) اگر حفظ جان انسانى كه جانش محترم است، بر پيوند عضوى از اعضاى ميّتى موقوف باشد، قطع آن عضو و پيوند آن، جايز است و بعيد نيست كه ديه داشته باشد و ديه بر عهده بيمارى است كه ذى نفع است: «وَمَنْ لَهُ الغُنْمُ فَعَليْهِ الْغُرْمُ»; ليكن اگر ميّت، به هنگام حيات اجازه داده، ظاهراً ديه ندارد; همچنين اولياى ميّت بعد از مرگش مى توانند اجازه بدهند و ديه از قطع كننده، بنا بر احوط، بلكه اقوى، ساقط نمى شود.
(س 2815) آيا تقليد ابتدايى از مجتهد ميّت، جايز است يا خير؟
ج ـ تقليد ابتدايى از مجتهد ميّت، جايز نيست و حتماً در مسئله بقا هم بايد به مجتهد حىّ (زنده) مراجعه شود.
(س 2816) آيا بقاى بر تقليد از مجتهد ميّت را مطلقاً جايز مى دانيد؟
ج ـ بقاى بر تقليد از مجتهد ميّت، حتى در مسائلى كه مورد عمل هم نبوده، مطلقاً جايز است.
(س 2817) شخصى نابالغ امّا مميّز، اعمال خود را با تقليد از مرجع تقليدش منطبق نموده و اعتماداً به فتواى او اعمالش را انجام داده است. حال اگر در زمان بلوغ وى، آن مرجع از دنيا برود، آيا مى تواند بر تقليد از ميّت، باقى بماند يا خير؟
ج ـ مانعى ندارد و بقا برايش جايز است; چون آنچه متيقّن است، عدم جواز تقليد ابتدايى مى باشد كه در مورد سؤال، تحقق ندارد و اعمال صبى هم كه صحيح است.
(س 2818) شخصى پدرش فوت نموده و مى خواهد تكاليف او را انجام دهد، ولى اطّلاع ندارد كه وى از چه كسى تقليد مى كرده، در اين صورت تكليف او چيست؟
ج ـ پسر بايد مطابق فتواى مرجع تقليد خود عمل كند.
(س 2819) نشانه هاى بالغ شدن در پسران را بيان فرماييد؟
ج ـ نشانه بالغ شدن پسر يكى از اين سه چيز است:
1. روييدن موى درشت زير شكم «بالاى عورت»;
2. بيرون آمدن منى;
3. تمام شدن پانزده سال قمرى.
(س 2820) نشانه هاى بلوغ در دختران را بيان فرماييد؟
ج ـ نشانه بلوغ در دختران يكى از اين چهار چيز است:
1. روييدن موى درشت زير شكم «بالاى عورت»;
2. بيرون آمدن منى، هر چند گفته مى شود كه منى از زن خارج نمى شود;
3. ديدن خون حيض;
4. چنانچه هيچ يك از علايم فوق محقق نشد، ملاك تمام شدن سيزده سال قمرى است.
(س 2821) استفاده از چرمهاى خالص طبيعى كه از كشورهاى غير اسلامى وارد مى شود (اعمّ از حيوانات حلال گوشت يا حرام گوشت)، از حيث طهارت و نجاست و نماز خواندن با آنها، چه حكمى دارد؟
ج ـ به نظر اخير اين جانب، چرمها و پوستهاى تهيّه شده در بلاد غير اسلامى، اگر اطمينان باشد كه از حيوانات مردار و ميته گرفته نشده (كه معمولاً امروزه مخصوصاً با توجه زيادى كه به رعايت بهداشت در دنيا مطرح است، چنين اطمينانى وجود دارد)، نجس نيست، زيرا آنچه كه نجس است، مردار و جيفه است نه غير مذكّى; همچنين نماز خواندن با آنها، چنانچه از حيوان حلال گوشت باشد، مانعى ندارد.
(س 2822) آيا زنان مى توانند براى جلوگيرى از عادت زنانه، قرص بخورند يا خير؟
ج ـ جايز است.
(س 2823) زنى كه سزارين مى شود و بچه را از پهلوى او خارج مى كنند، خونى كه مى بيند، نفاس است يا استحاضه؟
ج ـ خونى كه از مجراى طبيعى و به سبب ولادت بيرون مى آيد، محكوم به نفاس است، هرچند طفل را با جرّاحى از پهلو خارج كرده باشند; و امّا خونى كه از محلِ عمل به واسطه جرّاحى خارج مى شود، نفاس نيست.
(س 2824) رَحِم زنى را طىّ يك عمل جرّاحى برداشته اند، خونى كه از مجراى عادى دفع خون خارج مى شود، محكوم به حيض است يا استحاضه يا قروح و جروح؟
ج ـ نه حيض است و نه استحاضه; بلكه خون قروح و جروح است.
(س 2825) آيا زن حائض مى تواند موهاى خود را حنا بگذارد يا رنگ كند و يا آرايش كند؟
ج ـ اشكالى ندارد، هر چند كراهت دارد.
(س 2826) معمولاً هنگام تزريق آمپول، مقدار كمى خون بيرون مى آيد، كه به وسيله پنبه الكلى آن خون را از بين مى برند. آيا محلِ آن نجس است و بايد آب كشيد؟
ج ـ نيازى به آب كشيدن نيست و با ازاله و از بين رفتن عين نجاست، بدن پاك مى شود.
(س 2827) شستن بار سوم در وضو حرام است، آيا مبطل وضو نيز هست؟ اگر فردى دست راست را سه دفعه و دست چپ را دو دفعه بشويد تا در مسح اشكالى پيدا نشود، وضويش صحيح است يا نه؟
ج ـ وضو صحيح است و مبطليّت بار سوم، فقط به خاطر مسح با آب خارج از وضوست كه در سؤال، عدم آن فرض شده است.
(س 2828) آيا با غسلهاى مستحب، مانند جمعه و غيره يا غسلهاى واجب، غير از جنابت مى توان نماز خواند و مجزى از وضوست، و يا اِجزاء و عدم لزوم وضو اختصاص به غسل جنابت دارد همان طور كه در مرسله ابن ابى عمير آمده «كلّ غسل قبله وضوء الاّ غسل الجنابة» و يا در مرسله ديگرش آمده «فى كلّ غسل وضوء اِلاّ الجنابة»؟
ج ـ اظهر اِجزاء غسل از وضو در همه اغسال است و اختصاص به جنابت ندارد و همان طور كه در صحيحه محمد بن مسلم آمده «الغسل يجزى عن الوضوء و اىّ وضوء اطهر من الغسل» غسل به خاطر اطهريتش در همه جا مجزى از وضوست و لسان مثل صحيحه به خاطر اظهريّة بر لسان مرسله، مقدّم است و ظاهر بر اظهر حمل مى شود و با جمع عرفى، تعارض بر فرض تحقق، بدوى مى باشد.
(س 2829) شخصى است كه اگر نماز را ايستاده بخواند، در حال ركوع و سجود از قبله منحرف مى شود، ولى اگر نشسته بخواند، منحرف نمى شود. كدام يك مقدم است؟
ج ـ غير از ركوع و سجود، بقيّه اعمال را در حال قيام و آن دو را در حال نشسته انجام دهد، چون قدرت بر انجام آن دو را در حال قيام (به خاطر عدم تمكّن از شرط صحّت كه استقبال است) ندارد، و اين مورد مانند كسى است كه قدرت بر ركوع و سجود قائماً ندارد، ولى قدرت بر قيام در بقيّه اعمال نماز را دارد.
(س 2830) آيا مادر در حين نماز مى تواند طفل شير خوارش را در بغل بگيرد؟
ج ـ اشكالى ندارد، مى تواند او را بغل كند تا آرام شود; ليكن نبايد از حالت نمازگزار خارج شود.
(س 2831) آيا هميشه كراهت در عبادت، به معناى «اقل ثواباً» است يا معناى ديگرى هم دارد؟
ج ـ اگر عبادت داراى بدل است (مثلاً خواندن نماز در حمام)، در اين گونه موارد، به معناى اقل ثواباً است، امّا اگر بدون بدل است (مانند روزه روز عاشورا يا قرائت قرآن در حال حيض)، به معناى رجحان ترك است، و اينكه عنوان ارجحى مانند عدم تشبّه به بنى اميه، بر ترك آن مثلاً منطبق است، و به جا نياوردن بهتر از انجام آن است.
(س 2832) كسى كه به حسب قرائن و اخبار منجّمين، يقين دارد كه امشب مثلاً تمام قرص ماه مى گيرد، آيا واجب است بيدار بماند تا نماز آيات قضا نشود يا مى تواند بخوابد؟
ج ـ نبايد بخوابد، و همچنين است حكم ساير واجبات موقته; ليكن اگر خوابيد ظاهراً معصيت ننموده است.
(س 2833) نظر حضرتعالى در مسئله طلوع فجر در ليالى مقمره (شبهاى مهتابى) چيست؟ آيا طلوع فجر در اين شبها با شبهاى ديگر تفاوت دارد؟
ج ـ تفاوت ندارد.
(س 2834) نماز و روزه قضاى پدر و مادر كه بر پسر بزرگ واجب است، آيا منظور موقع فوت پدر است يا اولين پسر متولد شده؟
ج ـ ملاك ولد اكبر، موقع فوت پدر است.
(س 2835) اشخاصى كه نقص عضوى در يكى از اعضا (دست يا پا) دارند، به نحوى كه قادرند ايستاده نماز بخوانند، آيا مى توانند امام جماعت شوند يا خير؟
ج ـ ظاهراً جايز است و اقتدا به آنان، مانند اقتدا به بقيّه افرادى است كه واجد شرايط امامت در نمازند، چون نماز امام، بر حسب وظيفه خودش صحيح است و صحّت براى او در اقتدا، كافى است.
(س 2836) آيا تهران را از بلاد كبيره مى دانيد؟
ج ـ فرقى بين تهران و ساير بلاد ايران نيست.
(س 2837) آيا معيار در تماميت نماز و صحيح بودن روزه اشخاص، كثرت سفر است يا شغل بودن سفر؟
ج ـ در صورتى كه مرتباً قبل از ده روز، يك سفر چهار فرسخى بروند و ده روز در يكجا نمانند، كثيرالسفرند و نماز و روزه آنان تمام و صحيح است. و فرقى بين سفر شغلى و غير شغلى نيست و تقريباً سه ماه (با فرض آنكه سفرهاى متعدد دارند) براى صدق كثرت سفر، كافى است.
(س 2838) تابعيت زن نسبت به شوهر در توطن و اعراض از وطن، آيا غيراختيارى و قهرى است يا مربوط به تصميم خود زن مى باشد؟
ج ـ مربوط به تصميم خود زن مى باشد، هر چند متعارفاً زن در تصميم، موافق با مرد است.
(س 2839) شخصى قصد اقامه پنج روز در محلّى داشته، ولى هنگام ورود به آن محل، به كلّى فراموش كرده و جداً قصد ده روز نموده است. آيا اقامه محقق مى شود؟
ج ـ آرى، اين چنين قصد اقامه اى چون محقق شده، معتبر است.
(س 2840) كسى كه محلِ اقامت او قم و محلِ كارش تهران است و هر روز رفت و آمد مى كند (يا هفته اى دو روز)، اگر در تهران در مسيرى مادون مسافت، سفر كند، حكم نماز و روزه اش چيست؟
ج ـ نماز و روزه اش تمام است.
(س 2841) شخصى از يكى از روستاهاى اصفهان به قصد ميدان امام حركت مى كند، تا ابتداى اصفهان دون مسافت شرعى است ولى تا مقصد كه ميدان امام است، بيشتر از مسافت است. وظيفه او در نماز قصر است يا اتمام؟
ج ـ معيار در مسافت، مقصد است و نمازش قصر مى باشد.
(س 2842) نيّت روزه ماه مبارك رمضان چگونه است؟
ج ـ همين مقدار كه مى داند فردا ماه رمضان است و مى خواهد براى خداوند (قربةً الى الله) روزه بگيرد، كافى است.
(س 2843) شخصى كه قبل از ظهر در ماه مبارك رمضان، مسافر بوده، اگر قبل از اذان به جايى رسيده كه اذان شهر را مى شنود و ديوارهاى آن را مى بيند، ولى هنوز وارد شهر نشده، آيا روزه آن روزش صحيح است يا خير؟
ج ـ ظاهراً روزه اش درست نيست و حقّ افطار دارد; هرچند احتياط مستحب در گرفتن روزه و قضاى آن است، و احوط و اولى براى كسى كه مطمئن است يا شك دارد كه قبل از ظهر وارد شهر مى شود يا نه، آن است كه روزه خود را در همان حالِ سفر، افطار نمايد.
(س 2844) آيا ملاك در درست بودن روزه براى كسى كه بعد از ظهر به مسافرت مى رود، بيرون رفتن بعد از ظهر از خانه است يا بيرون رفتن بعد از ظهر از شهر؟
ج ـ ملاك محلِ سكونت و شهر است، يعنى هنگام زوال ظهر بايد در محلِ زندگى و شهر باشد، نه در حدّ ترخّص و در مسير سفر، تا روزه آن روزش درست باشد.
(س 2845) آيا استفاده بيماران تنفّسى و ريوى از اسپرى ها، مضرّ به روزه شان است؟
ج ـ ظاهراً مبطل نيست و خوردن و آشاميدن محسوب نمى شود.
(س 2846) شخصى مقدارى پول مخمّس در بانك دارد و مقدارى هم از منافع درآمد سال كه خمس آن را نپرداخته است، اينك براى مخارج منزلش از بانك پول برداشت مى كند و قصدش اين است كه آنها غير مخمّس باشد، و يا در منزل دو جور پول با هم مخلوط شده و تمييزى بين آنها نيست. آيا در غير مخمّس با قصد متعيّن مى شود يا نه؟
ج ـ آرى، با قصد تعيين مى شود.
(س 2847) آيا جايز است قبل از رسيدن سال خمسى، شخص اموال خود را به قصد فرار از خمس ببخشد؟
ج ـ موجب برائت ذمّه نمى گردد و بايد خمس آن را بپردازد، چون اين گونه هبه ها جزو مئونه حساب نمى شود و حلول حول، در خمس شرط نيست و جنبه ارفاق دارد، بر خلاف جاهايى در زكات كه حلول حول معتبر است، مانند (اغنام) كه در آنجا حلول شرطيت دارد و اگر قبل از حلول و تحقّق شرط، هر چند براى فرار از زكات باشد هبه نمايد، زكات از او، همان گونه كه در روايات هم آمده، ساقط است، يعنى قاعدتاً و روايةً ساقط است.
(س 2848) آيا جهيزيّه اى كه براى دختران تهيّه مى گردد و كنار گذاشته مى شود، متعلّقِ خمس است يا خير؟
ج ـ متعلّقِ خمس نيست و جزو مئونه است.
(س 2849) آيا اگر پولى براى خريد جهيزيّه كنار گذاشته شود، با جنس آنْ كه خريدارى شود، فرق دارد يا خير؟
ج ـ ظاهراً فرقى ندارد و متعلّقِ خمس نيست.
(س 2850) كسى كه براى خريد خانه، احتياج به پس انداز در سالهاى متوالى دارد، آيا به اين پول، خمس تعلّق مى گيرد يا خير؟
ج ـ با فرض احتياج به پس انداز و عدم قدرت تأمين آن در يك سال، به پول آن در حدّ متعارف، عدم تعلّق خمس بعيد نيست هر چند احتياط مستحب در مصالحه است.
(س 2851) اين جانب مبلغى را به عنوان وديعه جهت خريد ماشين سوارى، به حساب يك شركت خودروسازى واريز كرده ام تا در سال آينده آن ماشين را تحويل بگيرم. آيا به اين مبلغ، خمس تعلّق مى گيرد يا خير؟
ج ـ اگر مورد احتياج باشد، چون خرج براى مئونه است، خمس ندارد.
(س 2852) آيا به امثال سكّه هاى بهار آزادى زكات تعلّق مى گيرد يا خير؟
ج ـ تعلّق نمى گيرد.
(س 2853) چنانچه افرادى تنها شب عيد فطر ميهمان باشند، آيا فطريه آنها بر عهده صاحبخانه است؟
ج ـ خير، فطريه آنها بر عهده صاحبخانه نيست، بلكه بر عهده خود آنهاست، اگرچه قبل از غروب آمده باشند.
(س 2854) زكات فطره ميهمانى كه پيش از غروب شب عيد فطر با رضايت صاحبخانه وارد خانه او مى شود، به عهده كيست؟
ج ـ بر عهده خود ميهمان است، مگر آنكه بخواهد چندين روز بماند، به طورى كه نانخور صاحبخانه محسوب شود.
(س 2855) اگر ميهمانى شب عيد فطر بعد از غروب وارد شود، ليكن دعوت از او در روزهاى قبل بوده باشد، زكات فطره اش بر عهده چه كسى است؟
ج ـ بر عهده خود ميهمان است، هر چند از قبل دعوت شده باشد.
(س 2856) فطريه سربازهايى كه در سربازخانه ها از جيره دولتى استفاده مى كنند، بر عهده خود آنان است يا بر عهده دولت؟ آيا سربازان، عائله دولت محسوب مى شوند يا نه؟
ج ـ برعهده دولت نيست، و اگر خودشان توان پرداخت را دارند و پول غذا را مى دهند، بايد زكات خود را بپردازند، و اگر غذا به آنان مى دهند به طورى كه نانخور دولت محسوب مى شوند، بنا بر احتياط باز هم زكات فطره بر عهده خود آنهاست، هرچند عدم تعلّق به خود آنان هم خالى از وجه نيست.
(س 2857) آيا لازم است به كسى كه مى خواهيم زكات فطره بدهيم، بگوييم كه زكات فطره است؟ آيا مى توان با پول آن چيزى خريد و به وى داد؟
ج ـ لازم نيست و نمى توان چيزى خريد، مگر آنكه با اجازه گيرنده زكات فطره باشد.
(س 2858) كسانى كه چندين سال پيش، براى حج ثبت نام كرده اند، امّا پس از آنكه نوبتشان رسيده، ديگر توان مالى براى رفت و برگشت و هزينه هاى متفرّقه را ندارند، آيا به دليل اينكه قبلاً استطاعت داشته اند، واجب است به حج بروند يا مى توانند فيش خود را با رعايت مقرّرات بفروشند؟
ج ـ استطاعت، براى اين گونه افراد، تحقّق ندارد، لذا فروش فيش، جايز است; امّا اگر در زمانى استطاعت مالى و بدنى داشته اند و آنان را به حج مى بردند و مى توانستند بروند، حج بر عهده آنان مستقرّ است و بايد به حج بروند، «ولو متسكعاً و مع الزحمه».[22]
(س 2859) زنى مقدارى زيورآلات از قبيل طلا و غيره دارد كه اگر آنها را بفروشد، مى تواند به زيارت خانه خدا مشرّف شود. آيا مستطيع است يا اينكه زيورآلات، استثنا شده است؟
ج ـ داشتن زيورآلات، سبب استطاعت نمى شود.
(س 2860) دختر و پسرى كه به طور موقت صيغه عقد را خوانده اند، اگر بخواهند قبل از اتمام مدت صيغه به صورت دايم عقد كنند، وظيفه آنها چيست؟
ج ـ مى توانند عقد دايم بخوانند و نيازى به بخشيدن مدت باقى مانده نيست، و عقد دايم، بعد از خوانده شدن نافذ و صحيح است.
(س 2861) كسى كه طواف نساء را ترك كرده، آيا فقط نزديكى با زنش براى او حرام است يا لذتهاى ديگر هم حرام است؟
ج ـ نزديكى و لذتهاى ديگر، حتى نظر به شهوت هم براى او حرام است.
(س 2862) شخصى گوسفندى را عقيقه نموده و دعاى آن را نخوانده، آيا كفايت از عقيقه مى نمايد يا خير؟
ج ـ گوسفند عقيقه يا قربانى هرگاه دعايش را نخوانند ضرر ندارد، امّا خواندنش بهتر است.
(س 2863) دعاى عقيقه را بيان فرماييد.
ج ـ در وقت كشتن گوسفند عقيقه همان گونه كه در موثّقه عمّار از حضرت امام صادق ـ صلوات الله عليه ـ نقل شده اين دعا را بخواند: «يا قَوْمِ اِنّى بَرىٌ مِمّا تُشْرِكُونَ اِنّى وَجَّهْتُ وَجْهِىَ لِلَّذى فَطَرَ السَّمواتِ وَالاَْرْضَ حَنيفاً مُسْلِماً وَ ما اَنَا مِنَ الْمُشْرِكينَ اِنَّ صَلواتى وَنُسُكى وَ مَحْياىَ وَ مَماتى لِلّهِ رَبِّ الْعالَمين لاشَريكَ لَهُ وَ بِذلِكَ اُمِرْتُ وَ اَنـَا مِنَ الْمُسْلِمينَ اَلّلهُمَّ مِنْكَ وَلَكَ بِسْمِ اللهِ وَبِاللهِ وَاللهُ اَكْبَرْ اَلّلهُمَّ صَلِّ عَلى مُحمَّد وَ آلِ مُحَمَّد و تَقَبَّلْ مِنْ فُلانِ بْنِ فُلان» و به جاى آن نام فرزند را ببرد. و در حديث ديگر فرمود كه اين دعا را بخواند: «بِسْمِ اللهِ وَ بِاللهِ اَلّلهُمَّ عَقِيقَةٌ عَنْ فُلان (و نام فرزند را بگويد) لَحْمُها بِلَحْمِهِ وَ دَمُها بِدَمِهِ وَ عَظْمُهَا بِعَظْمِهِ اَلّلهُمَّ اجْعَلْها وِقاءً لاِلِ مُحَمَّد صَلَّى اللهُ عَلَيهِ وَ عَلَيهِم»، سپس آن را بكشد.
(س 2864) چگونگى مصرف گوشت عقيقه را بيان فرماييد. اينكه بعضى مى گويند استخوانها و پوست آن را بايد در كيسه كرد و دفن نمود، آيا اين گونه كارها موجب تضييع مال و حرام نيست؟
ج ـ گوسفند عقيقه را كه ذبح كردند، كفايت مى كند، چه گوشتش را بپزند و به مؤمنين بدهند، و چه نپخته بين آنان تقسيم كنند، و حتى مى توان براى مجالس عزادارى و يا غير آن مصرف نمود و مستحب است كه يك ران آن را به قابله بدهند، و بهتر آن است كه استخوان را پيش از پختن نشكنند; و امّا قرار دادن استخوان يا پوست آن در كيسه و دفن كردن زير خاك، دليل موجّهى ندارد و تضييع مال و حرام است، بلكه خود دفن استخوان به قصد استحباب، مشكل است.
(س 2865) آيا والدين مى توانند از گوشت عقيقه فرزندشان بخورند؟
ج ـ مادر، بلكه پدر، نبايد بخورند و كراهت دارد و براى مادر، كراهت شديدتر دارد.
(س 2866) آيا نذر زن، منوط به اجازه شوهر است؟
ج ـ نذر زن در مواردى كه مانع از حقوق واجبه شوهر، مانند حقّ استمتاع به طور متعارف باشد، منوط به اجازه شوهر است.
(س 2867) اگر انسان چيزى را به شخصى هبه كرده باشد و آن شخص مقدارى از موهوب را به ديگرى فروخته باشد، آيا انسان مى تواند چنانچه هبه به ارحام يا معوّض نباشد، آن را پس بگيرد؟
ج ـ خير، در صورتى كه بعضى از موهوب يا كلّ آن فروخته شده باشد، نمى توان پس گرفت.
(س 2868) شخصى به همسرش كه از ارحام است چيزى بخشيده، آيا مى تواند آن را پس بگيرد؟
ج ـ خير، هبه به زوجه را نمى توان پس گرفت، حتى اگر زن انسان از ارحام نباشد، چون زوجه در حكم رَحِم است.
(س 2869) به نظر حضرت عالى، استماع غنا چه حكمى دارد و چه غنايى حرام است؟
ج ـ به نظر اين جانب تبعاً لبعض الأعلام من الفقهاء ـ قدس سرهم ـ، حرمت موسيقى و غنا، حرمت محتوايى است و هر صوت و غنا و موسيقى اى كه در آن ترويج بى بند و بارى و بى عفّتى باشد و يا براى عيّاشى و هوسرانى عيّاشان و هوسرانانِ خودخواه و غيرمتعهد و يا ترويج باطل و تخدير افكار و به انحراف فكرى كشاندن انسانها باشد و يا از اسلام، چهره اى ناخوشايند و خلاف سهولت و عدالت نشان دادن و... باشد امثال موارد، در همه و همه، غنا و موسيقى اش حرام است، و عامل و خواننده و مستمع، مرتكب دو حرام شده اند و حتّى اگر آيه اى از قرآن هم براى ترغيب به كار حرام و باطل با غنا خوانده شود، غناى آن هم حرام است، چه برسد به غنا و موسيقى نسبت به سنّت و مسائل ديگر اسلامى.
(س 2870) گوش دادن به صداهايى كه شك داريم غناست يا نه، چه حكمى دارد؟
ج ـ اشكال ندارد و اجتناب واجب نيست.
(س 2871) آيا دريافت ربا بين خويشان و نزديكان جايز است؟ بين پدر و فرزند چطور؟
ج ـ رباى استهلاكى حرام است و فرقى بين پدر و فرزند و اقوام و غير آنها نيست.
(س 2872) آيا استخاره با قرآن يا تسبيح يا استخاره ذات الرقاع از نظر اسلام در مسائل مهم زندگى و تصميم گيريهاى مهم، صحيح است يا نه؟
ج ـ مشورت با خداوند متعال و استخاره از طرق مأثوره براى رفع تحيّر، اشكال ندارد و تحيّر در موقعى است كه انسان از عقل و علم خود و مشورت با ديگران نتوانسته به نتيجه اى برسد.
(س 2873) كيفيت استخاره ذات الرقاع را بيان فرماييد.
ج ـ از حضرت امام صادق(عليه السلام) روايت شده كه فرموده است: «هرگاه امرى را اراده كنى، شش رقعه كاغذ بگير و در سه تاى آنها بنويس بِسْمِ اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحيم، خَيَرَةٌ مِنَ اللهِ الْعَزيزِ الْحَكيمِ لِفُلانِ بْنِ فُلانَةِ لاتَفْعَل و در سه رقعه ديگر بجاى لاتَفْعَل مى نويسى اِفْعَل، و به جاى فلان بن فلانه اسم خود و مادر خود را بنويس، پس آن رقعه ها را در زير سجّاده خود گذار و دو ركعت نماز به جاى آور، چون فارغ شدى به سجده برو و صد مرتبه بگو: «اَسْتَخيرُ اللهَ بِرَحْمَتِهِ خِيَرَةً فى عافِيَة» پس درست بنشين و بگو: «اَلّلهُمَّ خِرْلى وَاخْتَرْلى فى جَميعِ اُمُورى فى يُسْر مِنْكَ وَ عافِيَة»، پس دست زن و رقعه ها را مخلوط كن و يك يك آنها را بيرون آور، و اگر سه اِفْعَل پياپى آمد، آن كار را بكن و اگر سه لاتَفْعَل پياپى آمد، آن كار را نكن و اگر بعضى اِفْعَل و بعضى لاتَفْعَل تا پنج دفعه بيرون آور اگر اِفْعَل بيشتر است عمل كن و اگر لاتَفْعَل بيشتر است، ترك كن و حاجت نيست به بيرون آوردن رقعه ششم وَالله الْعالم».
(س 2874) اگر شطرنج آلت قمار بودن خود را به كلّى از دست داده باشد و امروزه تنها به عنوان يك ورزش فكرى از آن استفاده گردد، بازى با آن چه صورتى دارد؟
ج ـ بر فرض مذكور، اگر برد و باختى در بين نباشد، اشكال ندارد.
(س 2875) كشتن گربه هايى كه مزاحمت ايجاد مى كنند، چه حكمى دارد؟
ج ـ كشتن گربه هرچند ضرر برساند، بنا بر احتياط واجب، جايز نيست و حرام است، بلكه بايد آن را بترسانند و يا به نحوى دور نمايند.
(س 2876) استفاده از ترقّه و امثال آن، چه حكمى دارد؟
ج ـ چون اتلاف مال است و جهات ديگرى هم هست، حرام و بيع و شراء آنها نيز حرام است; و اگر بر اثر اين كارها ضررى متوجه كسى شود، ضرر زننده ضامن است.
(س 2877) آيا تراشيدن ريش و اجرت گرفتن براى آن جايز است يا خير؟
ج ـ حرمتش به نظر اين جانب معلوم نيست و آثار حرمت بر آن بار نمى شود، هر چند احتياط در ترك، مطلوب است.
(س 2878) زنى هستم كه از شوهرم جدا شده ام و از او پسرى دارم كه نُه سال دارد. زمانى كه بچه دو ماهه در رَحِمم بوده، از شوهرم جدا شده و به خانه پدرم رفته ام و بچه ام آنجا متولّد و بزرگ شده است. قبلاً شوهرم بارها اقرار كرده است كه بچه را نمى خواهد و بچه هم هيچ گونه علاقه اى به پدرش ندارد. با توجه به اين مسائل و اينكه شوهر سابقم مردى بى بند و بار است، آيا حق دارم بچه ام را با خودم به خارج از كشور ببرم؟ و آيا حقّ حضانت دايمى او به من مى رسد يا پدرش كه ولىّ قانونى و شرعى اوست؟
ج ـ به نظر اين جانب، حضانت فرزند، چه پسر و چه دختر تا هفت سالگى با مادر است; ليكن ولىّ قهرى، شرعاً پدر يا جدّ پدرى است و يا مادر، و با نبود پدر، به حكم آيه شريفه «وَ اُولُوا الاَْرْحامِ بَعْضُهُمْ اَوْلى بِبَعْضِ»،[23] مادر بر پدربزرگ، اولويت دارد و با نبود مادر، ولىّ او پدربزرگ است; و ولايت او ثابت است، مگر آنكه حاكم شرع تشخيص دهد كه رعايت مصلحت و غبطه طفل را نمى نمايد و باعث فساد فكرى و مالى و يا جانى طفل مى گردد كه در اين صورت، او را از ولايت عزل مى نمايد.
o يادآورى
شايان توجه است كه بعضى از مسائل و سؤالاتى كه از سوى مردم از دفتر استفتائات حضرت آية الله العظمى صانعى مدظله العالى مطرح شده، براى دسترسى و سهولت كار در پايان رساله ذكر گرديد. علاقه مندان مى توانند براى آشنايى بيشتر با استفتائاتى كه در طول ساليان گذشته، بر مبناى فقهى معظم له پاسخ داده شده، به مجموعه دو جلدى كتاب مجمع المسائل (استفتائات) مراجعه نمايند.
آلات ابزارها، ادوات، اسباب، افزارها.
ابن السبيل مسافرى كه در سفر درمانده شده است.
ابهام پوشيده گذاشتن، مجهول و بى قيد گذاشتن، پوشيده گفتن.
اتهام افتراء، تهمت نهادن بر كسى، بدنام شدن.
اجحاف بى عدالتى، جور و ستم، بى انصافى، تمايل بى جهت، طرفدارى، تعصّب.
اجنبى مرد بيگانه، نامحرم.
اجنبيّه زن بيگانه از زنهاى نامحرم.
اجير كسى كه طبق قرار مشخص، در برابر كارى كه مى كند مزد دريافت مى كند.
احتضار حال جان دادن و واپسين دمهاى زندگى.
احتلام خارج شدن منى از انسان در خواب.
احتياط پيش بينى و مآل انديشى و انتخاب روشى كه موجب اطمينان انسان در رسيدن به واقع است.
احتياط لازم احتياطى كه مجتهد وجوب رعايت آن را از طريق ادلّه عقلى يافته است و مقلد در اين گونه مسائل مى تواند به همان احتياط عمل نمايد و يا به مجتهد ديگرى كه از بقيّه مجتهدين اعلم باشد، مراجعه كند.
احتياط مستحب احتياطى كه غير فتواى فقيه است و عمل به آن مطلوب مى باشد ولى لازم نيست.
احتياط واجب احتياطى است كه مجتهد وجوب رعايت آن را از آيات و روايات استفاده نمايد، و مقلد در عمل، مثل احتياط لازم كه توضيح داده شد مى تواند عمل نمايد.
احداث ايجاد كردن، چيزى نو پديد آوردن، ساختن و برقرار كردن.
احوط مطابق با احتياط، و مراد اين است كه عمل كردن به آن اطمينان به برائت ذمّه حاصل مى كند.
اخذ گرفتن، به دست آوردن.
ارباح مكاسب سود و منافعى كه از طريق كاسبى به دست مى آيد.
ارتفاع قيمت سوقى بالا رفتن قيمت اجناس در بازار.
ارتماس فرورفتن و فروبردن در آب.
ارجح غالب، احتمال قوى، خوبتر، بهتر.
اسائه بدى كردن به كسى، بى ادبى كردن، هتك حرمت نمودن.
استحاله دگرگون شدن، پذيرش حالت جديد به طورى كه چيز ديگرى غير از حالت اول شود مانند چوب كه بسوزد و خاكستر شود، يا سگى كه در نمكزار فرو رود و به نمك تبديل شود.
استرحام بخشايش خواستن، رحمت طلبيدن.
استسقاء باران خواستن، آب خواستن.
استطاعت توانايى و قدرت داشتن، توانايى انجام فريضه حج از نظر بدن، مال و راه.
استمنا انسان با خود كارى كند كه منى از او خارج شود، جلق زدن.
استنشاق كشيدن آب در بينى.
استيلاء چيرگى، غلبه، سلطه طلبى.
اسراف درگذشتن از حدّ ميانه، ولخرجى، تلف كردن مال.
اصطبل جايگاه چارپايان، طويله.
اضطرار ناچارى، درماندگى.
اظهر روشن تر، آشكارتر از نظر تطبيق با ادلّه فتوا.
اعاده دوباره آوردن، دوباره گفتن، بازگردانيدن چيزى را به جاى خود.
اعدل عادل تر، دادگرتر.
اعراض روى گردانيدن، و اعراض از وطن يعنى تصميم انسان بر اينكه براى هميشه وطنش را ترك كند.
اعلم عالم تر، داناتر در مسائل فقهى و استنباط احكام شرعيّه از ادلّه و آن هم منوط به كثرت تحصيل و تدريس خارج فقه و اصول در حوزه هاى علميّه و كرّ و فرّ در مسائل فقهى است.
افضا باز شدن، يكى شدن مجراى بول و حيض يا مجراى حيض و غائط يا هر سه.
افطار شكستن روزه، موقع شكستن روزه.
اقامه معروف بپاداشتن هر سنتى كه از نظر شرعى به رسميت شناخته شده و در جايى كه شارع مقدس آن را بخصوص منكر و يا معروف ندانسته باشد، عبارت است از هر كار و عملى كه نزد مردم و عقلايى كه انسان بين آنها زندگى مى كند داراى حسن و خير و خوبى باشد و انجام دهنده اش مورد ستايش واقع شود.
اقرب اين است فتوا اين است (مگر اينكه در ضمن كلام قرينه اى يافت شود كه حاكى از عدم فتوا باشد).
اقوى اين است فتوا اين است، نظر قوى بر اين است و بايد عمل شود.
اكتفا به رفع ضرورت به همان اندازه كه ناچار است اكتفا كند و بيشتر از آن انجام ندهد.
اماله تنقيه كردن، داخل كردن مايعات و چيزهاى ديگر در روده ها و احشاء از پايين (مقعد).
امساك خوددارى كردن از خوردن غذا و چيزهايى كه موجب بطلان روزه مى شود، باز ايستادن، خود را بازداشتن از...
اموال محترمه اموالى كه بر اساس ضوابط و قانون اسلام داراى احترام است و بدون اجازه مالك و سرپرستش نمى توان در آن تصرّف نمود.
انتفاع سود بردن، سود گرفتن، نفع بردن، نفع كردن.
انزال منى اخراج آب مرد.
انفصال جدا شدن، گسسته شدن.
انفيه مجموعه اى از داروهاى عطسه آور كه آن را گاه در بينى كنند و از آن احساس نشاط نمايند.
اولى سزاوارتر، شايسته تر، بهتر.
اوليا سرپرستان، نزديكان.
ايذاء آزردن، آزار دادن، اذيّت كردن، رنج دادن.
بائن جدا شده، ترك شده، و «طلاق بائن» طلاقى است كه رجوع در آن نباشد.
باج مبلغى كه دامداران براى واگذارى چراگاه گوسفند و گاو و شتر پرداخت مى كنند.
بالين بالاسر، كنار
بدعت وارد نمودن چيزى كه جزء دين نيست در دين به عنوان حكم شرعى.
برات حواله پول و نوشته اى كه به موجب آن شخص به ديگرى دستور مى دهد كه مبلغى را كه در آن نوشته قيد كرده، به او بپردازد.
برص پيسى، بيمارى پوستى كه غالباً لكه هاى قرمز و صورتى در پوست بدن ايجاد مى شود.
برى الذمّه رفع تكليف.
بعيد نيست فتوا اين است (مگر قرينه اى بر خلاف آن در كلام باشد).
بلاد كبيره شهرهاى فوق العاده بزرگ.
بنگ گردى كه از كوبيدن برگها و سرشاخه هاى گلدار شاهدانه مى گيرند.
بواسير تورم سياهرگهاى نزديك به مقعد در راست روده كه اغلب دردناك است و ممكن است در نتيجه فشار شكاف برداشته و خون دفع شود.
بهيمه چهارپا مانند گاو، گوسفند، اسب، شتر و غيره.
بيع مثل به مثل مبادله دو شىء همجنس مانند گندم به گندم.
تبعيت پيروى كردن، اطاعت كردن، پاك شدن چيز نجس به تبع پاك شدن چيز نجس ديگر، مانند پاك شدن ظرفى.
تحت الحنك دور دادن طرف عمامه (دستارى كه بر سر مى پيچند) بر زير گلو.
تحيّت سلام گفتن، درود گفتن، و مستحب است انسان وقتى وارد مسجد مى شود دو ركعت نماز به قصد تحيت و احترام مسجد بخواند.
تخميس پنج قسمت كردن چيزى و يك پنجم آن را جدا كردن.
تدليس فريبكارى كردن، فريب دادن، پنهان كردن عيب چيزى را.
تذكيه حيوانى كه با رعايت موازين شرع كشته شده باشد.
تربت خاك، و تربت قبر امام حسين(عليه السلام) يعنى خاك حرم آن حضرت كه داراى قداست و احترام خاصّى است و نماز با آن ثواب بيشترى دارد.
تسبيحات اربعه تسبيحهاى چهارگانه «سبحان الله والحمدلله و لا اله الاّ الله والله اكبر».
تسميه نام نهادن، ناميدن، و در رساله به معناى جارى كردن نام خدا است بر زبان.
تشريح قطعه قطعه كردن، جدا كردن اجزاى بدن مرده براى تحقيق و غيره، كالبد شكافى.
تصدّى عهده دار شدن كارى، مبادرت به امرى كردن.
تطهير پاك كردن، پاكيزه ساختن، شستن.
تعقيب از پى چيزى رفتن، دنبال گيرى، پيگيرى، و دعاها و اذكار وارده كه بعد از نماز مى خوانند را نيز «تعقيب» گويند.
تفحّص كاوش و جستجو كردن، بررسى نمودن.
تقليد پيروى كردن، عمل به فتواى مجتهد.
تقيّه خوددارى، پرهيزگارى، خوددارى از اظهار عقيده و مذهب خويش و عمل به عقيده مخالف اگر لازم باشد، در مواردى كه ضرر مالى يا جانى يا عرفى متوجه شخص باشد.
تكبيرة الاحرام الله اكبرى كه به قصد ورود به نماز گفته مى شود.
تلقيح نطفه مرد را با وسيله اى نظير سرنج به رَحِم زن وارد كردن (بارور نمودن).
تلقين ياد دادن، شخصى را وادار به گفتن كلامى كردن، اصول و مبانى مذهبى را هنگام دفن به ميّت القا كردن.
تمكّن توانايى و قدرت، توانا شدن.
تملّك به ضمان مالك شدن با ضمانت ـ مثلاً پولى كه انسان قرض مى كند مالك مى شود ولى اين مالكيت همراه با ضمانت اداى آن است.
توليت سرپرستى، شغلى را به عهده كسى سپردن، عهده دار امور موقوفات.
ثقه شخص مورد اعتماد و اطمينان، شخص مورد اطمينان در گفتار.
ثلثان دو سوم از شيئى، تبخير شدن دو سوم آب انگور.
ثمن بهاى كالا.
جاعل كسى كه قرار جعاله را مى گذارد و قرارداد را منعقد مى كند.
جامه پارچه بافته، لباس.
جاهل نادان.
جاهل قاصر جاهلى كه در جهلش مقصر نيست، يعنى در شرايطى است كه امكان دسترس به حكم خدا براى او وجود ندارد و يا اصلاً خود را جاهل نمى داند.
جاهل مقصّر جاهلى كه در جهلش مقصر است، يعنى امكان آموختن مسائل را داشته ولى كوتاهى نموده است.
جايز روا، مباح.
جبيره چيزى كه با آن زخم و شكستگى را مى بندند و دوايى كه روى زخم و مانند آن مى گذارند «جبيره» ناميده مى شود.
جرح، جروح زخم، زخمها.
جماع نزديكى كردن مرد با زن، آميزش جنسى.
جُنُب كسى كه با ديگرى همبستر شده (جماع و دخول كرده) و يا منى از او خارج شده است.
جهنده جستن، پرش كننده.
حجّ نيابتى انجام اعمال حج از طرف ديگرى.
حدّ ترخّص حدى از مسافت كه در آن صداى اذان شنيده نشود و ديوار محل اقامت ديده نشود.
حدث اصغر هر امرى كه موجب وضو شود مانند بول كردن و يا خوابيدن.
حدث اكبر هر امرى كه موجب غسل شود مانند احتلام و نزديكى با همسر...
حرام ممنوع، هر عملى كه از نظر شرعى نبايد انجام داد.
حَرَج مشقّت، سختى.
حمله دار كسى كه زائرين را از راههاى دور به زيارت خانه خدا و غيره مى برد.
حنوط ماليدن كافور به پيشانى، كف دستها، سر زانوها، و سر دو انگشت بزرگ پاهاى مرده.
حواله پول يا جنسى كه به موجب نوشته اى به شخصى واگذار شود تا از ديگرى دريافت نمايد، ارجاع طلبكار به ديگرى براى دريافت طلبش از او.
خالى از قوت نيست فتوا اين است (مگر اينكه در ضمن كلام قرينه اى بر غير اين معنا باشد).
خالى از وجه نيست فتوا اين است (مگر اينكه در ضمن كلام قرينه اى بر غير اين معنا باشد).
خبيث پليد، ناپاك، زشت سيرت، بد نيّت.
خروار طبق معمول يك خروار 100 من تبريز كه 300 كيلو است.
خزينه گنجينه، حوضى كه آب حمام عمومى را براى گرم كردن در آن ذخيره مى كنند.
خمر شراب، عَرَق.
خمس يك پنجم، بيست درصد درآمد ساليانه و غيره كه بايد به مجتهد جامع الشرائط پرداخت شود.
خيار اختيار داشتن، قدرت شرعى و قانونى كه يكى از طرفين عقد پيدا مى كند كه به موجب آن مى تواند عقد را منحل كند.
خيار غبن حقّ شرعى و قانونى كه به خاطر متضرر شدن يكى از طرفين معامله براى او نسبت به بر هم زدن معامله پيدا مى شود.
دايمه هميشگى، زنى كه طى عقد غير موقّت به همسرى و زناشويى مردى درآمده است.
دُبُر عقب، پشت، نشيمنگاه.
دفاع دور كردن، پس زدن، دشمن را دفع كردن، در برابر دشمن ايستادگى نمودن.
دمل زخمى كه روى پوست بدن پديدار شود و از آن خونابه و چرك بيايد.
ديه خون بها، پولى كه قاتل يا اقوام او براى جبران قتل يا قطعى كه واقع شده بپردازند.
ذات الأشاجع چيزى كه در ميان سم گوسفند و امثال آن كه به صورت غده است مى باشد.
ذبح شرعى كشتن حيواناتى كه شرعاً قابليت ذبح شدن را دارند با رعايت ضوابط شرعى.
ذبيحه حيوان حلال گوشتى كه با رعايت دستورات شرعى، كشته شده باشد.
ذرع مقياس طول است كه در اصطلاح فقها، تقريباً «75/93» سانتيمتر است و هر ذرعى دو برابر ذراع است كه هر ذراعى تقريباً «875/46» سانتيمتر است.
ذمّه عهد، پيمان، نتيجه اى كه از تعهد حاصل مى شود.
ذمّى غيرمسلمانى كه جان و مال او در پناه اسلام و حكومت اسلامى از امنيّت برخوردار است در مقابل تعهد آنها نسبت به رعايت شرايط و قوانين اجتماعى و ذمّه.
ربا سود يا زيادى كه قرض دهنده از قرض گيرنده مى ستاند.
رجاء اميدوارى، توقّع، انجام عمل به قصد رجاء يعنى به قصد و اميد ثواب.
رشيده دخترى كه مصلحت خود را تشخيص مى دهد.
رضاع شير خوردن، شير دادن زن به بچه.
رضاعى خويشاوندى و نسبتى كه در اثر شير دادن با شرايط خاص به وجود مى آيد.
ركن پايه، اساسى ترين جزء هر عبادت و يا كار، و در نماز اساسى ترين جزء نماز كه اگر عمداً يا سهواً ترك شود يا بدان اضافه شود، باعث بطلان نماز مى شود.
رهن گرو گذاشتن مقدارى از دارايى خود نزد طلبكار به اين منظور كه اگر طلب خود را در موعد مقرّر وصول نكرد، بتواند از مال مزبور آن را جبران و تدارك نمايد.
ريا به نيكوكارى تظاهر كردن، خود را پاكدامن جلوه دادن، ترك اخلاص در عمل به اينكه غير خدا را در عمل لحاظ كند.
زكات رشد، پاكى از چرك و كثافت، مقدار معيّنى از اموال خاصّ انسان (موارد نه گانه) كه به شرط رسيدن به حدّ نصاب بايد در موارد مشخص خود مصرف شود.
زكات فطره حدود سه كيلو گندم، جو، ذرّت و غيره يا مبلغ معادل آن كه در شب عيد فطر واجب است به فقرا بدهند و يا در مصارف ديگر زكات صرف كنند.
زناشويى همسر گرفتن، ازدواج.
ساتر پوشاننده، آنچه عورت شخص را بپوشاند.
سرتاسرى سراسر، پارچه اى كه در كفن ميّت لازم است و درازاى آن بايد به قدرى باشد كه از طرف سر و پاى ميّت بتوان آن را بست و پهناى آن به قدرى باشد كه يك طرف آن روى طرف ديگر قرار گيرد.
سرقفلى حقّى كه كاسب به جهت تقدم در اجاره، شهرت و جمع آورى مشترى نسبت به محلّى پيدا مى كند; حقّ سلطه اى كه مالكِ ملك به مستأجر مى فروشد كه قابل انتقال به غير از طرف مستأجر مى باشد.
سفيه ابله، كم عقل، احمق. كسى كه قدرت نگهدارى اموال خودش را ندارد و اموالش را در كارهاى بيهوده مصرف مى كند.
سقط افتادن يا خارج كردن جنين قبل از نموّ كامل در رَحِم.
سلطه قدرت، قوّت، ملك، پادشاهى.
سلف گذشته، نوعى از خريد و فروش كه بها و قيمت را بپردازد و پس از مدتى جنس را تحويل بگيرد.
سياحت گردش كردن در شهرها و كشورهاى مختلف، جهانگردى.
شاخص چوب يا چيز ديگرى كه براى تعيين وقت ظهر در زمين نصب مى كنند.
شارع قانونگذار، آورنده دين، بنيانگذار شريعت، خدا، پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله).
شايع فاش، آشكارا، رايج، خبرهاى پراكنده شده (راست باشد يا دروغ).
شبهه پوشيدگى امرى، اشتباه، مشابهت. وطى به شبهه يعنى مردى كه به اشتباه با زن بيگانه اى به غير از همسر خود به خيال اينكه همسرش مى باشد نزديكى نمايد و فرزندى كه از آنها متولد مى شود «ولد شبهه» مى گويند.
شرعى موافق دين، مطابق احكام شرع و دين.
شَفع جفت، دو ركعت نمازى كه به نيّت شفع در نماز شب خوانده مى شود.
شهادتين دو صيغه «اشهدا ان لا اله الاّ الله واشهد انّ محمداً رسول الله» كه با گفتن اين دو صيغه شخص در زمره مسلمانان در مى آيد و از حقوق اسلام بهره مند مى گردد.
شهرت آشكار شدن، معروف گرديدن; و «لباس شهرت» لباسى را گويند كه داراى رنگ يا دوختى است كه براى كسى كه مى خواهد بپوشد معمول نيست و باعث هتك و بى حرمتى او مى شود.
شياف دارويى جامد و مخروطى و كوتاه كه آن را در مقعد (پشت) گذارند.
صاع پيمانه اى است كه در حدود سه كيلوگرم گنجايش داشته باشد.
صحّت بيع يعنى باركردن آثارى كه شرعاً بر معامله مترتب است.
صيغه كلمه يا كلماتى كه وقت معامله و ازدواج و يا طلاق و غير اينها براى ايجاد عقد مى گويند.
ضامن كسى كه عهده دار غرامت و يا مالى گردد و يا عهده دار گردد كه مديون يا گناهكار را در وقت حاجت به قاضى و حاكم تحويل دهد.
ضرورت نياز، حاجت، ناچارى، ناگزيرى.
ضرورى دين آنچه بدون ترديد جزء دين است و همه مسلمانها آن را مى دانند كه جزء دين است مثل نماز و روزه.
ضيق وقت تنگى زمان، گنجايش نداشتن وقت و زمان براى انجام عمل با تمام اجزاء و شرايطش.
طلاق بائن طلاقى را گويند كه پس از طلاق مرد حقّ رجوع به زنش را بدون عقد جديد ندارد.
طلاق خلع طلاق گرفتن زن ناراضى از شوهرش با بخشيدن مَهر خود يا با دادن مال ديگر علاوه بر مَهر.
طلاق رجعى طلاقى كه مرد در عده طلاق مى تواند به زن مطلقه اش رجوع كند و بعد از رجوع زن او مى شود و نياز به عقد جديد ندارد.
طلاق مبارات طلاقى كه از طرف مرد واقع مى شود در نتيجه تنفر مرد و زن از يكديگر با دادن مقدارى مال (كمتر از مَهر) از طرف زن به شوهر.
طواف نساء آخرين طواف (هفت دور دور خانه خدا چرخيدن) حج و عمره مفرده است كه ترك آن موجب استمرار حرمت همسر براى طواف كننده مى شود.
طهارت پاك شدن، پاكى اعم از پاكى ظاهر و باطن كه حالتى است معنوى كه در نتيجه اطاعت از فرامين الهى حاصل مى شود.
طهورين دو پاك كننده كه مراد «آب و خاك» است كه وضو و تيمّم با آنها صحيح است و با شرايطى پاك كننده نجاسات هم هستند.
ظاهراً جايز است فتوا اين است.
ظنّ گمان، غلبه و افزون بودن يكى از دو طرف احتمال برطرف ديگر.
ظهر شرعى وقت اذان ظهر كه سايه شاخص محو مى شود يا به كمترين حدّ آن مى رسد و ساعت آن نسبت به فصول مختلف و افقهاى گوناگون متفاوت است.
عاجز ناتوان، ضعيف، كسى كه داراى عجز و درماندگى است.
عادت خلق، خوى، متداول، طبق عادت، قاعدگى زن (حيض).
عادت ماهيانه قاعدگى و خون ديدن زن در هر ماه به مدت معيّن.
عاريه آنچه از كسى براى رفع حاجت بگيرند و چون حاجت و نياز آنها بر طرف شد به صاحبش برگردانند. (دادن مال خود به ديگرى براى استفاده موقّت و بلاعوض از آن).
عاصى گناهكار، نافرمان.
عامل كاركن و كسى كه متصدى كارهاى ديگرى (امور مالى و غيره) شود مانند كسى كه مأمور جمع آورى و حسابرسى و ساير امور مربوط به زكات و ماليات است، و يا متصدى تجارت در مضاربه شود.
عبوس ترشروى، اخمو، روى ترش كردن.
عده مدتى كه زن پس از طلاق يا فوت شوهر نبايد شوهر كند.
عرق جُنُب از حرام عرقى كه بعد از آميزش غير شرعى (با غير همسر يا در وقت حرمت نزديكى) يا بعد از استمنا از بدن شخص آميزش كننده خارج مى شود.
عزل از كار بركنار كردن، و عزل وكيل يعنى كسى را كه در كارى اختياردار كرده بود از كار و اختيارى كه به او داده بود بركنار كند.
عفّت پاكدامنى، پارسايى، احتراز از محرمات خصوصاً از شهوات حرام.
عقد دايم عقد ازدواجى كه به منظور زندگى هميشگى بسته شده است.
عقد غيردايم عقد ازدواجى كه دايمى و هميشگى نباشد و مقيّد به مدت و مَهر معيّن باشد.
عقيق سنگ عقيق كه به رنگهاى مختلف است و از آن انگشتر براى زينت درست مى كنند.
عقيقه گوسفند و امثال آن كه بعد از ولادت كودك براى او با شرايط خاص قربانى مى كنند.
على الاحوط بنا بر احتياط، مطابق احتياط; و اگر جلوتر يا بعد از اين كلمه، مجتهد فتوا داشته باشد، احتياط مستحبى است و اگر فتوا نداشته باشد، احتياط واجب است.
عمّال كاركنان، كارگزاران، متصديان و كارگزاران امور حكومت و دولت.
عمره يكى از اعمال حج، زيارت خانه خدا، اعمال مخصوص خانه كعبه كه تا حدودى شبيه حج است و با شرايط آن بر هر مكلّفى يك بار در تمام عمر واجب مى شود و آن بر دو قسم است «عمره تمتّع» كه قبل از حجّ تمتّع انجام مى گيرد و «عمره مفرده» كه پس از حجّ قِران و اِفراد و يا بدون حج انجام مى گيرد.
عنبر ماده اى چرب و خوشبو و كدر و خاكسترى رنگ و رگه دار كه از روده يا معده ماهى عنبر يا از گياهان مخصوص ديگرى كه خاصيت خوشبويى دارند و داراى رنگهاى مختلف مى باشد.
عنيّن مردى كه از انجام عمل زناشويى ناتوان است.
عورت عضوى كه شخص به خاطر شرم آن را مى پوشاند، شرمگاه، (كنايه از عضو و آلت تناسلى و جنسى زن و مرد).
عهد پيمان، تعهد انسان در برابر خداوند با صيغه مخصوص براى انجام كار پسنديده يا ترك كار ناپسند.
عين ذات هر چيز، نفس شىء.
غائط مدفوع انسان.
غبن زيان يافتن و ضرر كردن در خريد و فروش.
غدد قطعه گوشتى سخت كه ميان پوست و گوشت و يا ميان گوشت به علت بيمارى ايجاد شود. (دُشْوِل).
غرر، غررى فريب خوردن، قرارداد و عقدى كه در آن فريب و ضرر از ناحيه يكى از دو طرف عقد به ديگرى متوجه شود، عقدى كه در آن ضرر و فريب باشد «عقد غررى» است.
غساله آبى كه معمولاً پس از شستشوى چيزى خود به خود يا با فشار از آن مى ريزد.
غشّ خيانت كردن، گول زدن، مخلوط كردن چيز كم ارزش با چيز گرانبها و فروش آن به قيمت جنس گران بها.
غصب گرفتن چيزى را به ستم، تصرّف در مال يا حقّ ديگرى از روى دشمنى و ظلم و جور.
غفيله نمازى است از نمازهاى نافله كه بين نماز مغرب و عشا خوانده مى شود.
غلاف پوشش چيزى مثل جلد كتاب، شمشير و غير اينها.
فتوا رأى فقيه و مجتهد در حكم شرعى فرعى.
فجر سفيدى آخر شب، سپيده صبح.
فرادا نمازى كه فرد خودش مى خواند و با جماعت نمى خواند.
فَرْج شكاف و كنايه از عورت زن مى باشد.
فرسخ فرسنگ، واحد مسافت، كه در اصطلاح فقها از پنج كيلومتر و نيم مقدارى بيشتر مى باشد، معادل «5625 متر».
فرض تعيين كردن، مقدار را مشخص كردن، واجب گردانيدن.
فضله باقى مانده چيزى، بازمانده، سرگين، غائط، مدفوع پرندگان و حشرات.
فطره آنچه در روز عيد فطر نقداً يا جنساً طبق دستور شرع به مستحقّان مى دهند.
فقاع شرابى كه از جو مى گيرند و به آن «آب جو» مى گويند، البته غير از ماءالشعير است.
فقير تهيدست، محتاج، كسى كه مخارج خود و عيالاتش را ندارد و چيزى هم ندارد كه به طور روزانه بتواند هزينه زندگى اش را تأمين كند.
فَلس ماهى هر يك از پولكهاى خود پوست ماهى.
فيروزه يكى از سنگهاى معدنى كه رنگ آبى درخشانى دارد و از سنگهاى گرانبهاست و از آن انگشتر براى زينت استفاده مى كنند.
قابله ماما، زنى كه بچه مى زاياند.
قاصر كوتاهى كننده، نارِسا.
قُبُل جلو (كنايه از عضو ـ آلت تناسلى ـ جنسى زن و مرد).
قروح زخمها، جراحتها، آبله، دمل و جوشهاى چركين.
قريه ده، روستا، شهر كوچك.
قصد اقامه تصميم مسافر به ماندن ده روز يا بيشتر در محلّ واحد.
قصد انشا تصميم به ايجاد يك امر اعتبارى مانند بيع و شرا و غيره همراه با اداى كلمات مربوط.
قصد قربت تصميم براى نزديك شدن به مقام رضا و قرب الهى.
قصر كوتاه بودن، نماز قصر، نماز كوتاه و شكسته كه در سفر مى خوانند يعنى دو ركعت از نمازهاى چهار ركعتى را كم مى كنند و دو ركعتى مى خوانند.
قصيل آنچه از كشت كه سبز بريده شود و خوراك چارپايان است.
قى استفراغ كردن، بيرون ريختن محتويات معده از راه دهان.
قيّم سرپرست، متولّى وقف، آنكه بر اساس وصيّت يا حكم حاكم شرع، عهده دار سرپرستى كودك يتيم يا وقف و غير آنها مى باشد.
قيمى مشهور اين است كه چيزى كه اجزايش با هم مختلف است مثل گاو و گوسفند كه قيمت مثلاً گوشتش با پوستش مختلف است در مقابل مثلى.
كافر كسى كه پيرو دين حق نباشد، كسى كه منكر وجود خداست يا شريك براى او قرار دهد و يا نبوت پيامبر(صلى الله عليه وآله) را قبول ندارد و كسى كه منكر ضرورى دين بشود، به طورى كه انكارش به انكار خدا و رسول برگردد.
كافر حربى كافرى كه با مسلمين در حال جنگ است.
كافر ذمّى اهل كتاب و كسانى كه غيرمسلمان هستند و جان و مال آنها در پناه اسلام از امنيت برخوردار است با شرايط مخصوص اهل ذمّه.
كافر معاندِ دينى كافرى كه كفرش از روى انكار (عن حجود) باشد، در حالى كه حقانيّت اسلام را مى داند.
كافور ماده خوشبويى است كه از درخت و گياه مخصوصى كه معروف به درخت كافور است گرفته مى شود و مرده را بايد با آب مخلوط با آن غسل دهند.
كثيرالشك كسى كه زياد شك مى كند، كسى كه در يك نماز سه بار شك كند يا در سه نماز پشت سر هم شك كند «كثيرالشك» است.
كفّاره هر چيزى كه بدان گناه را پاك گردانند مانند صدقه و روزه و مانند آن، عملى كه انسان بايد براى جبران گناهش انجام دهد.
كفالت ضامن كسى شدن، عهده دار اجراى امرى به عوض كسى شدن.
كفيل ضامن، كسى كه عهده دار و ضامن امرى از طرف ديگرى شده، مثل اينكه ضامن شده بدهكار را در وقت معيّن به طلبكار تحويل دهد.
كلفت زن خدمتكار، خادمه، زحمت و سختى.
گِل ارمنى گِل رس آهن دار كه سابقاً آن را از ارمنستان مى آوردند، و امروزه در اطراف اصفهان و نقاط ديگر ايران بدست مى آيد و به همان نام قديم گِل ارمنى مشهور است.
گِل سرشور گِلى كه در شستن سر از آن استفاده مى كردند.
لحد شكافى كه به اندازه قبر در يك طرف قبر باز مى كنند و ميّت را در آن جاى مى دهند، گور، قبر.
ماترك آنچه از ميّت از اموال و دارايى مثل پول و خانه و غير اينها باقى مانده است.
مال الإجاره مالى كه بايد مستأجر بابت اجاره بپردازد.
ماءالشعير آبى كه به دستور متخصص از جو مى گيرند و پاك مى باشد و خوردنش حلال است.
مباح امرى است كه انجام و ترك آن مساوى باشد، مقابل مستحب و مكروه و واجب و حرام.
مبارات بيزار گرديدن از هم، و طلاق و جدايى مرد و زنى را كه از هم بيزارند با شرايط خاصّ خودش «طلاق مبارات» گويند و توافق كرده اند كه زن تمام مَهرش را يا بخشى از آن را به شوهر ببخشد تا او را طلاق دهد و شوهر هم از آنچه قبلاً به زن داده صرف نظر نمايد.
مبتدئه زنى كه نخستين بار «حيض» شود.
مبطلات باطل كننده ها، چيزهايى كه شرعاً روزه و نماز و غير آنها را باطل مى كند.
مبنى بنا نهاده شده، بنا شده، اساس، اصول و قواعدى كه مورد قبول فقيه در استنباط احكام شرعيه فرعيّه است.
متصدّى كسى كه متعهد سرپرستى عمل يا شغل يا اداره اى شده است.
متنجّس چيزى كه ذاتاً پاك است ولى در اثر برخورد مستقيم يا غير مستقيم با شىء نجس، به نجاست آلوده شده است.
متهتّك مفتضح، رسوا، بى حيا، بى شرم، گستاخ.
مجزى كافى، ساقط كننده تكليف.
مجهول المالك مالى كه صاحبش معلوم نيست.
محتضر كسى كه در حال جان دادن است، نزديك به مرگ.
محتلم خواب بيننده، كسى كه در خواب منى از او خارج گردد.
محذور مانع، آنچه از آن پرهيز كنند.
مَحْرَم خويشاوندان نزديك، كسانى كه به خاطر نسب (خويشاوندى) يا رضاع (شير خوردن) يا ازدواج، ازدواج با آنها حرام ابدى مى شود مانند خواهر، مادر، دختر، دخترِ دختر، جد، عمو، عمه، خاله، دايى، نبيره، فرزندان زن از شوهر قبلى (ربيبه)، مادر زن و مادر او، دختر و خواهر رضاعى، زن پدر، زن پسر; البته زن و شوهر را هم محرم مى گويند يعنى نگاه و لمس تمام اعضاى بدنشان جايز است.
مُحرِم كسى كه در حال احرام حج و يا عمره است.
محلّ اشكال اشكال دارد، صحّت و تماميّت آن مشكل است (و مقلد در اين گونه موارد مى تواند به مجتهد ديگرى مراجعه نمايد).
محلّ اشكال است صحيح نيست و در اين مورد مى توان به مجتهد ديگر مراجعه كرد.
محلّ تأمّل بايد احتياط كند.
مخرج بول و غائط محلّ طبيعى خروج ادرار و مدفوع.
مخمّس مالى كه خمس (يك پنجم) آن پرداخت شده است.
مُدّ پيمانه اى است كه تقريباً ده سير ظرفيت دارد.
مدارا نرمى كردن، مهربانى، سخت نگرفتن.
مدّعى خواهان، ادّعا كننده، خواهان حقّى بودن.
مذىْ رطوبتى كه پس از بازى با همسر يا ديدن صحنه هاى تحريك كننده شهوت، از انسان خارج مى شود.
مرتد كسى كه قبلاً مسلمان بوده و از اسلام برگشته است.
مرتد فطرى كسى كه از پدر يا مادر يا پدر و مادر مسلمان متولد شده و خودش نيز مسلمان بوده و سپس كافر شده است.
مرتد ملّى كسى كه از پدر و مادر غيرمسلمان متولد شده ولى خودش مسلمان شده و مجدداً از اسلام برگشته است.
مردار حيوان مرده اى كه خود به خود مرده باشد.
مرفق مفصل بين استخوان بازو و ساق دست (آرنج).
مزاج كيفيت و چگونگى وضع جسمى و روحى يك فرد.
مسافت شرعى مسافرت به بيشتر از هشت فرسنگ كه چهل و پنج كيلومتر مى باشد يا چهار فرسنگ رفت و چهار فرسنگ برگشت كه مجموعاً «5/22» كيلومتر رفت و «5/22» كيلومتر برگشت است.
مساقات يكديگر را آب دادن، معامله اى است كه بين صاحب درخت و امثال آن با عامل و كارگرى كه درختان را آب دهد و تربيت نمايد در مقابل مقدار معيّن از ميوه و غير آن واقع مى شود.
مسامحه تأخير انداختن، كوتاهى، اهمال.
مستحاضه زنى كه خون استحاضه از او مى آيد.
مستحب پسنديده، نيكو، قول يا فعلى كه گفتن و انجام آن ثواب اخروى دارد و تركش مانعى ندارد.
مستطيع كسى كه داراى توانايى است، كسى كه امكانات و شرايط سفر حج از نظر مالى و غير مالى برايش فراهم است.
مسرى سرايت كننده، مثل نجاستى كه از چيزى به چيز ديگر منتقل شود، يا مرضى كه از كسى به شخص ديگر سرايت نمايد.
مسكر چيزى كه مست كننده است.
مسكين تهيدست، بى چيز، نادار، كسى كه از فقير (كسى كه خرجى سال خود و عائله اش را ندارد) امور زندگى را سخت تر مى گذراند.
مسّ ميّت دست زدن به بدن انسان مرده، كه قبل از غسل و بعد از سرد شدن بدن او موجب غسل مسّ ميّت است.
مشاع هر چيزى كه مشترك و تقسيم نكرده باشد، مال مشترك بين چند نفر كه سهم آنها جدا نشده باشد.
مَشْعَرالحرام محلّ معروفى است در مكّه با حدود معيّنى كه حاجيان بعد از وقوف در عرفات در مغرب شب دهم و فراغت از آن بايد به آنجا كوچ نمايند و از طلوع صبح تا قبل از طلوع آفتاب نيّت وقوف نمايند.
مشك ماده اى است خوشبو كه از كيسه اى كه در زير پوست شكم آهوى نر و مجاور عضو تناسلى اوست گرفته مى شود.
مشهور شناخته شده نزد اكثر مردم، يا نظر و قولى كه اكثر فقها آن را قبول دارند.
مصالحه عقدى است كه به موجب آن طرفين اعلان رضايت و تسالم بر امرى كنند، خواه به ملكيت درآوردن عين باشد يا منفعت، يا اسقاط دين و يا حق و غير آن.
مضاف اضافه شده، زياد شده، «آب مضاف» آبى است كه آن را از چيز ديگر مثل هندوانه و... بگيرند و يا با چيز ديگر مخلوط شود كه ديگر به آن آب گفته نشود.
مضمضه گردانيدن آب در دهان و شستن دهان با آن.
مضيقه تنگنا، تنگدستى، گرفتارى.
مطرب فرح بخش، شاد كننده، به طرب درآورنده.
مطهرات پاك كننده ها، چيزهايى كه از نظر اسلام برطرف كننده نجاست مى باشد.
مظالم ستمهايى كه بر كس يا كسانى وارد شده، اموالى كه به مجتهد جامع الشرائط بابت طلبى كه طلبكار آن معلوم نيست مى دهند.
معاش زندگانيها، آنچه بوسيله آن زندگى كنند از خوراك و پوشاك و غيره، كارمزد.
معاشرت گفت و شنود كردن با هم، دوستى و رابطه داشتن با هم.
معتنابه قابل اعتنا، قابل اهميت، مورد توجه.
معهود عهد كرده شده، شناخته شده، متداول.
معيوب چيزى كه داراى عيب و نقص مى باشد.
مغبون فريب خورده، گول خورده در خريد و فروش و غير آن.
مفطرات آنچه روزه را باطل مى كند مثل خوردن و آشاميدن و...
مقاربت نزديك شدن به هم، نزديكى كردن و آميزش جنسى.
مقصّر كوتاهى كننده، كسى كه دركار خود اهمال و سستى كند.
مكروه ناپسند، يكى از احكام پنجگانه تكليفى است و آن امرى است كه انجامش حرام نيست و تركش بهتر است; و در چيزهايى كه بدل دارد موجب كم شدن ثواب عمل مى شود مثل نماز در حمام.
مكلّف به زحمت و مشقّت افتاده، كودكى كه به سنّ بلوغ رسيده و شرعاً وظيفه پيدا مى كند كه اوامر الهى را عمل و نواهى او را ترك نمايد.
ملاعبه بازى كردن با هم، شوخى كردن مرد با زن.
مماطله معطل كردن، در انتظار نگه داشتن، تأخير كردن در كارى يا در پرداخت مال و حقّ طلبكار.
موالات با كسى دوستى و پيوستگى داشتن، كار و عملى را پى در پى و پشت سرهم بدون فاصله انجام دادن.
موجر اجاره دهنده، كرايه دهنده.
مويز نوعى انگور خشكيده، مويز به خشكيده انگور دانه درشت گفته مى شود.
ناسيه زن فراموش كار، زنى كه عادت ماهيانه خود را فراموش كرده است كه چند روز است.
نافله غنيمت، عطيّه، نماز مستحبّى كه زيادتى بر نمازهاى واجب است و عطيّه اى است الهى مثل نماز شب.
نانخور كسى كه وجه معاش و چيزهايى كه در زندگى نياز دارد از ناحيه ديگرى تأمين شود، «نانخور» او حساب مى شود.
نبش قبر گشودن قبر مرده و آشكار شدن او.
نصاب حدّ معيّن از هر چيز، حد معيّنى براى اموالى كه شارع مقدس در آنها زكات قرار داده، كه اگر به آن حد و مقدار برسد دادن زكات بر دارندگان آن اموال واجب مى شود.
نماز وحشت دو ركعت نمازى كه در شب اول دفن ميّت براى او مى خوانند كه در ركعت اول «حمد» و «آية الكرسى» و در ركعت دوم «حمد» و «ده مرتبه سوره مباركه قدر» (انّا انزلنا) را مى خوانند و ثوابش را به ميّت هديه مى كنند.
نيمخورده باقى مانده غذايى كه انسان يا حيوان قسمتى از آن را خورده باشد، باقى مانده طعام.
وارسى سركشى به كارى، تفتيش، بررسى كردن عضو.
وافى وفا كننده به عهد، كافى، كامل.
وجه چهره، صورت، دليل، عنوان.
وَدْى آب غليظ سفيد رنگى كه گاهى بعد از ادرار (بول) بيرون مى آيد.
وديعه امانت، مالى را كه به عنوان امانت پيش كسى بگذارند «وديعه» مى گويند.
وَذْى رطوبتى كه گاهى بعد از خارج شدن منى ديده مى شود.
وسواس ترديد و شكّى كه در ضمير انسان پديد آيد، شك و شبهه در عبادات و احكام مذهبى خصوصاً در طهارت و نجاست، آنچه شيطان در دل انسان بيفكند و او را به كار بد برانگيزد.
وصل به سكون حركت آخر كلمه اى را انداختن و بدون توقّف آن را به كلمه بعد چسباندن.
وصىّ سفارش شده، كسى كه به وى سفارش و وصيّت شده كه كارى را براى وصيّت كننده انجام دهد يا اموال او را بعد از مرگش سرپرستى و تقسيم نمايد.
وطى پاىْ مال كردن; نزديكى كردن با زن.
وطى به شبهه يعنى مردى كه به اشتباه با زن بيگانه اى به غير از همسر خود به خيال اينكه همسرش مى باشد، نزديكى نمايد.
وقف به حركت زير يا زبر يا پيش آخر كلمه اى را گفتن و بين آن كلمه و كلمه بعد از آن فاصله دادن.
وكالت واگذارى، سپردن كار به غير، عقدى است كه به موجب آن انسان كارى را كه خودش شرعاً مى توانست در آن دخالت كند به ديگرى واگذار نمايد تا به جاى او انجام دهد.
وكيل كسى كه كار به وى واگذار شده تا به جاى ديگرى انجام دهد.
ولايت سرپرستى، تسلّط داشتن.
ولىّ دوست، كسى كه به دستور شارع مقدس سرپرست ديگرى است تا در امور او با شرايط خاص دخالت كند، مثل پدر و جدّ و حاكم شرع كه بر فرزندان صغير و ديوانه... ولايت دارند.
هبه بخشش، عقدى است كه به موجب آن يك نفر مالى را مجانى ملكِ ديگرى كند يا به او مالى ببخشد كه او هم در مقابل به او چيزى ببخشد.
هتك رسوا كردن، پرده درى، مفتضح ساختن، شكستن حرمت، بى احترامى.
هدم خراب كردن، ويران نمودن.
هديه تحفه، پيشكش.
يائسه زنى كه بعد از پنجاه سال قمرى، خون حيض نبيند و يا خونى كه مى بيند، شك داشته باشد كه خون حيض است يا نه، يائسه مى باشد; و فرقى بين سيّده و غير سيّده نيست.
پاورقي
[21]. براى اطلاع از آن صور و احكام آنها به كتاب تحرير الوسيله با تعليقه اين جانب مراجعه شود.
[22]. با مشقّت و زحمت.
[23]. سوره انفال، آيه 75.
