جايگاه زمان و مكان در فقه امام خميني(33)
امام خميني - سلام الله عليه - از جمله شخصيت هاي جهان اسلام است كه توانست همزمان در عرصه سياست و اجتماع آثار حكومتي فقه شيعه را نيز به منصه ظهور برساند و همچنين با نوآوري هاي خود دو عنصر زمان و مكان را در استنباط احكام مورد توجّه قرار دهند.
سخن گفتن از امام خميني - سلام الله عليه - يعني احياي اسلام و تشيع; امري كه مطلوب و پسنديده است و اثرات مثبتي را به دنبال داشت و همان طور كه احياي راه و روش ائمه معصومين(عليهم السلام) در حد بالايي از مطلوبيت قرار دارد، احياي تفكر شخصيّت هايي كه توانسته اند براي اسلام و تشيّع افتخار بيافرينند و منشأ تحوّل باشند، مطلوب است.
اما چون ديدار با شما به خاطر زنده نگاه داشتن نام و ياد امام خميني است نكاتي به ذهن متبادر مي شود كه تذكار آنها موجب اصلاح است.
يكي از آن نكات كه بايد مورد توجّه قرار گيرد، اين است كه نبايد مسائل غير واقعي در آثار ايشان وارد شود. مسئولان نشر آثار امام بايد با هوشياري عمل كنند كه مبادا مسائل خرافي و آنچه را كه واقعيّت نداشته و نبوده در آثار ايشان وارد شود، چنانچه خود امام اين جسارت را داشت و در بحث تحريف كتاب، ضمن معرفي فاضل نوري مي گويد: فاضل نوري، مرد زاهدي است، ولي هرچه احاديث ضعيف وجود داشته جمع كرده است. اين فكر و انديشه، يعني مبارزه با خرافات و احاديث ضعيف; در مشي امام هم تأثير داشت تا حدي كه اگر به روايت ضعيفي برخورد مي كرد، ديگر به آن عمل نمي كرد.
دوّم اينكه: امام در عرصه حكومت و تبيين فقه شيعي، به دو عنصر زمان و مكان اهميت خاصي مي دادند و معتقد بودند كه اين دو عنصر نه تنها در موضوعات بلكه در استنباط احكام شرعي نيز قابل اهميّت است. امام با توجّه به اين مهم، باب جديدي را در فقه گشودند و بسياري از مسائل لاينحل را حل كردند.
سوّم اينكه: در برخورد با سخنان و آثار امام، بايد نظرات و تحليلهاي افراد در مباحث كلامي، فقهي، عرفاني تفكيك شود. يعني اگر نظر و يا تحليلي وجود دارد، به صورت جداگانه و مستقل بيايد تا با آثار امام مخلوط نشود.
چهارم اينكه: اگر جامعه تحمل و كشش نقل آرا و افكار امام را ندارد، آنها را مرحله به مرحله تبيين و تشريح كنيد تا جامعه پذيراي آن باشد. يعني بستر جامعه پذيري افكار امام قدم به قدم فراهم شود.
آخرين نكته اينكه: مطالب و آراي امام را از كساني بگيريد كه از شاگردان و ياران ايشان بوده اند و در وفاداري شان هيچ شك و شبهه اي نمي باشد.
عزت و استقلال حوزه هاي علميه(34(
توجه به امور معنوي در حوزه ها و حفظ عزت و شرف روحانيت، از مسائلي است كه حضرت آيت الله العظمي صانعي، پرداختن به آنها را ضرورت مي شمارد، اما از آنجايي كه معظم له علاقه وافري نسبت به امام خميني - سلام الله عليه - دارند، خود را موظف مي بينند كه يادي هم از استاد خود بكنند.
ايشان در اين جلسه راجع به امام مي فرمايند:
اگر مي بينيد روحانيت عظمت و عزت دارد و به آن در داخل و خارج از كشور توجّه مي شود، از مقاومت مردم و پيروان امام خميني - سلام الله عليه - نسبت به حفظ ارزشها و هويت ديني است. اين نشانه عظمت است و خداي ناخواسته اين عزّت و عظمت را با امور مادي مقايسه نكنيد. اگر در فقر بسر مي بريد و اگر مشكلات اقتصادي داريد، كلمه الله را حفظ كنيد و بر توحيد و اعتقادات صحيح ديني خود پافشاري نماييد. بدانيد كه حرص و طمع در بدست آوردن مال و ثروت، شايسته شاگردان و فرزندان امام نيست.
در راه استنباط احكام الهي، بايد بيش از اين تلاش كنيم و با حفظ اختلاف سليقه ها، در دام دشمني و درگيري گرفتار نشويم، زيرا اينها وسوسه شيطان است.
امام مي فرمود: اگر همه انبيا براي دعوت انسان به سوي خدا جمع شوند، هيچ گاه نزاع و درگيري بوجود نمي آيد، چون همه انبيا به خاطر خدا حركت مي كنند. هر كجا نزاع و درگيري پيش آمد بدانيد كه دنيا و ماديات در كار است.
عزيزان! رسيدن به مقام مرجعيت و زعامت امت اسلام، مسيري طولاني را مي طلبد. در اين راه، فراز و نشيب هاي مختلفي وجود دارد.
امام وقتي كه حركت و نهضت خود را آغاز كرد، در فقر بود، ولي با اصرار دوستان و پيروان شان، مرجعيت را پذيرفتند، با اين حال امكان پرداخت شهريه را نداشتند.
امام به خاطر خدا گام برداشت و عزت خدايي پيدا كرد. يادم مي آيد كه جناب آقاي فلسفي، بخاطر ارتحال آقاي بروجردي، تلگراف تسليتي خدمت امام فرستاد و ايشان وقتي مي خواست پاسخ او را بدهد نوشت: ثقه` الاسلام. برخي يادآوري كردند كه آقاي فلسفي، داراي شأن والاتري است و مي خواستند اين را بفهمانند كه پاسخ اين نامه و چگونگي خطاب افراد در مرجعيت ايشان بي تأثير نيست. ولي از آنجا كه امام علاقه اي به مصادر دنيوي و القاب و عناوين نداشت، چنين شيوه ي نگارشي داشت، ولي وقتي كه قضيه انجمن هاي ايالتي و ولايتي پيش آمد و موضوع مبارزه با شاه و مجلس و... و تقويت يكتا پرستي و خدا پرستي پيش آمد، خطاب به آقاي فلسفي نوشت: حجّت الاسلام والمسلمين فلسفي. اينجا ديگر بحث شخص نيست.
امام وقتي وارد صحنه سياسي و اجتماعي شد، فاقد هر گونه امكانات مادي بود، ولي چون فريادش، هدايتش و رهبري اش به خاطر خدا بود، با قلبي آرام آمد و مطمئن هم رفت.
عزيزان! سعي كنيد امام را در اندازه خودتان بشناسيد. يادم مي آيد گاهي به خاطر احترام به ايشان، كمي عقب تر حركت مي كردم. مي فرمود: بيا كنار من، فاصله نگير. اين نشان مي دهد كه نمي خواهد مريد پروري داشته باشد. نمي خواهد و نمي گذارد شيطان بر او غلبه كند. او خيلي بزرگ مي انديشيد و افقهاي دورتر را مي ديد و به همين خاطر، ابتدا سختي ها را به جان خريد و به دنبال كسب مال نرفت، خانه اش را عوض نكرد، رساله مجاني نداد. يادتان مي آيد كه وقتي عروه چاپ شد، همه آقايان در آن حاشيه داشتند، جز امام. ناشر كتاب خدمت ايشان آمد و گفت مي خواهيم در عروه، حاشيه شما هم باشد. فرمودند مجاز هستيد چاپ كنيد، اما ناشر توقع داشت وقتي عروه چاپ مي شود، يكصد نسخه آن را امام بخرد، چون آقايان ديگر چنين مساعدتي كرده بودند. ايشان هر كاري كردند كه امام موافقت كنند، قبول نكردند و گفتند پول آن را ندارم و نهايتاً آن عروه، بدون حاشيه امام منتشر شد. با اين حال بودند افرادي كه حاضر بودند پول در اختيار امام قرار دهند، ولي ايشان با آن مناعت طبع خود نمي پذيرفتند.
ديگر اينكه حتماً به خاطر داريد كه تعدادي از سرمايه داران در فرانسه خدمتشان رسيدند تا ايشان را از نظر مالي تأمين كنند، فرمودند پولها را ببريد و خودتان مصرف كنيد. ايشان از قصد آنها مطلع بود كه با چه نيتي آمده اند و با چه هدفي مي خواهند پول بدهند.
ما مسئؤليم كه علوّ مرتبه مان را تنزل ندهيم و عظمت خداداد را پايين نياوريم. ارزشها، عزتها و منش ها را پايين نياوريم. سعي كنيم با تمسك به احكام نوراني اسلام و سيره مشخص امام خميني - سلام الله عليه - اين همه شكوه و عظمت را به نسلهاي بعدي حوزه ها بسپاريم.
بنده، قبل از عزيمت به قم، در سال 1325 وارد اصفهان شدم و مشغول خواندن جامع المقدمات شدم. آن ايام زمان نخست وزيري قوام بود. ما خيلي كوچك بوديم. حوزه علميه اصفهان با رهبري سه نفر از آيات بزرگ: مرحوم حاج شيخ مرتضي اردكاني، مرحوم حاج آقا حسين خادمي و مرحوم حاج شيخ محمد رضا جرقويه اي اصفهاني اداره مي شد.
درست به خاطر دارم كه جمعيت زيادي از طلاب از مدرسه صدر به طرف تلگراف خانه حركت كردند تا متحصن بشوند. دستور آمده بود كه اينها را بزنند، به حدي كه وقتي مرحوم شيخ محمد رضا جرقويه اي به زمين افتاد، با لگد و قنداق تفنگ به پهلويش زدند. ايشان در اثر همان ضربات فوت كرد.
بنده با ديدن اين صحنه ها و چنين جرياناتي در اصفهان درس خواندم و مسائل سياسي را دنبال كردم. تا اينكه در سال 1330 پس از اتمام جامع المقدمات به قم آمدم. هنوز چند ماهي نگذشته بود كه با نام امام خميني - سلام اللّه عليه - آشنا شدم. آن زمان دوستي داشتم كه پاي درس ايشان مي رفت و با اخوي نيز خيلي آشنا بود. او از درس امام مخصوصاً از اصول ايشان خيلي تعريف مي كرد. آرام آرام مي شنيدم كه زمينه بدگويي و تهمت راجع به ايشان مهيا مي شود، و اين همه، زمينه ساز اين بود كه عنوان فقاهت امام را از بين ببرند و نگذارند به عنوان يك فقيه اعلم در حوزه ها مطرح بشود. اين نقشه اي بود كه به دست دشمنان آگاه و يا دوستان نادان در حال وقوع بود.
ما هم چون تازه وارد حوزه شده بوديم و چند صباحي نيز در درس آقاي بروجردي شركت كرده بوديم، مي ترسيديم كه مبادا با رفتن به درس فقه امام، وقتمان ضايع شود. اين ترديد به سبب همان تبليغات وسيعي بود كه عليه ايشان انجام داده بودند. همان طور كه گفتم آن موقع معروف بود كه اصول امام خوب است و فقه ايشان خوب نيست. بالاخره فكر مي كنم در سال 35 - 34 بود كه تصميم به استخاره نزد مرحوم آقاي فكور گرفتم. ايشان در جواب گفتند: يا مي خواهيد به مسافرت اماكن مقدسه برويد و يا جلسه درس، چون تعبير روضه بهشتي آمده است. اما در هر دو حال اگر به اعتاب مقدسه رفتيد همسفري هايي پيدا مي كنيد كه با هم توافق و تفاهم نداريد و هميشه اختلاف داريد. اگر به جلسه درس رفتيد بسيار پر بركت و مفيد است، اما با دوستاني مباحثه مي كنيد كه هميشه با هم اختلاف داريد به ايشان گفتم كه مي خواهيم پاي درس حاج آقا روح الله برويم. ايشان فرمود خيلي خوب است ولي با هم مباحثه اي هايتان اختلاف سليقه پيدا مي كنيد. بر حسب فكر خودمان گفتيم ما مي رويم و دقت مي كنيم كه با دوستانمان اختلاف سليقه نداشته باشيم.
درس فقه امام را شروع كرديم و مرتب مي رفتيم و با چند نفر هم مباحثه مي كرديم. از شما دور نماند كه ما هميشه با هم اختلاف داشتيم، به حدي كه صداي بلندمان، مزاحم ديگران مي شد، ولي در عين حال مفيد هم بود. اصول ايشان را هم كه از قبل مي رفتيم.
پس از اينكه دقت در فقه را از ايشان ديديم، با خود به اين نتيجه رسيديم كه نظر مخالفان بر اين است كه امام به عنوان يك فقيه مطرح نشود و تنها يك اصولي باقي بماند، آن هم اصولي اي كه به حوزه ارتباط ندارد.
با اين احساس و درك مظلوميت امام، تصميم گرفتيم كه فقاهت ايشان را در فيضيه مطرح كنيم. معمولاً رسم بر اين است كه همه مي نشينند و گفتگو مي كنند، اما ما از اين طرف فيضيه تا آن طرف حياط را مي پيموديم و بلند بلند نظرات فقهي ايشان را مطرح مي كرديم. مي خواستيم ثابت كنيم كه حرفهاي فقهي امام در مسجد سلماسي، حرفهاي محققانه و از متن حوزه است و تفقه، خلاقيت و نوآوري از ويژگي هاي آن است. اين عوامل باعث شد كه ما هرچه بيشتر با افكار و انديشه هاي بلند ايشان آشنا شويم و هرچه بيشتر با ايشان مأنوس شويم. علاقه و تعهدمان نيز بيشتر مي شد، تا جايي كه حاضر مي شديم در روزهاي اعياد و وفيات، از مهمانان امام نيز پذيرايي كنيم.
اين آشنايي و الفت با امام باعث شد كه من بيش از حد جسارت به خرج دهم و به طرح اشكال بپردازم. يادم مي آيد كه يك روز در درس گفتم: آقا يك اشكال دارم. مرحوم شهيد سعيدي گفتند: بگو يك اشتباه دارم. درست است كه طرح سؤال من يك اشكال بود ولي ادب حكم مي كرد كه در مقابل استاد به اشتباه خود اعتراف كنم. خلاصه من به طرح سؤالات مختلف مي پرداختم و حدود هشت سال پا به پاي امام مي رفتم و مي پرسيدم و مي پرسيدم، ولي هيچ گاه نديدم و احساس نكردم كه امام خسته شوند و يا چهره عوض كنند. حالا مي فهمم كه علت آن همه صبر و برد باري اين بود كه ايشان مي خواستند شاگرد بپرورانند تا در آينده براي مصالح اسلام و تشيع مفيد باشند.
مدتها گذشت تا اينكه آقاي بروجردي فوت كردند، ولي هنوز قضيه انجمن هاي ايالتي و ولايتي مطرح نبود، اما مرجعيت امام مطرح شده بود.
يادم مي آيد كه يك روز در امامزاده قاسم كه بنده همراه امام بودم، يكي از منبري هاي مشهدي مي خواست به ديدن ايشان بيايد. من ساعتي را تنظيم كردم و ايشان آمدند. از هر طرف صحبت شد، تا آمد يك كلامي از مرحوم آقاي ميلاني به ميان آورد، امام با همان ابهت خاص خودشان گفتند: پايتان را از گليمتان درازتر نكنيد و بلند شدند و رفتند.
آن منبري، اصلاً توقع چنين برخوردي را نداشت. به او گفتم، امام به هيچ كس اجازه نمي دهد كه در مقابلش به بزرگان توهين كنند و يا غيبتي را بشنود، در صورتي كه اين شخص مي توانست در تبليغ مرجعيت امام، بسيار مؤثر باشد.
به خاطر دارم كه يكي از روحانيان تهران كه به دستگاه پهلوي نيز وابسته بود، به امام گفت: دستگاه مي خواهد پس از فوت آقاي بروجردي، يك نفر از علما را بزرگ كند و سپس او را به زمين بزند، به حدي كه ديگر كسي جرات نكند در مقابل دولت و شاه بايستد و آن عالم، كسي غير از شما نيست.
امام هم فرمود : به آنها بگوييد اين قبا به اندازه تن من نيست ولي اگر آن را براي من دوختيد، ديگر آسايش نداريد.
آن روحاني گفت چطور نمي توانند، مگر نديديد كه با مرحوم كاشاني چه كردند؟
امام فرمود: مرحوم كاشاني بدون حوزه علميه بزرگ شد، ولي من با حوزه بزرگ مي شوم. آنها مي توانند يك شخص را نابود كنند و بكوبند، اما حوزه را نمي توانند از بين ببرند.
اين تفكر امام بود و بر همين اساس به حوزه و روحانيت احترام مي گذاشت و هر گاه احساس مي كرد كه در يك گوشه اي از مملكت به يك روحاني بي احترامي كرده اند، فرياد بر مي آورد. يادم مي آيد وقتي كه مرحوم آقا سيد احمد خوانساري را در تهران زدند، فرمود: اگر خون حسين در تن من است، تا اينها را نابود نكنم، ساكت نخواهم ماند.
اساس و شالوده فكري امام، اهميت ندادن به شاه و وابستگان او بود. در صورتي كه در آن ايام شاه به بزرگان حوزه تلگراف مي زد و آنها به شاه، ولي اگر امام مطلبي را عنوان مي كرد، بدون تذكر و راهنمايي نبود. بسياري از بزرگان ديدار با شخصيت هاي سياسي آن روز را مهم مي دانستند در صورتي كه براي امام چنين نبود.
يادم مي آيد مرحوم بُدلا به دكتر اميني گفته بود كه با امام هم ملاقات كند. ايشان هم وقتي اعلام كرد كه مي خواهد به ديدن امام بيايد، مخالفتي نكرد، ولي او را در اتاقي كه مملو از جمعيت بود ملاقات كرد و با اين كار مي خواست به او بفهماند كه در مقابل علماي حوزه، قدرتي ندارد.
بالاخره قضاياي انجمن هاي ايالتي و ولايتي رخ داد و امام دستگير و سپس به تركيه تبعيد مي شود.
از خصيصه هاي ديگر امام اين بود كه هيچ گاه نديديم و نشنيديم كه ترور و تروريستها را تأييد كند. حتي شنيدم كه با ترور رزم آرا مخالف بود، البته اين مخالفت، موافقت با آن شخص نبود، بلكه مشي ايشان اين اجازه را نمي داد كه با ترور موافق باشند و يا حركت هاي مسلحانه را تأييد كنند. چنين روشي را ايشان هيچ گاه تأييد نمي كرد.
من يادم مي آيد در همان ايام مبارزات، بعض از افراد غير تمند ديني از تهران مي آمدند و بسيار اظهار علاقه مي كردند و حاضر بودند جانشان را در راه نهضت بدهند، اما جرات نمي كردند بگويند كه ما مي خواهيم كسي را بكشيم، چرا كه امام اين جنبه از مبارزه را به طور كلي قبول نداشت. معروف است كه وقتي برخي مي خواستند در رابطه با ترور حسن علي منصور اقداماتي كنند و از ايشان اجازه بگيرند، اجازه نداد. يادم هست كه حتي در مورد كساني كه كسروي و هژير را كشتند، تنها به اين جمله اكتفا كرد كه: خدا آنها را رحمت كند و بيامرزد.
در طول مبارزات امام نيز، ما هيچ گاه نشنيديم كه با ترور و تروريستها موافق باشد، اما همين امام در آن ايامي كه مرحوم كاشاني، منفور دولت و برخي روحانيون شده و خانه نشين گشته بود، درس اصول خود را تعطيل مي كند و به عيادت ايشان مي رود. اين دقت و توجه امام زماني صورت مي گيرد كه در همين فيضيه عليه آيت اللّه كاشاني، سرود مي خواندند.
از نكات قابل توجه ديگر اينكه شخصيت مرحوم آيت اللّه بروجردي را بايد از بيت ايشان جدا كرد. اطرافيان ايشان عليه فدائيان اسلام و مرحوم نواب صفوي حرفها مي زدند ولي ما هيچ گاه از شخص ايشان مطلبي نشنيديم و امام نيز همين طور بود. هيچ گاه له يا عليه فدائيان اسلام سخني نگفت، ولي با مبارزات مسلحانه آنها موافق نبود. در زمان مرجعيت آقاي بروجردي امام هيچ گاه در امور حوزه دخالت نمي كرد و بيشترين و بهترين احترامها را نسبت به ايشان ادا مي كرد و از آيت اللّه بروجردي به عنوان يك شخيصت علمي و با تقوا نام مي برد، با اينكه بيت ايشان براي امام مشكلاتي ايجاد كرده بودند ولي هيچ گاه آنها را بروز نداد و آشكار نكرد. من فكر مي كنم كه موضوع وحدت مسلمانان و عزت و عظمت اسلام براي ايشان در درجه اول اهميت قرار داشت و لذا وارد تحركات سياسي آن روز علما نمي شد. از طرف ديگر امام به اين نكته نيز توجه داشتند كه اگر اختلاف زياد شود، قدرت مرجعيت آيت اللّه بروجردي تضعيف مي شود. لذا به تقويت قدرت مرجعيت شيعه مي پرداخت. وي معتقد بود مرجعيت و زعامت تضعيف شده ديگر نمي تواند در مقابل حكومت پهلوي اظهار نظر كند. لذا تلاش مي كرد كه هم از اختلافات دوري كند و هم به تقويت مرجعيت شيعه كه همانا عظمت اسلام بود، بپردازد. اما ناگفته نماند كه امام بخاطر همين مسائلي كه گفتم به آيت اللّه بروجردي گفته بودند كه بايد تغييري در اطرافيان بدهيد تا قدرت كلمه مرجعيت شيعه افزون گردد.
در پايان به اين نكته نيز اشاره كنم كه آنچه باعث شد قدرتمندان آن روز نتوانند امام را از بين ببرند، توجه و اهميت ايشان به حوزه، علما، و روحانيون است. اگر امام بدون حوزه بود حتماً از بين مي رفت، ولي به حوزه و سنت ديرينه اش احترام گذاشت و در شيوه قدما خللي وارد نكرد و دخالت در اين موضوع را نيز باعث تضعيف پايگاه مردمي حوزه مي دانست.
روزي در باغ قلعه به ديدن ايشان رفتم. آن روز، روز دهم ذيقعده سال دومي بود كه به عنوان شاگرد پاي درس امام مي نشستم. مرحوم آيت الله سعيدي(قدس سره)، از امام درخواست كردند كه روز عيد بنشينند تا دوستان به ملاقاتشان بروند، ولي چون ايشان هيچ گونه ديد و بازديد رسمي نداشتند، اول فرمودند: “نه” اما مرحوم سعيدي اصرار كردند: “ما خودمان مي خواهيم به خدمتتان برسيم و شما را در اين روز كه روز ولادت ثامن الائمّه (عليهم السلام) است زيارت كنيم و اين براي ما ارزش دارد”.
بعد از اصرار مرحوم سعيدي، حضرت امام فرمودند:
من كسي را ندارم كمك كند كه از ميهمانان پذيرايي كند.
مرحوم سعيدي گفتند: “آقايان حاضرند، مي آيند و كمكتان مي كنند”.
امام به من اشاره كردند و فرمودند:
شما حاضريد فردا بياييد كمك كنيد و از آقايان پذيرايي كنيد؟
اين دعوت براي من به منزله يك لطف بود. از اين رو گفتم: “بله، من حاضرم”.
وقتي كه حضرت امام از جلسه تشريف بردند، دوستان ديگراشاره كردند: “آقا! اگر شما حاضر نيستيد، ما حاضريم”.
گفتم: “نه، اين براي من افتخار است”.
اين كار ساليان دراز ادامه پيدا كرد و من روزهاي عيد و همين طور ايام فاطميه در خدمت ايشان بودم.
پس از فوت آقاي بروجردي يك بار در خدمت امام به تهران رفتم. حدود يك ساعت به ظهر به منزل آقاي لواساني، كه در امامزاده يحيي بود، رسيديم. ايشان به مسجد رفته بودند و تشريف نداشتند. من در مقابل امام، به دليل ابهت و عظمت ايشان و احترام فوق العاده اي كه برايشان قائل بودم، خود را مقيّد مي كردم كه بسيار منظم بنشينم، اما امام كه اين جزييات را بسيار دقيق و سريع درك مي كردند، فرمودند:
“اگر ناراحتيد، برويد بخوابيد”.
به اتاق ديگري رفتم و در آنجا استراحت كردم. اول ظهر، هنگامي كه مؤذن اذان مي گفت، امام در را زدند و فرمودند:
آقاي صانعي! اگر مي خواهيد نماز بخوانيد اول ظهر است.
بلند شدم وضو گرفتم و پشت سر امام به نماز ايستادم. ايشان بسيار مقيد بودند كه نمازشان را در اول وقت بخوانند و آن روز هم با اينكه تازه از راه رسيده بودند و با آقاي لواساني كه از دوستان صميمي شان بودند، صحبت مي كردند و به قول ما طلبه ها “گعده” هم داشتند، همه اين شرايط را ناديده گرفتند و نماز را اول وقت خواندند.
بالاخره ناهار را آوردند. اما من از اينكه در برابر امام غذا بخورم، خجالت مي كشيدم. دوباره امام متوجّه شدند. سر سفره مقداري ماست بود كه از لواسانات آورده بودند. امام از آنجا كه بسيار با عاطفه بودند، براي آنكه خجالت زدگي مرا كم كنند، فرمودند:
اين ماستها، ماستهاي لواسانات است و آب گرفته شده است، بخوريد.
آقاي لواساني نيز اضافه كردند: “به هر حال بخوريد، به ما ضرر نمي خورد”.
اين صحبتها باعث شد كه من سرانجام كمي احساس راحتي كنم و غذا بخورم.
حضرت امام خميني - سلام الله عليه -، روح بسيار لطيفي داشتند، در وجودشان ريزه كاريهاي اخلاقي خاصي وجود داشت كه در شخص ديگري ديده نمي شد.
من چندين سال، معمولاً بعد از درس همراه امام، از مسجد سلماسي به منزلشان مي رفتم و سؤالهايم را مي پرسيدم و ايشان نيز جواب مي دادند. در اين چند سال هرگز نشد كه برخورد امام گوياي اين باشد كه حاضر به جواب دادن نيستند و البته كار من هم، كار يك روز يا دو روز نبود، تقريباً بيشتر روزها من همراه حضرت امام حركت مي كردم; چه آن روزهاي اولي كه در درسشان شركت مي كردم و چه روزهاي آخر. براي يك بار هم نشد كه ايشان قيافه شان را طوري كنند كه خوششان نمي آيد من همراهشان بروم و مطلب بپرسم. پس از اينكه از زندان آزاد شدند، دوباره من همراه ايشان مي رفتم.
در آن زمان امام شخصيت و مرجع مطرح جامعه شده بودند. بعد از درس، معمولاً جمعيت زيادي براي دست بوسي ايشان مي آمدند. از اين رو، براي تلف نشدن وقت با تاكسي به مسجد اعظم رفت و آمد مي كردند. من هم براي آنكه بتوانم جواب سؤال خود را بهتر بگيرم، به منزل امام رفتم. در آنجا سؤال را مطرح كردم. امام فرمودند: “بنويس”.
سؤال را نوشتم اما امام جواب ندادند. من كه سابقه برخورد سالهاي قبل را داشتم و نيز از سر پرتوقعي، با رنجيدگي خاطر بيرون آمدم و امام هم ناراحتي مرا احساس كردند.
در همان موقع با برادرم روبه رو شدم. از من پرسيدند: “چرا ناراحتي؟”
گفتم: “رفتم مطلبي را از امام بپرسم، ولي به من جواب نداند”.
برادرم با تندي به من گفتند: “دخترشان مريض است و از اين بابت ناراحتند. امام به من فرموده اند كه امشب ختم “امن يجيب” بگيريم و آيت الله قاضي را هم بايد دعوت كنيم. حالا تو در اين شرايط توقع داري امام مثل هميشه به تو جواب سؤال درسي را بدهند؟!”.
برادرم توضيح بيشتري داد گويا هنگامي كه حال دختر امام وخيم شده بود، فوراً يك شوراي پزشكي - در قم - تشكيل داده بودند و نظر بسيار مأيوس كننده اي مبني بر اينكه يا بايد مادر از بين برود يا بچه ابراز كردند. اين طور كه مي گويند امام فرموده بود:
من الآن اظهار نظر نمي كنم، شما يكي - دو ساعت صبر كنيد من جواب مي دهم كه عمل جراحي انجام شود يا نه.
پس از آن از برادر من خواسته بودند كه ترتيب ختم “امن يجيب” را در همان شب بدهند و مخصوصاً آقاي قاضي را براي دعا دعوت كنند. مرحوم قاضي كه عموزاده علامه طباطبايي و از دوستان امام بود، بسيار اهل ذكر و اوراد بود. ايشان در زمان طلبگي هم يك پيشگويي داشت و به امام عرض كرده بود: “شما بعدها جزو پيشوايان خواهيد شد”.
بالاخره آقاي قاضي و عده اي از طلبه ها آمدند و ختم “امن يجيب” را گرفتيم. براي همه ما ميزان اعتقاد امام به دعا جالب بود. پس از آنكه ختم تمام شد، از بيمارستان نكويي قم، به منزل تلفن كردند و اطلاع دادند: حال دخترشان به طور معجزه آسايي بهتر شده است و از اين رو فعلاً نيازي به عمل نيست. در همان هنگام برادرم اين پيغام را از حضرت امام براي من آورد:
من آن وقت روي حساب مريضي صبيه ناراحت بودم و جواب ايشان را ندادم، ولي فردا توي درس جواب خواهم داد.
فرداي آن روز، حضرت امام در جلسه درس مطلب مرا مطرح كردند و جواب آن را نيز دادند. همچنين به ناراحتي من و عدم پاسخگويي خودشان نيز به طور ضمني اشاره كردند. مطرح كردن آن سؤال در مقابل هزار و پانصد نفر، خيلي برايم شيرين و دلنشين بود. البته حضرت امام همه وجودشان نسبت به من لطف بود، مثل لطفي كه به جامعه داشتند. اما خود طرح مسئله در جلسه درس، نشانگر اين بود كه ايشان به افراد اهميت مي دهند. در تمام مسائل دقت مي كنند، به حدي كه همواره به همه مسائل كوچك و بزرگ اهميت مي دادند وگرنه امام هرگز وقت درس هزار و پانصد نفر را براي گفتن حرف يك نفر، نمي گرفتند.
از خاطره هاي ديگري كه توجه و اعتقاد امام خميني را به دعا مي رساند، مربوط به ترور آقاي هاشمي رفسنجاني است.
وقتي ايشان ترور شدند، امام همان لحظه نذر كردند كه اگر حال آقاي رفسنجاني خوب شد، گوسفندي را قرباني كنند. ما نيز با شنيدن خبر ترور آقاي رفسنجاني، به طرف اقامتگاه امام در قم به راه افتاديم. وقتي كه به آنجا رسيديم، ديديم كه دارند گوسفندي را قرباني مي كنند. پرسيدم: “اين براي چيست؟”
گفتند: امام نذر كرده اند و چون معلوم شده كه خطر رفع شده، قرباني مي كنند.
اينها همه گوياي تعبّد و تمسّك ايشان به دعاست.
زماني كه در خدمت امام درس مي خواندم، معمولاً صبح زود براي احوالپرسي به منزل ايشان مي رفتم و چند دقيقه اي در خدمتشان بودم. ايشان حالت مراقبت داشتند، به اين معني كه به خود مي نگريستند كه مبادا يك لحظه از خداي خويش دور بشوند و مبادا رفت و آمدها، اجتماعها و شخصيتهاي ظاهري اثري بر ايشان بگذارد.
در واقع آن لحظه هايي كه انسان فكر مي كرد امام حالت سختي دارند، اين طور نبود. اتفاقاً بسيار لطيف و خوش برخورد بودند. ولي آن لحظهها، به قول اهل عرفان، حالتهاي مراقبت است كه اين هم از امتيازات و ويژگيهاي امام بود.
حضرت امام استوانه تقوا و فضيلت و انسان متعبدي بودند كه سيزده سال زيارت امين الله ايشان در نجف ترك نشد.
آيت الله خوانساري نقل مي كردند: “امام در مدرسه دار الشفاء حجره داشتند. شبها براي نماز شب - آب حوض دار الشفاء خيلي خوب نبود - به فيضيه مي آمدند، يخ حوض را مي شكستند و وضو مي گرفتند و نماز مي خواندند. گويا در و ديوار فيضيه با اين سيد چهل ساله همذكر و همصدا مي شد”.
من همواره كوشيده ام كه از روحيه و شخصيت امام درس بگيرم. در اين راستا آنچه كه بيش از همه مرا تحت تأثير قرار داده، صراحت امام است. معمولا ًدر روحانيان اين صراحت كمتر پيدا مي شود، چرا كه وقتي با مشكلات روبه رو مي شويم، سعي مي كنيم كه به شكلي آن را بپوشانيم و در لفافه برخورد كنيم.
من نمي گويم كه اين برخورد خلاف است، ولي حضرت امام اين صراحت را در طول زندگي فردي و اجتماعي، نهضت و انقلاب و خلاصه همه جا داشت و هرگز آن را زير پا نگذاشت.
آخرين باري كه من تحت تأثير صراحت ايشان قرار گرفتم، زماني بود كه استعفاي خودم را از سمت دادستاني خدمتشان تقديم كردم. در آن هنگام من به همراهي جناب آقاي موسوي اردبيلي خدمت ايشان رفته بوديم. پس از اينكه حضرت امام لطف كردند و استعفاي مرا پذيرفتند، از من تعريف كردند. تعريف امام چنان تأثيري بر من گذاشت كه از سر شوق و شكر گريه كردم. پس از اينكه فرمايشاتشان تمام شد، آقاي موسوي اردبيلي به من گفتند: “ شما هم چيزي بگوييد”.
من كه در مقابل عظمت امام، ناتوان از صحبت بودم، فقط عرض كردم: “آقا! اين همه تعريف هايي كه شما كرديد، من لايقشان نبودم.”
بلافاصله ايشان فرمودند:
آنچه كه من گفتم: به حساب اسلام بود، به حساب خودت هيچ چيز نگفتم.
در هنگام گفتن اين جمله چنان ابهتي داشتند كه من همان جا خجل و شرمسار شدم.
اين برخورد نمونه اي از صراحت امام بود، به همين دليل هم بود كه در قلب مردم جا گرفتند.
يكي ديگر از صراحت هاي ايشان كه معرف همگان است و از همان آغاز نهضت و با صراحت بر اين نكته تأكيد كردند، اين بود كه :
من با رژيم شاه بد هستم و او را بيرون مي كنم.
امام خميني - سلام الله عليه - هميشه و در همه لحظه ها به همه جهات توجه داشتند و همه چيز را رعايت مي كردند، حتي جزيي ترين مسائل را در هنگامي كه به درس و بحث مشغول بودند، به مطالعه مطالب ديگر هم اهميت مي دادند.
امامي كه باعث و باني چنين انقلابي بود، و چنان حركتي كرد و آن چنان هم نسبت به مسائل جهاني شناخت داشت، نمي توانست بدون آگاهي و مطالعه دقيق قبلي و تلاش و كار ممتد در شصت سالگي، يكدفعه به اينجا رسيده باشد. اين غير ممكن است.
كتاب “كشف اسرار” شاهد اين مدعاست. در اين كتاب مسائل جديدي مي بينيد كه گويا امام در همين جو فعلي آنها را نوشته است.
حضرت امام هنگامي كه درباره مسائل اسلامي نظر مي دادند، نظراتشان به حقّ، گوياي آگاهي ايشان نسبت به آن مسائل بود. براي نمونه، يكي از شبهاتي كه در مسائل اسلامي مطرح مي شود، اين است كه اسلام تنها براي كشاورزي و دامداري زكات قائل شده است، حال آنكه جهان امروز، جهان صنعتي و كارخانه داري است.
اگر كسي به مسائل اسلامي وارد نباشد، بدون شك در جواب مي ماند. اما امام همان وقت (حدود پنجاه سال قبل) مي گويند كه نخير، اسلام چنين شرايطي را پيش بيني كرده و ماليات اين بخش، خيلي بيشتر از مالياتي است كه بر كشاورزي و دامداري قرار داده است; به اين صورت كه اگر براي كشاورزي يك دهم درآمد را ماليات قرار داده است، براي صنعت و كارخانه و... يك پنجم درآمد را به ماليات اختصاص داده است.
از ديگر شُبهاتي كه مطرح بود و امام آن را در كشف اسرار جواب داده اند، اين است كه چرا بر گندم زكات قرار داده شده، اما بر برنج كه قيمتش بالاتر است، زكات قرار داده نشده است. جوابي را كه امام داده اند، آگاهي ايشان را به مسائل مي رساند:
علت اينكه اسلام زكات را بر گندم قرار داده و بر برنج قرار نداده، اين است كه تهيه برنج به شدت زحمت دارد، اما گندم بيشترينش ديم است. گندم را مي ريزند توي بيابان، باران هم مي آيد و سبز مي شود. آن مقداري هم كه ديم نباشد، چشمه و قنات باشد، زحمتي ندارد.
از قضا، همين طور است. تنها محصولي كه در كشاورزي، زحمت كمتري دارد، گندم است.
يا در همان كتاب كشف اسرار، وقتي ايشان وارد بحث سربازي مي شوند، درست مانند آن است كه يك بسيجي را توصيف مي كنند. يعني در آن زمان، امام بسيج و بسيجي را پيش بيني كرده بودند.
مرحوم آيت الله كاشاني را به دليل درگيريها و مخالفتهايي كه با دكتر مصدق داشت، از شخصيت و منزلت اجتماعي محروم كردند و در نتيجه مريض شدند.
تنها كسي كه از قم به عيادت مرحوم كاشاني رفت، امام بود. به همين مناسبت، درس اصول امام تعطيل شد.
در آن زمان براي آقاي كاشاني سرودهاي مبتذل مي خواندند و در روزنامهها نيز با درج اين گونه شعرها به ساحت ايشان بي حرمتي مي كردند.
امام به همه جهات زندگي اجتماعي و سياسي عنايت داشتند. عيادت از آقاي كاشاني را نه به عنوان مسلماني كه از يك بيمار عيادت مي كند و نه به عنوان روحاني اي كه به ديدن روحاني ديگري مي رود، انجام دادند، بلكه ايشان با اين عيادت به دنبال هدف خاصي بودند و مي خواستند به همه بگويند كه به مبارزه، دفاع و حفظ اسلام ارج مي نهند و از اين رو احترام به شخصي كه از اسلام دفاع كرده است، تا اين حد لازم و ضروري است كه مي توان يك جلسه درس اصول را نيز تعطيل كرد، در صورتي كه امام مي توانست روز جمعه به عيادت بروند.
حاج احمد آقا، مي فرمودند: “امام هيچ وقت به ما نگفتند نماز بخوانيد، اما ما هم هيچ وقت نمازمان را ترك نكرديم...”.
حالا اين چه جور حركت و رفتاري است كه در زندگي چنين تأثيري را مي گذارد، نمي دانم.
حاج احمد آقا مي گفتند: “يك روز نماز ظهر و عصر را نخوانده بودم و از منزل بيرون آمدم، نه اينكه مي خواستم نخوانم، نخير! ولي از قضا در همان لحظه در داخل كوچه با امام كه از درس مي آمدند، برخورد كردم. هنوز كمي به غروب آفتاب مانده بود. تا امام به من رسيدند، خيال كردم كه به من مي گويند كه چرا نمازت را نخواندي؟ برگشتم و نمازم را خواندم”.
رفتار امام، در مسائل حكومتي و ولايتي نيز همين گونه بود. به ياد ندارم كه ايشان جايي حقّ حاكميت خودشان را به عنوان دستور اعمال كرده باشند. اگر هم بوده، بسيار كم و ناچيز بوده است. امام به گونه اي رفتار مي كردند كه به خواسته هاي ايشان در ميان مردم با عشق و علاقه عمل مي شد. مسئولان نيز با عشق و علاقه و يا به دليل ترس از تخلّف به خواسته هاي امام گردن مي نهادند.
يكي از امتيازهاي حضرت امام اين بود كه در زمان حكومتشان هيچ گاه به كسي نفرمودند و يا از كسي نخواستند و خواهش نكردند كه اين كار را انجام بده. اين خيلي قدرت مي خواهد كه كسي بتواند حكومت اسلامي را به مدّت ده سال اداره كند، بدون اينكه از يك نفر بخواهد يا خواهش كند كه پستي و منصبي را بپذيرد.
امام در پذيرش مقامات دولتي و كشوري هرگز به كسي اعمال ولايت نكردند. ايشان به گونه اي رفتار مي كردند كه مسئولان خود درخواست مي كردند تا خدمت امام كار كنند. براي مثال، مي توانم از خودم بگويم. زماني كه بنده استعفا دادم، امام دو بار، از بنده تعريف كردند، درحالي كه كسان ديگري هم بودند كه نسبت به استعفاي بنده هيچ واكنشي نشان ندادند. طبيعي است كه در موقع لزوم اگر بنا به انتخاب باشد، انسان جايي را انتخاب مي كند كه نسبت به كار و عمل وي با دقت و توجه برخورد شده باشد. امام چنين كسي بودند. از آنجا كه نسبت به همه مسائل با توجه و دقت برخورد مي كردند، افراد نيز هر لحظه كه احساس ميكردند به وجودشان نياز است، از دل و جان به ايشان خدمت ميكردند.
حضرت امام - سلام اللّه عليه - هميشه حريم ديگران را رعايت مي كردند. به طور مثال، زماني كه آقاي بروجردي در قيد حيات بودند، هيچ دخالتي در امور حوزه نمي كردند، چرا كه معتقد بودند حوزه رئيس دارد.
يادم مي آيد هنگامي كه رئيس شهرباني قم، آقاي شيخ حسن تهراني را كه از فاضلان و عالمان قم بود، كتك زد، عده اي از دوستان به نزد امام رفتند و جريان را به ايشان گفتند. امام فرمودند:
حوزه رئيس دارد، به ايشان مراجعه كنيد و ماجرا را بگوييد.
ما آن موقع منظور امام را نفهميديم و مدام از خود مي پرسيديم: “چرا امام دخالت نكردند؟”
اكنون پس از گذشت سالها مي فهميم كه امام چه مي خواستند بگويند. منظور اين بود كه وقتي حوزه رئيس دارد، نمي شود هر كسي بيايد و در هر كاري دخالت كند.
چنين برخوردي به هرج و مرج مي انجامد و در نتيجه هر كسي محور عده اي مي شود تا كاري را به پيش ببرد. گذشته از اين امام براي مرحوم آيت الله بروجردي، احترام زيادي قائل بودند.
پس از رحلت حضرت آيت الله بروجردي، روزي در خدمت حضرت امام به تهران مي رفتم كه ايشان فرمودند:
در سفري كه به نجف اشرف مشرف شدم، در جلسه اي كه حضرات آقايان علما شركت داشتند، پيشنهاد دادم كه براي زعامت حوزه هاي علميه و مرجعيت شيعه، پس از مرحوم آيت الله سيد ابوالحسن اصفهاني، آيت الله بروجردي را به نجف دعوت كنيد تا درس و بحث را شروع كنند. در آن جلسه گفتم اين پيشنهاد را به دو جهت ارائه مي كنم:
1 - اينكه حضرت ايشان اثباتاً اعلم هستند.
2 - مردي است اجتماعي و براي مرجعيّت و حفظ كيان حوزه هاي علميه، شايسته ترين فردي است كه مي توان روي او حساب كرد.
مدتي كه از اين جلسه گذشت، يكي از آقايان به من گفت آقايان حاضر در جلسه گفتند: “حاج آقا روح الله، حوزه نجف را نمي شناسند. در اين حوزه، عالمان برگزيده اي هستند”.
گفتم از قول من به آقايان بگوييد كه شما متوجه حرف من نشده ايد. من گفتم كه آيت اللّه بروجردي فردي است اجتماعي. اجتماعي بودن غير از اعلميت است و اين مطلب، جاي انكار نيست.
همچنين گفتم حضرت آقاي بروجردي در مقام اثبات، اعلم است. البته منافاتي ندارد كه ديگر آقايان ثبوتاً اعلم باشند، گرچه ايشان ثبوتاً هم اعلم هستند.
حضرت امام خميني - سلام اللّه عليه - با اعمال و رفتار خويش و با آن متانت و بي علاقگي اش نسبت به رياست و ظواهر دنيوي، جلوي تبليغات را حداقل نسبت به خودشان گرفتند و با بيان خود در سخنرانيها، درسها و مبارزات، روش خويش را براي همگان روشن ساختند.
از الطاف خداوند به حضرت امام اين بود كه در سخن گفتن نيز بسيار توانمند بودند و مطالب بلند را با جمله هايي ساده و زباني مردمي مطرح مي كردند. ايشان به كج انديشان ثابت كردند كه خداپرستان كساني هستند كه دلشان به حال اسلام مي سوزد و هنگام خطر قبل از ديگران خود را به خطر مي اندازند; همان طور كه امام در جريان نهضت، بارها خود را به خطر انداختند. به طور مثال در سال1342 در قم عليه امام شبنامه هايي منتشر شد. به مردم فرمودند كه هيچ كس در مقابل آن شبنامه ها حساسيّتي از خود نشان ندهد. بعد در مسجد اعظم، تنها گوشه اي از متن آن را براي انبوه جمعيت حاضر خواندند. همه براي مظلوميت امام گريستند و بدين طريق خط بطلان بر تمام تبليغات دشمنان كشيدند و هرگونه درگيري احتمالي را منتفي كردند.
امام - سلام اللّه عليه - جمع اضداد بود. ما هميشه اين طور تصور كردهايم كه اگر كسي زاهد شد، ديگر انقلابي نيست و اگر انقلابي شد، ديگر زاهد نخواهد بود. اينكه شخصي هم زاهد باشد و هم انقلابي، بعيد به نظر مي رسيد. حال آنكه كه اگر انسان با اسلام آشنا باشد، در مي يابد كه اميرالمؤمنين(عليه السلام) زاهدترين فرد بود و در عين حال در تمام حركتهاي انقلابي پيشاپيش ديگران حركت مي كردند و در اكثر جنگها شركت داشتند، ولي نسبت به دنيا و پست و مقام بسيار بي اعتنا بودند. امام نيز هيچ تمايلي به دنيا و رياست و مرجعيت نداشتند.
پس از فوت مرحوم آيت الله بروجردي آخرين كسي كه براي ايشان مجلس ترحيم برگزار كرد، حضرت امام بودند، در صورتي كه پيشي گرفتن در برگزاري مجلس ترحيم براي آيت الله بروجردي، خود راهي براي كسب شخصيت محسوب مي شد.
ديگر اينكه سابقه نداشت امام به طور مجاني رساله در اختيار مردم قرار دهد، در صورتي كه اين رسمي معمول و متداول در ميان مراجع بود. حتي آقاي بروجردي با همه عظمتي كه داشتند به كساني كه مراجعه مي كردند، رساله مجاني مي دادند. اما حضرت امام در طول هفت سالي كه در محضرشان بودم و به منزلشان رفت و آمد مي كردم، خلاف اين رسم رفتار مي كردند. حتي در طول اين مدت من نفهميدم كه ايشان حاشيه بر عروه يا حاشيه بر وسيله دارند. درحالي كه هر استادي در هنگام درس و بحث به شاگردانش مي گويد كه مثلاً در فلان نوشته اش فلان موضوع را يادآور شده است. اما ايشان اگر سؤالي مي شد، پاسخ مي دادند و مبناي خود را نيز بيان مي كردند ولي هرگز اشاره اي به نوشته هاي خويش نمي كردند. حتي پس از فوت آيت الله بروجردي كه زمينه براي طرح اين گونه مسائل فراهم بود، باز تمايلي به مطرح كردن نداشتند.
درباره رعايت امور شرعي از طرف امام - سلام اللّه عليه - خاطره جالبي را به ياد دارم. زماني مي خواستم براي مرحوم پدرم از ايشان اجازه دخالت در امور حسبيه بگيرم. روزي پس از پايان درس، در هنگام برگشت به منزل فرصت را براي خواسته ام مناسب ديدم. عرض كردم: “اجازه مي فرماييد كه پدر من كه روحاني روستا و محله اي است، در امور حسبيه دخالت كند؟”
حضرت امام پرسيدند: “آيا “ثقه” است؟”
عرض كردم: “بله”.
فرمودند: “مجاز است”.
ايشان براي اجازه دادن شفاهي به كسي كه تمام وجودش ارادت به امام است نيز تمام جهات شرعي را رعايت مي كردند. اينها همه امتيازهايي است كه در امام بود و در طول تاريخ، غير از ائمه معصومين(عليهم السلام) در كمتر كسي مشاهده شده است.
در گذشته، عالمان با فرض حضور ظالمان در راس قدرت، با سران قدرت كاري نداشتند. حتي ميرزاي شيرازي بزرگ كه آن فتواي ارزنده را صادر كرد، به طور مستقيم با ناصر الدين شاه مخالفت نكرد، بلكه استعمال دخانيات را به مثابه جنگ با امام زمان(عج) مي دانست. او نمي گويد كه ناصر الدين شاه نباشد، بلكه مي گويد: “اين قرارداد ذلت بار و ننگين است”.
مرحوم مدرس مبارزه مي كرد، اما به عنوان نماينده مجلس. مبارزه آخوند خراساني و حاج آقا نور الله اصفهاني با استبداد بود نه با سلطنت و شاه. آيت الله كاشاني هم كه سابقه مبارزاتي فراواني داشت، در پست رياست مجلس مبارزه مي كرد. خلاصه آنكه در طول تاريخ، مبارزه روحانيت با حاكميت طاغوت وسلاطين نبود، بلكه هدف مبارزه آنها، امور ديگري - به جزء حاكميت سلاطين - قرار مي گرفت.
اما حضرت امام از همان آغاز مبارزه سياسي خود، راس حكومت و اصل سلطنت را هدف قرار دادند. در صورتي كه ديگران در كنار سلطنت و با بودن سلطنت، امور ديگر را هدف مبارزه خود قرار مي دادند. شيوه مبارزه حضرت امام مانند شيوه ابا عبدالله الحسين(عليه السلام) بود كه با خود يزيد و اساس سلطنت او مخالفت مي كرد. امام حسين(عليه السلام)هنگامي كه از مدينه حركت كردند، فرمودند: “وعلي الاسلام السلام اذ قد بليت الامّه براع مثل يزيد بن معاويه”(35(.
چنين مبارزه اي نيازمند از خودگذشتگي است و هيچ يك از عالمان ما نيز چنين مبارزه اي نكرده اند.
پس از جريان انجمنهاي ايالتي و ولايتي كه حاكميت وقت، فيضيه را درهم كوبيد و طلبه ها را شهيد كرد، براي مدتي از سوي امام اطلاعيه اي منتشر نشد. ايشان حتي در جلسات علماي ديگر شركت نمي كرد. سر و صدا به راه افتاد وعده اي - حتي از دوستان و علاقه مندان امام - اين سؤال را مطرح كردند كه چرا امامي كه مبارزه را آغاز كرده است، آن را ادامه نمي دهد. پس از مدتي معلوم شد كه قصد ايشان اين بود كه اتمام حجت كنند. يعني اگر تا حالا مبارزه با دولت بود، از اين پس مبارزه با شاه است و مبارزه با شاه خطرناك است. آيا حاضريد كه جانتان را به خطر بيندازيد؟ راه من، مبارزه با شاه است.
بعضي از آقايان مي گفتند: “چگونه مي شود با شاه مبارزه كرد؟” به همين دليل در چهلم شهداي فيضيه اطلاعيه مهمي انتشار ندادند. اما در همان زمان اطلاعيه معروف امام مبني بر اينكه شاه دوستي يعني آدمكشي و كشتن طلبه ها، شاه دوستي يعني غارت اموال ناچيز طلبه ها، شاه دوستي يعني كتابسوزي، منتشر شد. لبه تيز اين مبارزه يا هدف اصلي اطلاعيه، متوجّه سلطنت و شخص شاه بود.
در گذشته، نتيجه مبارزه عالمان روحاني مقطعي بود، چنان كه با رفتن مدرس همان وضع سابق ادامه مي يافت و يا با رفتن آيت الله كاشاني همان كارهاي نادرست دنبال مي شد. اما نتيجه مبارزه امام از بين رفتن سلطنت و تأسيس حكومت اسلامي بود; حكومتي كه در آن احكام اسلامي به اجرا در مي آيد.
حادثه دوم فروردين (بيست و پنج شوّال)(36) مصادف با شهادت امام صادق(عليه السلام) بود، يعني روزي كه به فيضيه حمله كردند. طلبه هاي بسياري شهيد شدند و اموالشان غارت شد. بسياري از طلبه ها مشكلات زيادي در زندگي مادي خود پيدا كردند. به همين مناسبت، عده اي در تهران با هدايت شهيد عراقي - روحش شاد - براي كمك به طلبه هايي كه از نظر جاني و مالي آسيب ديده بودند، پولي جمع كردند و به خدمت امام بردند، امام هم پول را به من و حاج شيخ عبدالعلي قرهي سپردند تا به قم ببريم و ميان طلبه هاي صدمه ديده تقسيم كنيم. ما دو نفر پيش خود حساب كرديم كه با توجه به اينكه مقدار پول زياد است، اگر به هر يك از طلبه ها نفري چهل تومان بدهيم، درست مي شود.
سه روز بعد، به قصد تقسيم پول به مدرسه خان رفتيم و اعلام كرديم كه از طرف امام قرار است به طلبه ها پولي داده شود. پس از آن به هر يك از طلبه ها چهل و پنج تومان پول داديم و اگر كسي ادعا مي كرد كه اثاثيه يا پولش را هم از دست داده است، به همان مقدار، به او اضافه مي داديم. هنوز ظهر نشده بود كه از طرف امام پيغام آوردند كه شيوه تقسيم پول مورد تأييد ايشان نيست. پيام آور گفت: “نظر امام اين است كه پول را به كساني بدهيد كه مجروح شده اند و يا اتاقشان در فيضيه غارت شده است، نه همه طلبه ها”.
ما فوري وسايلمان را جمع كرديم و به منزل امام رفتيم. وقتي گزارش كار خود را داديم، فرمودند:
اشتباه كرديد، خلاف كرديد. پول مال همه نبود. آقايان پول را براي افراد صدمه ديده آورده بودند.
عرض كرديم: “خُب حالا چه كنيم؟”
فرمودند: هيچ، اشتباه كرده ايد، بايد پولها را پس بگيريد.
من كه بيشتر هدفم اين بود كه امام از ماجرا چشم پوشي كنند، با شنيدن اين حرف، گفتم: “آقا! چه جوري پولها را برگردانيم؟ اين امكان ندارد”.
حضرت امام با تأكيد فرمودند: “بايد پس بگيريد”.
پس از آنكه از خدمت امام مرخص شديم، به فكر فرو رفتيم كه چگونه اشتباه خود را تصحيح كنيم، عاقبت راه حلي به ذهنمان رسيد. اگرچه خود اين راه حل، اشتباهي ديگر بود. به اين صورت كه عصر همان روز به مدرسه خان رفتيم و اعلام كرديم كه آن عده از طلبه هايي كه در جريان مدرسه فيضيه قم به خودشان يا اتاقشان آسيبي نرسيده است و از ما نيز مبلغ چهل و پنج تومان گرفته اند، لطف كنند پول را برگردانند و بيست تومان هم تشويقي بگيرند. پيش خود مي گفتيم كه هر جور شده اجازه دادن اين بيست تومان را از امام مي گيريم.
وقتي برنامه جديد را در مدرسه خان اعلام كرديم، حتي بعضي از طلبهها از گرفتن بيست تومان خودداري مي كردند. ولي ما خودمان از اينكه آنها را معطل كرده بوديم، خجالت مي كشيديم و به اصرار بيست تومان را به آنها مي داديم.
هنوز يكي - دو ساعت از شروع كار ما نگذشته بود كه مجدداً از طرف امام پيغام آوردند كه اين كارتان نيز خطاست. دوباره وسايلمان را جمع كرديم و به خدمت امام رفتيم و گفتيم: “آقا! چون اين آقايان پولها را پس مي آورند، بيست تومان به آنها تشويقي مي دهيم”.
امام فرمودند: “تشويقي ندارد”.
دوباره گفتم: “آقا! عنايتم به اين نكته است كه اين فرد دارد پولي را كه گرفته و مال خود مي داند، بر مي گرداند”.
امام فرمودند:
او وظيفه اش را انجام مي دهد. انجام وظيفه كه تشويق ندارد.
توجه كنيد كه چنين برخوردهايي چقدر در تربيت جامعه مؤثر است. يعني هيچ گاه نبايد جامعه اي در ازاي انجام وظيفه اجتماعي اش متوقّع پاداش باشد. در غير اين صورت يك كارمند يا يك صنعتگر، كار معمول خود را انجام مي دهد ولي در برابر آن پاداش مي خواهد. چنين جامعهاي مسلماً قابل كنترل نيست.
امام در تكميل توضيحات خود فرمودند:
آقايان متدينند، شما يك پولي را به آنها داده ايد كه نا به جا بوده است. بعد آمديد به خاطر آن پول نا به جا تشويقشان كرديد. گذشته از آن، اين پول مال مردم بوده است، شما چرا اين كار را كرديد؟ بايد پولي كه نا به جا داده ايد، جبران شود.
من و آقاي قرهي تقريباً به حالت التماس گفتيم: “آقا! ما چطور جبران كنيم؟ از عصر تا حالا حدود ده - بيست هزار تومان پول داده ايم!”
بالاخره امام عنايت كردند و فرمودند:
حالا چون اين پول را به طلبه ها داده ايد، من يك جوري از سهم امام جبران مي كنم. ولي بقيه پول را براي همان كساني كه گفتم، خرج كنيد.
چند روز بعد، امام را دستگير كردند. در همان مدت ما نيز پولها را به طلبهها داده بوديم و مقدار كمي نزدمان مانده بود. مدت كوتاهي از دستگيري ايشان نگذشته بود كه از زندان نامه اي فرستادند و درباره بقيه پول دستور دادند كه به مصرف همان افراد برسانيم. نكته جالب توجّه اينجاست كه امام، با آنكه شرايط آن دوران بسيار سخت بود و هيجان و التهاب عظيمي بر همه حاكم بود و خودشان هم در اسارت به سر مي بردند، نسبت به باقيمانده پولي كه از اموال مسلمانان به حساب مي آمد، احساس مسئوليت مي كردند.
در هر صورت ما پول را به تدريج خرج مجروحان فيضيه، به ويژه كساني كه در حادثه فيضيه قم صدمه ديده بودند كرديم.
كسي كه توجه جهان شرق و غرب را به خود جلب كرده بود، انساني بود متعبّد. هنگامي كه ايشان بيهوش بود، با چشم اشاره مي كرد و نماز مي خواند. در همان حال راديو را باز كرده، گوش مي كند ببيند در كشور چه اتفاقهايي افتاده است.
براي ايشان، در يك لحظه هزار نكته و وظيفه مطرح است. در واقع رفتار ايشان هم نماز شب است، هم جهاد است و ايثار، هم تعبّد است. مثل شيخ صدوق دوم بودن و مثل ابن بابويه بودن و هم علي وار جنگيدن. چنان كه منتظر هستند كه ببينند اگر اتفاقي در كشور افتاده و به وجود ايشان نيازي هست، از روي همان تخت بيمارستان نيز به كمك بشتابند و راهنمايي كنند. چنين رفتاري شايسته مردان خداست انساني كه آمن به احكام الله است.
حتماً بارها وبارها شنيده ايد كه امام، در اعمالشان مخلص بودند. اما من مي خواهم كه به اندازه درك و درايت خود، اخلاص را معنا كنم تا نه تنها معناي اخلاص برايمان روشنتر بشود، بلكه كارهايمان را نيز بر آن مبنا تنظيم كنيم. در هر صورت من اخلاص را چنين تعريف مي كنم. هنگامي كه فردي عملي را فقط براي رضايت خدا انجام بدهد و اين عمل به نفع ديگران باشد ولي در عين حال توقع هيچ تعريف و تمجيدي از ديگران نداشته باشد، آن فرد، فردي مخلص است.
امام هم فردي مخلص بودند و هم مبارز. طبيعي است كه با شروع مبارزه، از تدريس محروم شدند و جلسه هاي درس هزار نفري ايشان به دليل زنداني شدنشان تعطيل مي شود. در اين ارتباط حتي موقعيت امام تحت عنوان مرجعيت و زعامت در خطر مي افتد و ديگران خود را در مصدر امور قرار مي دهند. ولي با اين حال مي بينيم كه امام لحظه اي كوتاهي نكرد و به وظيفه خود عمل كرد.
عزاداري حضرت امام - سلام اللّه عليه - يك عزاداري سنتي بود. از آنجا كه ايشان براي دعا، ارزش و اعتبار قائل بودند، خدا هم به ايشان ارزش و اعتبار بخشيد. امام با يك جمله عزاداري سيد الشهدا را رونق بخشيدند وقتي كه گفتند:
در عزاداري، سنتها را حفظ كنيد و براي ابي عبدالله عزاداري كنيد.
و به اين ترتيب سيد الشهدا نيز به امام عزت و اعتبار بخشيد.
در سال 42، هنگامي كه در بازار تهران، بعضي از فقها را زدند، و مردم را زير ضرب و شتم گرفتند و همه قدرتها نيز از اين كار دولت پشتيباني كردند، امام فرمودند:
اگر يك قطره از خون ابي عبدالله هم در من باشد، تا رژيم ستمشاهي را ساقط نكنم از پاي نمي نشينم و نه تنها آن، بلكه آمريكا را نيز به ذلت و خواري مي كشانم.
امام - سلام اللّه عليه - به يك سري از ارزشها عنايت خاصي داشتند و در طول زندگي هيچ گاه آنها را ناديده نگرفته و فراموش نكردند. از جمله آن ارزشها مي توان از ستيز جدّي با سرمايه داران بي درد، استعمارگران و متحجّرين و نيز دفاع از اسلام و كيان آن، انقلاب و نظام جمهوري اسلامي، محرومان و پابرهنگان، جبهه رفته ها و كتك خوردگان نام برد.
در دفاع از اسلام و كيان آن خاطره جالبي را به ياد دارم كه شرح آن مناسب به نظر مي رسد. پيش از شرح خاطره جا دارد به يكي از عادتها و ويژگيهاي امام كه بي ارتباط با موضوع مورد بحث نيست، اشاره كنم.
امام در روز آخر درسشان معمولاً چند جمله اي را به عنوان نصيحت مي گفتند. اين چند جمله نصيحت براي يك سال هر طلبه كافي بود تا در طول آن مدت به مسائل اخلاقي پايبند باشد. بيشتر اين نصيحتها به جهان آخرت مربوط مي شد. در آن مواقع امام درباره عذابهاي جهان آخرت و عالم برزخ بحث مي كردند و روايتهايي را در اين باره نقل مي كردند. شبيه به همين برخورد را امام با سران اتحاد جماهير شوروي و نمايندگان آن هم داشتند. در هر دو مورد ايشان خواهان آن بودند كه مخاطبانشان به راه راست بروند و در طي طريق آن، به شخصيتي كاملتر دست پيدا كنند. در واقع روش تربيت اخلاقي امام نسبت به معاد، در زماني كه در راس قدرت يك جامعه نشسته اند و آن را هدايت مي كنند با زماني كه به ظاهر فاقد آن قدرت بودند، تفاوتي پيدا نكرده بود.
در هر صورت بهتر است كه به شرح خاطره بپردازم.
در سال 40 يا 41 - درست به خاطر ندارم - به علت گرماي تابستان قم، امام قصد حركت به سمت امامزاده قاسم را داشتند. در آنجا منزلي براي ايشان تدارك ديده شده بود. در آن زمان بنا بود من در تهران، شميران، سلطنت آباد و رستم آباد به مناسبت ايام محرم منبر بروم. امام كه از طريق برادرم از اين جريان آگاه شده بودند، فرمودند كه بياييد با هم به تهران برويم. پس از آنكه سوار ماشين شديم و سفر آغاز شد، به من فرمودند:
صحبتي كنيد تا راه تمام شود.
من حيران مانده بودم كه چه بگويم، چرا كه در مقابل امام و جلال و شكوه شخصيت ايشان، صحبت كردن و اظهار نظر كردن از هر كسي ساخته نيست. گاهي نيز از اينكه همراه ايشان شده بودم، خودم را سرزنش مي كردم، چرا كه تصور مي كردم اين كار برايم گران تمام مي شود. ايشان دوباره فرمودند: “چيزي بگوييد!”.
عرض كردم: “آقا چه عرض كنم؟”
اما ايشان اصرار بر اين داشتند كه من حتماً درباره مطلبي صحبت كنم. ناگهان به ياد صحبتهايي افتادم كه آن روزها بين طلبه ها مطرح بود. جريان از اين قرار بود كه رژيم شاه به علت اختلافهايي كه بين ايران و عراق پيش آمده بود، به كسي گذرنامه نمي داد تا به عراق برود. از آنجا كه اين جريان با فوت آقاي بروجردي همزمان شده بود، بيشتر طلبه ها آن را به فال نيك گرفتند، چرا كه تصور مي كردند در صورت رفتن طلبهها به عراق و حوزه علميه نجف، حوزه علميه قم از هم مي پاشد. بنابراين، خوشحال بودند كه با عدم امكان رفتن طلبه ها به عراق، حوزه علميه قم همچنان برقرار مي ماند. با يادآوري اين صحبتها بود كه گفتم: “آقا! الحمدلله به طلبه هاي قم گذرنامه داده نمي شود كه به نجف بروند; در نتيجه حوزه علميه قم نيز از هم پاشيده نمي شود”.
امام همين يك جمله را از من بهانه كردند و تا پاسگاه حسن آباد صحبت كردند. تكيه گاه كلام ايشان نيز اين بود:
اگر افراد خدا پرست باشند، قم ونجف برايشان معني ندارد. هدف ترويج اسلام و فقه امام صادق(عليه السلام) است. تو چرا نجف را غير از قم مي داني؟
مقداري از صحبتهاي امام نگذشته بود كه به فكرم رسيد كه مبادا ايشان، مرا غير موحد بدانند. از اين رو به خود جرئت دادم و گفتم: “آقا! اين يك نظريه همگاني است، نظر من تنها نيست. همه اين حرف را مي زنند. من نخواستم بگويم كه نجف غير از قم است، من خواستم بگويم كه چون حوزه قم اهميت دارد، بايد بماند و حفظ شود”.
امام فرمودند:
اينجا جلسه درس نيست كه بخواهي حرف بزني، اينجا جاي مسائل اخلاقي است.
منظورشان نيز اين بود كه در جلسه درس مي توان اشكال نمود، اما در هنگام موعظه و نصيحت نبايد اشكال كرد.
در هر صورت امام به اين مسئله كه تنها جايي كه مسائل مادي و دنيايي مطرح باشد، دعوا به وجود مي آيد و اينكه اگر صد و بيست و چهار هزار پيامبر بخواهند در جهان حكومت كنند، دعوايي پيش نخواهد آمد، اشاره كردند و فرمودند:
آيا هرگز درباره نماز صبح با كسي دعوايت شده است؟ آيا هيچ وقت قم و نجف از نظر نماز صبح فرقي داشته اند كه مثلا ًحوزه قم نماز صبح را بخواند و نجفي ها نخوانند؟
گفتم: “نه”. فرمودند: پس اينكه گفته مي شود كه طلبه هاي حوزه قم به نجف نروند، گوياي اين امر است كه آنها موحّد و خداپرست نيستند.
در همين هنگام راننده جلوي پاسگاه حسن آباد ايستاد و يكي از مأموران پاسگاه را سوار كرد و صحبت هاي امام نيز قطع شد...
در مدت چند سالي كه موفق شدم در درس فقه و اصول حضرت امام - سلام اللّه عليه - شركت كنم، به برخي از نكات و ويژگيهاي آن مرد الهي آگاهي پيدا كردم. از آن جمله مي توان به شاگردپروري حضرت امام اشاره كرد.
امام با شاگردان به گونه اي برخورد مي كردند كه چنانچه از استعداد و زمينه فكري و شخصيتي لازم برخوردار بودند، راه كمال را بپيمايند و استعدادشان شكوفا شود. به نظرات و اشكالات شاگردان به دقت توجه مي كردند و با تأمل بدانها مي نگريستند. همين روش ايشان باعث تشويق و ترغيب شاگردان مي شد.
امام - سلام اللّه عليه - ويژگيهاي منحصر به فرد برخي از بزرگان گذشته را نيز دارا بودند. در تحقيق مطالب، نظير شيخ انصاري، و در اطلاعات وسيع، نظير صاحب جواهر، و در تعمّق در روايات و عنايت به سند و دلالت بر دسته بندي مانند مرحوم بروجردي بودند.
امام مبتكرانه و به سبك خاصّ خودشان به بحث وارد و از آن خارج مي شدند. مثلاً وقتي خارج مكاسب مي فرمودند، “مكاسب” شيخ، “حاشيه” مرحوم سيد كاظم فقيه يزدي، “حاشيه” مورد تحقيق مرحوم شيخ محمد حسين اصفهاني، “مستند نراقي”، “تذكره” علامه و... را مورد مطالعه و بحث قرار مي دادند و نظرات دقيق خود را هم بيان مي داشتند. از اين رو شاگرد ناگزير بود كه به منابع مراجعه كند تا تأييد يا تكذيب مطالب را از طرف استاد، درك كند. ولي ما با آنكه پيش از درس، به مطالعه و مباحثه مي پرداختيم و منابع درس را مطالعه مي كرديم، اما باز هم در موقع درس، احساس مي كرديم كه مطالعاتمان كافي نبوده است.
فقيه وقتي مي تواند فتواي عالي بدهد و مايه آبرو و عزت اسلام و مسلمانان شود كه از آگاهي و بينش بالايي برخوردار باشد.
حضرت امام - سلام اللّه عليه - به خاطر آگاهي و بينش بالايي كه درباره مسائل گوناگون داشتند، از روي شناخت دقيق موضوع فتوا مي دادند. به طور مثال در قضيه سلمان رشدي و تأليف كتاب “آيات شيطاني” به دست او، همچنين نشر و ترويج كتاب به همّت استكبار جهاني و ايادي مزدور آن، حضرت امام با درك عمق توطئه و ابعاد گسترده اين حركت ضد اسلامي و ضد فرهنگي فتوا دادند. فتواي مبارك و ميمون آن بزرگوار، زخم عميقي بر پيكر استعمار وارد كرد و موجب سربلندي و عزّت اسلام و مسلمانان شد و به اين ترتيب، حوزه اسلام از هجوم بيشرمانه استكبار جهاني محفوظ ماند.
امام; جمع فقه و فلسفه (37(
ما در گذشته علمايي را داشته ايم كه جامع در علوم مختلف بوده اند و علم آنها تنها در زمينه فقه نبوده است. اما ويژگي امام در عين جامعيت اين بود كه انسان فكر مي كرد كه ايشان تنها فقه، يا فلسفه، يا فقط اصول مي داند بلكه در هر رشته اي متخصص بوده است. در حالي كه ديگران اين گونه نبوده اند. مثلاً مرحوم شيخ محمد حسين كمپاني(قدس سره) شخص محقّقي بوده و بخصوص در فلسفه يد طولاني داشته است. در ادبيات، فقه و اصول نيز تحقيقاتي دارد. حاشيه او بر كفايه گوياي احاطه او بر فقه و اصول است، معذلك گاهي فقه و فلسفه را با هم آميخته است. ولي امام بواسطه چند بُعدي بودن شان، هم متخصص در فقه بود و هم متخصص در فلسفه و اين دو را با هم خلط نفرمودند.
بعد از فخر المحقّقين كه مسائل فلسفي به طور رايج در فقه داخل شد از امتيازات حضرت امام اين بود كه توانست مسائل فلسفي را از مسائل فقهي و اصولي جدا كند و با بياني رسا و روشن هم مطالب فلسفي را تبيين كند و هم مسائل فقهي را. ايشان مي فرمود كه فقه يك سلسله قوانين و قراردادهاي كلي است و قراردادها بستگي به كيفيت جعل و قرارداد دارد و با فلسفه كه بحث از حقايق و واقعيات است، تفاوت دارد.
به عنوان نمونه: يكي از مسائل مسلم در فقه آن است كه دوتا حكم نمي توانند در يك جا جمع شوند و به عبارت ديگر يك شيئي نمي تواند هم واجب باشد و هم حرام. كساني كه خواسته اند در اين زمينه بحث كنند به سراغ فلسفه رفته اند و گفته اند: چون احكام با هم متضادند و جمع بين ضدين محال است، دو حكم هم نمي توانند با هم جمع شوند. يك شيئي نمي تواند هم واجب باشد و هم حرام، هم حرام باشد و هم مباح. اين مطلب از سخنان مسلم دانشمندان حوزه هاي علميه حتي مثل مرحوم كمپاني(قدس سره) است، اما امام مي فرمودند: درست است كه دو حكم با هم جمع نمي شوند چون تكليف به محال يا تكليف محال است. مولي نمي تواند اراده كند كه بنده هم عملي را انجام دهد و هم انجام ندهد و قانونگذار نمي تواند در آنِ واحد دو اراده داشته باشد، چون جمع بين دو اراده ممكن نيست، اما نسبت به خود واجب و حرام كه دو قرارداد و دو قانون اند و پس از اراده ها پيدا مي شوند، ضدين مطرح نيست. قانونگذار دستور مي دهد كه اينكار را انجام دهد پس از اين دستور، قانون لازم الاتباع مي شود و وقتي دستور مي دهد كه اين كار را نكنيد پس از آن انجام آن ممنوع مي گردد. اين دو نحوه قرارداد بين عقلاست و ربطي به جمع بين ضدين ندارد. فلاسفه درست مي گويند كه جمع بين ضدين محال است، اما در اينجا اصلاً احكام ضدين نيستند، بلكه قرارداد هستند و قرارداد بستگي به كيفيت آن دارد، و به قول يكي از بزرگان مركز امور اعتباريه عالم اعتبار است نه عالم حقيقت.
نمونه ديگر: مرحوم آخوند خراساني صاحب كفايه(قدس سره) در اصول وارد بحثهاي فلسفي هم شده است و معروف است كه فلسفه هم مي دانسته، اما در بحث جبر و تفويض در كفايه مطالبي را مطرح مي كند كه در عين حال كه خودش متوجه مطلب بوده اما براي ديگران قابل تفهيم نيست و لذا مي گويد: “قلم به اينجا رسيد و سر بشكست” اما حضرت امام در سن جواني (35 سالگي) رساله جبر و تفويض مي نويسد. تفاوت اين رساله با بيانات مرحوم آخوند در كفايه زمين تا آسمان است، با اينكه مرحوم آخوند در دوره كمالش اين كتاب را نوشته است، ولي حضرت امام در سنين جواني آن را تأليف كرده است، پس امتياز حضرت امام نسبت به ديگران اين است كه در عين جامعيت در علوم مختلف، متخصص در هر يك از آنها بوده است و اميدواريم راهي كه حضرت امام پيمودند و ما را از خلط بين مسائل اعتباري و مسائل حقيقي (فقه و فلسفه) نجات دادند، دنبال شود، كه اين خلط در فهم احكام اسلام اشتباهاتي را قصوراً باعث مي شد.
راه اساسي كه امام - سلام اللّه عليه - در مبارزه با متحجران پيش گرفت، يكي بيان و ديگري عمل ايشان بود. متحجّرين و كساني كه هميشه اسلام را براي منافع شخصي خود مي خواهند اعمال ديگر مسلمانان را زير سؤال مي برند تا در نتيجه اعمال خودشان جايگاهي در ميان مردم پيدا كند. حضرت امام با اعمال و رفتار خويش و با آن متانت و بيعلاقگي اش نسبت به رياست و ظواهر دنيوي جلوي تبليغات آنان را حداقل نسبت به خودش گرفت و با بيان خود در سخنراني ها، درس ها و مبارزات روش خود را براي همگان روشن ساخت. از الطاف خداوند به امام اين بود كه در سخن گفتن نيز بسيار قوي بود و مطالب بلندي را با جملات ساده اي مطرح مي كرد. امام به آنان ثابت كرد كه خدا پرستان كساني هستند كه دلشان به حال اسلام مي سوزد و هنگام خطر قبل از ديگران خود را به خطر مي اندازند. كاري كه امام در نهضت بارها انجام داد و خود را به خطر انداخت. زندان، تبعيد، شهادت فرزند و هزاران فشار و مشكل ديگر را به جان خريد و حتي در سال 42 شبنامه هايي كه در قم منتشر مي شد، ديد و هيچ عقب نشيني نكرد. در طول نهضت هم با عمل خويش ثابت كردند كه مردان خدا چه مشخصاتي دارند. در مباني و برخوردهاي فقهي نيز بينش ايشان با ديگران تفاوت داشت. وقتي به آيات مربوط به اجتماع و مردم مي رسيد نگاه ديگر گونه اي به مردم و اجتماع داشت. يا درباره آيه (وَانفِقُوا فِي سَبِيلِ اللهِ وَلاَ تُلقُوا بِأَيدِيكُم اِلَي التَّهلُكَهِ)(38) مي فرمود: اين آيه خطاب به سرمايه داران و زراندوزان است و به آنها مي گويد: در راه خدا انفاق كنيد و خود را به هلاكت نيفكنيد.
امام در درس و بحث و تفكر هم آزادگي و حريت خود را حفظ مي كرد. در حالي كه تحجّر گرايان هميشه در مقابل سرمايه داران تسليم اند و همواره توجيه گر اعمال و رفتار آنان مي باشند تا در كنار آنان براي خود نيز لقمه ناني تدارك ببينند. امام در بحثهاي خويش مباني خود را عرضه مي كرد و شاگرداني تربيت نمود كه تا سرحد شهادت پيش رفتند، انسانهايي همچون شهيد مطهري، شهيد سعيدي، شهيد بهشتي، تحويل جامعه دادند، در حالي كه تحجّرگرايان حاضر نبوده و نيستند كوچكترين ضرري را بخاطر اسلام به خود متوجّه سازند. مهمترين راهي كه امام در مبارزه با تفكر تحجّرگرايي انتخاب كرد همين بود كه راه نهضت و شهادت را به روي امت اسلام باز كرد و هم جنبه هاي مثبت را بيان مي كرد و هم جنبه هاي منفي را. زماني كه قدرت امام كم بود مستقيماً به آنان حمله نكرد، بلكه با بيان خصوصيات مردان الهي آنان را به عقب مي راند ولي ضربه هاي نهايي را در سالهاي اخير و زمان قدرت خويش به تحجّرگرايان زدند و ما هم اگر قدرت مقابله با آنان را نداريم، با عمل و بيان جنبه هاي مثبت، مبارزه كنيم و آنان را به عنوان عناصري كه اميرالمؤمنين و ائمه معصومين(عليهم السلام)را به شهادت رساندند به جامعه معرفي نماييم. اينان هميشه دنبال نقاط ضعف بودند، يك لباس زيبا را نمي توانستند بر اندام امام صادق(عليه السلام) ببينند. امام حداقل در زمان حيات خويش آنان را منزوي ساخت و اينك نوبت ماست كه آنان را در حال انزوا نگه داريم و ان شاءالله فرزندان انقلاب اجازه قدرت يافتن به آنها را نخواهند داد.
امام - سلام اللّه عليه - در حدي جمع بين اضداد بود، به نظر ما چون تصور مي شود كه اگر كسي زاهد شد ديگر انقلابي نيست و اگر انقلابي شد ديگر زاهد نخواهد بود، اينكه شخصي هم زاهد باشد و هم انقلابي مستبعد به نظر مي رسد در حالي كه اگر انسان با اسلام آشنا باشد مي داند كه اميرالمؤمنين(عليه السلام) ازهد زاهدين بود و در عين حال در حركتهاي انقلابي از ديگران مقدّم بود، در اكثر جنگها شركت داشت و در عين حال نسبت به دنيا و پست و مقام بسيار بي اعتنا بود، امام نيز هيچ تمايلي به دنيا و رياست و مرجعيّت نداشت. پس از فوت مرحوم آيت الله العظمي بروجردي(قدس سره) آخرين كسي كه براي ايشان مجلس ترحيم برگزار كرد ايشان بود، در حالي كه سبقت در برگزاري مجلس ترحيم براي آيت الله بروجردي خود راهي براي كسب مرجعيت محسوب مي شد.
بنده در حدود هفت سالي كه در محضر امام بودم و به منزلشان رفت و آمد مي كردم متوجه نشدم كه ايشان حاشيه بر عروه يا حاشيه بر وسيله داشته باشند، با اينكه انسان معمولاً در درس و بحث به شاگردانش مي گويد و اين مسأله را يادآور مي شود. اگر سؤالي مي شد پاسخ مي دادند و مبناي خود را هم بيان مي فرمودند ولي اشاره اي به نوشته هاي خود نمي كردند; حتي پس از فوت مرحوم آيت الله بروجردي كه زمينه براي طرح اين گونه مسائل فراهم بود باز هم تمايلي براي مطرح شدن نداشتند.
پس از هفت سال يك روز در منزل ايشان در فصل زمستان و در زير كرسي نشسته بوديم، كتابي را مشاهده كردم كه شبيه كتابهاي متعارف حوزه نبود. از ايشان پرسيدم اين كتاب چيست؟ اجازه مي دهيد نگاه كنم؟ فرمودند: حاشيه بر وسيله است. اينها همه حكايت از كمال زهد و تقواي ايشان مي كرد.
در اين زمينه دو مطلب وجود دارد: يكي اينكه چرا حضرت امام - سلام الله عليه - كه مثل ديگران جواهر و حدائق را از حفظ بود، به فكر حكومت افتاد؟ و ديگر آنكه اين حكومتي كه امام مي ديد از كجا سرچشمه مي گرفت؟
امام با بينشي كه در سايه شكوفايي استعداد خويش و همراه با تقوا و زهد و به عبارت ديگر با عرفان بوجود آمده بود، به احكام اسلامي مي نگريست. شنيدم كه در بحث زكات فرموده بودند كه: به نظر من زكات را بايد در يك جا جمع كرد و در اختيار فقيه قرار داد، تا به مصرف برساند مردم هم مي توانند به مصرف فقرا و كارهاي عمومي برسانند، اما فقهاي ديگر مي فرمايند كه بايد به فقرا و مصارف عمومي رساند چه نزد فقيه جمع بشود چه جمع نشود و اين بينش كه زكات بايد در اختيار فقيه باشد از آن امام بود، و اين در سايه اين بينش است كه اسلام براي حكومت آمده است، اسلام صرفاً براي وضع قانون نيامده بلكه براي اداره جامعه هم آمده است، اين يك بينش حكومتي است. از طرف ديگر امام همه فسادها را از طرف قدرتها مي دانست و معتقد بود كه اگر قدرتها فاسد باشند، جامعه فاسد مي شود و اگر قدرتها صالح باشند، جامعه به صلاح مي رود. با توجه به اين دو ديدگاه حكومت را در زمان غيبت برعهده ولي فقيه مي دانستند. ايشان در اول كتاب حكومت اسلامي نيز به اين مطلب اشاره كرده اند و مي نويسند: اثبات اينكه اسلام حكومت دارد و در زمان غيبت نيز به فقيه سپرده شده است نياز به استدلال و روايات ندارد، بلكه اگر به احكام اسلام توجه شود معلوم مي گردد كه اسلام داراي حكومت است، اسلام حدود دارد، ديات دارد، تعزير دارد، خمس و زكات دارد، همه اينها در رابطه با حكومت است، از اين همه حقوق اجتماعي كه در اسلام مطرح است استفاده مي شود كه اسلام حكومت دارد. از طرفي اسلام آن همه تعريف از فقها و عدالت و علما دارد كه انسان يقين مي كند كه حكومت در زمان غيبت برعهده فقهاست، بالاخره با اين بينش كه ولايت فقيه فلسفه عملي احكام است، حكومت اسلامي را تحقق مي بخشد، گرچه ديگران هم مسأله ولايت فقيه را مطرح كرده بودند، اما تنها امام به طور مستوفي و همه جانبه مطرح فرموده است.
پاورقي
(33) سخنان مرجع عاليقدر خطاب به دست اندركاران نشر آثار حضرت امام.
(34) سخنان آيت اللّه العظمي صانعي، درس خارج فقه و اصول (بحث نكاح، جلسه 316).
(35) بحارالانوار 44: 326.
(36) حمله مأموران حكومت شاه به مدرسه فيضيه (1342 ش).
(37) روزنامه جمهوري اسلامي، ويژه نامه دومين سالگرد رحلت حضرت امام خميني، كه با ويرايش مجدد منتشر مي شود.
(38) بقره (2): 195.
