حديث زندگی
ناشر: انتشارات فقه الثقلين
تدوين: مؤسسه فرهنگی- هنری فقه الثقلين
نوبت چاپ: اول/ بهار 1387
تدوين: مؤسسه فرهنگی- هنری فقه الثقلين
نوبت چاپ: اول/ بهار 1387
سپاس و ستايش خداي را كه خالق هستي وخوبيست . هستي ز محنت او وجود خود بازيافت، و در كران لطف و محبتش آغوش مهر و صفا گشود تا در درون، برگنجينهي گوهرهاي نهفتهاش فخر و مباهات جويد و به گرمي از آنان استقبال نمايد، و درود و سلام تقديم پيامبران الهي، خاصّه پيامبر گرامي خاتم كه مكارم والاي انساني و اخلاقي را به اوج ترقّي و كمال رساند، و به پيشوايان و ائمهي هدي اين مربيان راستين بشر، و اولياء، و عالمان و دانش آموختگان مدرسهي علوم علوي عليهمالسلام كه مايهي حيات دلهاي افسرده و نشاط و گرمي هر ملت و مردمي هستند.
آنان كه مردمان را به سوي خدا رهنمودند .آنها كه تقوا و پرهيزكاري و اتكا به خود را در پيكر تك تك افراد جامعه دميده و غبارها و زنگارهاي جهل و خود كمبيني را كه در زندگي و روح و انديشهها نقش بسته است زدوده، و با نمايش قدرت روحي و معنوي خود كه ناشي از تمسّك و قرب به حبل الهي است، به زوال كشاندهاند.
در روزگار محروميت از خورشيد، ذكر اولياي الهي، منزلگه بارش رحمت آسماني وخاطرهي تلاش وكوشش آنها ، تقويت كنندهي عزم و اراده و تصميم آدمي است كه فارق انسان با ديگر موجودات است .
آنان ميآموزند كه لذت و رفاهطلبي، بدون عقيده و اخلاق، تكرار سراب طلبيهايي است كه خستگي و ناكامي، محصول آن است و در اين وادي حيرت كه پُر از پرتگاههاي هولانگيز وگردنههاي سست و دشوار ] عَليٰ شَفٰا جُرُفٍ هٰارٍ[[1][1] است، راهنماياني لازم است كه راه يافتهي كوي حق بوده، رهنمايي و راهبري، پيشهشان باشد.
حيات اولياي الهي، آيينهاي است كه در آن ميتوان نشانههاي حيات برتر، يعني علم و قدرت و كمال را مشاهده كرد و در سايه آن، دانستن و چگونه زيستن را فرا گرفت.
هر كدام از اين بزرگان الگوي ايمان، زهد، بيداري، تلاش و استقامتاند، كه امروز نيز همچون هميشهي تاريخ به الهامگيري از راه و رسم و خلق و خوي آنان نيازمنديم و با حضور در محضر و مزارشان ميتوانيم شيوههاي زندگي برتر و بهتر را بياموزيم.
پاسداشت وگراميداشت انسانهاي شايسته و فرهنگساز، در واقع ريشه در زيبادوستي و فطرت كمالجوي افراد دارد و ستودن صاحبان كمال و چهرههاي برگزيده و ماندگار، همان ارجگذاري و فروتني در برابر كمال و زيبايي است و سرّ پايداري و ريشه داشتن اين شخصيتها در اعماق وجود انسانها، از همين پيوند سرچشمه ميگيرد. مستحكمترين هويت زوال ناپذير هويت اعتقادي است كه روحِ با معنويت و ارواح طيبه به آن استواري بخشيده است و شكوفههاي اين هويت، با شناخت ميوههايي كه بر ذائقهها حلاوت نشاندهاند به بار مينشيند و اين شجره، با طوباي هستي سيراب ميشود و تا روز قيامت پايندگي و دوام دارد.
بايد كه با تفرّج در باغ و بوستان آنان، نور و نيرو گرفت و روح و روان را طراوت بخشيد. و بايد كه يادشان و آثارشان و بالأخره مزارشان، جاودانه بماند تا نسلهاي آينده، به وجود آنان افتخار نمايند. نامشان را زنده و گرامي دارند. به زيارت تربتشان بروند. در برابر روح با عظمتشان سرتسليم و احترام فرود آرند و در كنار مرقدشان علوّ درجات مسئلت نمايند.
مؤسسهي فرهنگي فقه الثقلين با نگاه مسئولانه نسبت به شناخت و معرفي گنجينههاي فرهنگي و اسوههاي اخلاق و ايثار و تقوا و زهد و آزادگي، اين رسالت را با به تصوير كشاندن زندگاني مرحوم حجـتالاسلام والمسلمين آقا شيخ محمدعلي صانعي رحمـت الله عليه، والد ماجد حضرت آيـت الله العظمي صانعي مدظله العالي به رؤيت خوانندگان محترم قرار داده است.
اين دفتر مجموعهي مستندي است از زندگاني مرحوم حجـت الاسلام آشيخ محمدعلي صانعي، كه با قلمي ساده و روان به شيوه روايتگونه استخراج شده است.
در اين اثر از مستنداتي نظير حكايات افراد و شخصيتهاي مختلف حوزوي و منطقهاي در جهت شناسايي و وصف حال و زندگي آن مرحوم بهره گرفته شد تا واقعيتها با غناي بيشتري به رشتهي تحرير درآيد. علاوه بر اين، تلاش شده است با بهرهگيري از آثار مكتوب و قلمي به جاي مانده از مرحوم آشيخ محمدعلي صانعي نسبت به برخي احوالات و تاريخ اجداد و نياكان ايشان در قسمتهاي مختلف اين دفتر استفاده گردد.
قبل از اين دفتر نيز نرم افزار «راز ماندگاري» كه يادبودي از آن مرحوم است به طور اجمال در يك سي دي به تصوير درآمد.
اميد است بدين وسيله توانسته باشيم خدمتي هر چند ناچيز به علماي دين و حوزههاي علميه و مردم منطقه بزرگ جرقويه اصفهان و فرهنگ آن ديار نموده باشيم، و با نام و ياد و بيان خدمات مرحوم آشيخ محمدعلي صانعي رحمـت الله عليه، گنجينههاي والاي آن سامان را از دستبرد حوادث و نسيان روزگار مصون داشته و پيشقراولان عرصههاي فرهنگ و خدمتگزاري اين مرز و بوم را حفظ و احياء نماييم.
به اميد آن كه اين خدمت ناچيز در آستان مقدّس آن مولاي عزيز مورد قبول واقع گردد.
خدايا! جز لطف تو، پريشاني ما را بر طرف نميكند و جز انعام و احسان تو، نياز و حاجت ما را برطرف نميكند و جز امان تو، اضطراب و ترس ما را ساكن نمينمايد.
خدايا! وسوسهي قلوب ما را برطرف نميكند مگر نور هدايت تو، اي طمأنينهي دلهاي مؤمنين، ما را به برهان فنّي احتياجي نيست، تويي آرامش دل بندگان و اگر ظلّ عنايتت بر دلهاي ما نرسد، در غمرات جهل و ناداني غوطهوريم، اگرچه تمام فنون استدلال را بدانيم.[2][2]
ولله الحمد و المنّـت مؤسسهي فرهنگي ـ هنري فقـه الثـقلين
گرچه راهي است پر از بيم زما تا بر دوست
رفتن آسان بود ار واقف منزل باشي
«حافظ»
حجـتالاسلام والمسلمين آقا شيخ محمد علي صانعي در طلوع روز شنبه 19 محرم الحرام سال 1310هـ .ق در روستاي ينگآباد از توابع منطقهي بزرگ جرقويه در فاصله 60 كيلومتري شهر اصفهان در خانوادهاي روحاني و مذهبي به دنيا آمد.
پـدر ايشان آيـت الله حـاج ملا يوسف صـانعي ينگآبادي، عـالم و فقيه برجستهي زمان خود بودند. ايشان فرزند مشهدي حسينعلي ينگآبادي و مردي پارسا و از ناسازگاران با خانها و كارهاي نادرست آنان بود كه چندين بار به انگيزهي ايسـتادگي در برابر آنها زادگاه خود را رها كرده و به شهر اصفهان كوچ مينمود و در مدرسهي جده بزرگ به زندگي ميپرداخت . آيـت الله حاج ملايوسف محضر درس بزرگاني چون جهانگيرخان در فلسفه، آيـت الله ميرزا حبيب الله رشتي در رشتهي فقه و آيـت الله سيد محمد باقر دُرچهاي را درك نمود. در سال 1310 هـ .ق به سفر حج رفت و براي يك سال نيز در شهر نجف سرگرم آموختن دانش ديني شد. ملا يوسف هم چنين به ميرزاي شيرازي بزرگ رهبر جنبش تنباكو، دل بستگي فراوان داشت و از هواداران او به شمار ميرفت تا جايي كه وجوهاتي كه در آن زمان به ايشان ميسپردند، يكسره براي وي ميفرستاد و اين نشانگر نمو انديشهي ديني و تيز بيني ايشان بود.
از يادگاريهاي او، ساختمان مسجد جامع ينگآباد(مسجد مصلّي) است كه به كوشش وي بنيانگذاري گرديد. همچنين بنيانگذاري آب انبار كوچكي[3][3] در كوي آب انبار ينگآباد از كارهاي اوست كه به علت جلوگيري خانها, اين كار به پايان نرسيد. ايشان در 40 سالگي و همزمان با بهار جواني، زندگي را بدرود گفته و در تخت فولاد اصفهان به خاك سپرده شد.[4][4]
اجداد و خاندان آقا شيخ محمد علي صانعي در محل به نام «مشهديها» معروف بودند. دليل اين انتساب به علت سفر خاصي است كه جدّ پنجم ايشان (علي) به مشهد مقدس انجام دادهاند. در آن زمان مردم معمولاً براي رفتن از اصفهان به مشهد، از راه يزد و طبس سفر ميكردند. اما ايشان در آن زمان از راه تركمن صحرا و گرگان و بجنورد به مشهد عازم شد كه اين سفر بسيار طول كشيد (حدود 14ماه). بعد از عزيمت به اصفهان، به علت ويژگيهاي خاص سفر، به مشهدي معروف شد و از آن پس فرزندان و نوادگان ايشان در محل به عنوان مشهديها شناخته ميشوند.[5][5]
مرحوم آقا شيخ محمد علي صانعي از طرف مادري نيز به مردماني صاحب غيرت و فتوّت و سخاوت منتسب بود. آيـت الله ملايوسف ينـگآبـادي در 6 سـالگيِ فرزنـدش محمد علي، چشـم از دنـيا فرو ميبندد و سرپرستي محمد علي و خواهر 9 ساله اش به دوش مادر ميافتد. و مادر نيز كه شهرضايي بود و در محل هيچ نداشت (جز 8 سهم از 72 سهم يك خانهي محقر و كوچك) با سختيها و مشقات زياد بچهها را بزرگ ميكند و به ثمر ميرساند.
مرحوم شيخ محمد علي صانعي در سن جواني و در اوج نشاط و فعاليت نزد ميرزا حسين طباطبايي ينگآبادي (روحاني محل) در ينگآباد دروس مقدمات و نساب را نزد ايشان فرا ميگيرد و هم زمان نيز جهت امرار معاش مشغول به كار ميشود. به دليل رشد و نمو در خانوادهاي روحاني، تا حدي نيز خود به مسائل و احكام واقف بود و مردم نيز به او ارادت داشتند و از او در شرايط خاص كمك ميخواستند. در جواني مدتي در ينگآباد روغن چراغ و برخي ديگر از اقلام مورد نياز مردم را تهيه و ميفروخت كه طي ماجرايي شنيدني و عجيب تصميم به تحصيل در حوزه گرفت. (ماجراي جالب ورود ايشان به حوزه در متن اصلي زندگينامه منعكس شده است)
علي رغم مخالفتهاي اطرافيان، به مدرسهي كاسهگران اصفهان رفت و بدون توجه به كمبودها و مشكلات فراوان، با جديت به فراگيري علوم اسلامي پرداخت. ايشان در طول تحصيـــل از محضـــر بزرگاني چون آيات عظام: حاج سيد محمد باقر ابطحي سدهي[6][6]، آيـتالله شيخ محمد حسن عالم نجفآبادي[7][7]، مرحوم آخوند كاشي[8][8]، آيـت الله سيد محمد باقر درچهاي[9][9] و آيـت الله حاج شيخ عباسعلي اديب حبيبآبادي[10][10] بهره جست. بعد از تحصيل و بازگشت به ينگآباد، در واقع هدف اصلي ايشان آغاز گشت: تبليغ و ارشاد مردم و تربيت و رشد جامعه. شيخ محمدعلي صانعي حدود 50 سال در ده ماندند و در تمام اين مدت به نحوي مردم را از نظر ايمان و عقيده رشد دادند كه اكنون با اين كه مدتها از زمان حيات ايشان ميگذرد، هنوز ريشههاي كارشان پابرجاست و تربيت اسلامي در محل بسيار قوي است.
مرحوم حجـت الاسلام و المسلمين آقا شيخ محمد علي صانعي زندگي ساده و بيآلايشي داشت. زهد و قناعت دو خصيصهي اصلي و بارز شخصيت ايشان بود كه در تمام ابعاد زندگياش منعكس بود. خانهي محقّر و كوچك ايشان هنوز در ينگآباد پا بر جاست و مؤيد زندگي ساده و زاهدانهي او است.
تواضع و فروتني و ارتباط حسنهي او با مردم هنوز كه هنوز است زبانزد مردم آن ديار است. اخلاق و برخوردش نمونه بود و كارهاي روزمرهي خود را شخصاً انجام ميداد. يكي از همسايگان ايشان در باب اين ويژگي اخلاقي شيخ محمد علي صانعي ميگويند:
«...مردم خيلي دوستش داشتند. خوب بود كه دوستش داشتند. با سيد، سيد بود با رعيت، رعيت بود. با كشاورز، كشاورز بود.خيلي مقام داشت. مقام او را فقط خدا ميداند و بس...».
دستگيري از فقرا و پرداختن به وضع معيشت آنها از دل مشغوليهاي اصلي ايشان بود. با اين كه خود زندگي بسيار سادهاي داشت، براي كمك به نيازمندان و حفظ آبروي آنها از احتياجات خود صرف نظر ميكرد. گفتههاي اهالي ينگآباد و همسايههاي ايشان در اين باب شنيدني است:
«...شبهايي كه ختم انعام داشت فانوس را خاموش ميكرد و ميگفت: نفتش را به فلان فقير دردمند مستضعف بدهيد...». «...وقتي بيست من گندم آوردند براي زكات فوراً گفت تقسيم كنيد كه نماند، مديون شويم. و ايشـان زندگياش را از چند گـوسفند و كشاورزي اداره ميكرد. در قديم براي عقد، دو روحاني ميآمدند و [صاحبان مجلس] به آنها قند ميدادند. قند را ميداد به آن يكي روحاني .
پول را هم از فقير نميگرفت و ميگفت من گذشت كردم. و كسي هم كه وضعش خوب بود ميگرفت و به آن روحاني همراه ميداد. من يادم هست آن زمانها وضع زياد خوب نبود. ايشان غذا ميپخت و به درِ خانهي بچه يتيمها ميبرد. يك كيلو گوشت ميگرفت 4 قسمت ميكرد. يكي مال خودشان و 3 تا را به يتيم و فقير ميداد...».
«... اگر روضه ميخواند و يك زني عيالوار و بچهدار بود، [ پول را] زير پرده ميداد و ميگفت ببر به بچههاي يتيمت بده...».
شجاعت ايشان نيز بسيار در خور توجه بود. به طوري كه همانند پدر بزرگوارشان هيچ گاه به حاكمان و خوانين زورگو باج نداد و از اين موضوع واهمهاي نيز نداشت.
شايد بهترين تعريف در باب شخصيت و جايگاه ايشان در دل مردم ينگآباد سخني است كه يكي از همسايههايشان بيان ميكند:
«...اين خانه پاتوق و سنگر مردم عارف و عامي و همهي اقشار بود و همهي طبقات ميآمدند و ميرفتند و كارشان و مشكلشان حل ميشد. كدخدا بود. امام جماعت بود. مسئلهگو بود. هم روضهخوان و كار راه انداز مردم و ميانجي كار و ريش سفيد و بزرگتر و باباي مردم و ... اصلاً نميشود تعريف كرد كه بود. همهي امتيازات را داشت. هيچ كس اين جا نااُميد بر نميگشت. هر چه ميخواستي تو اين خونه پيدا ميكردي و ميرفتي...».
به گفته يكي ديگر از اهالي محل:
«ايشان تنها روحاني منطقه بود كه در دورهي پهلوي، ممنوعيت عمّامه و لباس روحانيّت شامل حالش نشد، و اين نبود مگر قداست و احترام و جايگاه خاصّ ايشان در آن ديار و در ميان مردم، به همين خاطر دستگاه حاكمه نيز نسبت به وي الزامي در ممنوعيت تلبّس به لباس روحانيت ايجاد نكرد... .
قبالههاي نكاحيّه و قرارداد و اسناد ملكيّه و مصالحيّه كه توسط آشيخ محمدعلي براي مردم منطقه نوشته و ممهور به مهر ايشان بود نه تنها در مناطق جرقويه، بلكه در اصفهان نيز مورد قبول و اعتماد مراكز ثبتي و املاكي بوده است...».
ايشان از اعتبار و اعتماد خاصي در انظار عموم برخوردار بودند. مردم او را به مانند چشمانشان قبول داشته و شهادت او را يقينآور ميدانستند. اكثر كشمكشهاي محلي با حضور ايشان و كلامشان و در واقع به احترام ايشان حل ميگشت و سرانجام به خير به اتمام ميرسيد. كلام ايشان در بين مردم از چنان نفوذي برخوردار بود كه كسي بر روي حرفشان سخن نميآورد و جمله ايشان ختام مسك بود.
قبالهها و اسناد زيادي موجود است كه به عنوان امانت به ايشان ميسپردند و بعضاً به امضاي ايشان رسيده است. اين مطلب حاكي از عمق وثاقت و اعتماد مردم به ايشان بود.
اين اعتماد با توجه به ويژهگيهايي منحصر به فرد آن مرحوم هرگز از ايشان سلب نشد و تا آخر عمر همواره مورد اعتماد و وثوق عموم مردم بود. بزرگان ديار و محل براي ايشان احترام و اعتماد خاصي قائل بودند، به صورتي كه بعضي بزرگان و مؤمنين اسرار زندگي خويش با ايشان در ميان گذاشته و ايشان را محرم اسرار دل ميدانستند. ارج و ارزش فـوقالعـاده مـردم به ايشان به خـاطر قداست روحاني و زهـد و پرهيزكـاري و عـامل بودن او به گفتار و كردار بود.
او حكيم لطايف ذكر و اذكار و تذكره بود.
در ظاهر خموش و بيآلايش او حكمتهاي عقل و موعظه و دقايق اسرار پنهان بود. به گاه و بيگاه گوهرهاي حكمت از حكيم روشن دل به حكمت بيان مبدّل ميگشت و مخاطبش را از نعيم زبانش به وجد آورده و سرمايههاي معرفت و معنويت را برايش به ارمغان ميآورد.
بهرههاي حكمت عملي وي بيشتر از اندوختههاي تئورياش بود. همهي آنها را در سايهي روح تعبّد و اتصال و ارتباط بيادّعايش با خدا به دست آورد. نه غرور در آن سادگي نظر كرد و نه او بدان شناختي پيدا كرد. غربت و بيگانگي آن دو به هم هيچ وقت بدل به همنشينيشان نشد و تا زمان روشنايي آفتاب اين قهر و جدايي ادامه يافت.
ايشان هميشه در بين مردم و در ميان آنان كمال دقت و همراهي را داشت و از اموري كه بين ايشان و مردم فاصله ايجاد ميكرد به شدت پرهيز ميكرد و هيچگاه حاضر نميشد تبعيضي بين ايشان و ساير مردم باشد. او مردم داري امين بود و براي آنان احترام خاصي قايل بود.
از ديگر كارهاي شاخص و در خور توجه ايشان، فرستادن فرزندانش (حسن و يوسف) به حوزه علميه اصفهان براي تحصيل بود. مرحوم آقا شيخ محمدعلي صانعي اين كار را در زماني انجام دادند كه مدتي از رفتن پهلوي اول گذشته بود. و فضاي حاكم به شدت ضد روحانيت بود. ولي عليرغم تمام مخالفتهايي كه با ايشان شد و تلاشهايي كه براي منصرف كردن او صورت گرفت، فرزندان خردسالش را به اصفهان فرستاد و خود نيز براي مدتي همراهشان رفت، سرانجام گذشت زمان نيز ثابت كرد كه اقدام شجاعانهي شيخ محمدعلي صانعي چقدر درست و بدون اشتباه بوده است. چرا كه هر دو فرزندشان مراتب بالاي علم و فضيلت و اخلاق را طي كردند و هم اكنون از بزرگان و عالمان روزگار هستند.
يكي از فرزندان ايشان، حضرت آيـت الله حاج شيخ حسن صانعي است. كه تربيت يافتهي مكتب امام ميباشد.
حضرت آيـت الله حاج شيخ حسن صانعي كه يار و ياور امام در خلوت و جلوت بود سهم به سزايي را در انقلاب به خود اختصاص داد. امام، علي رغم رويهاش در عدم تعريف از اشخاص، در اواخر عمر با بركت خويش در نامهاي به وي كه در كتاب صحيفه امام چاپ گرديده اين چنين سخن گفته است:
«... تو سرباز گمنام اين انقلابي، و خودت ميداني كه هيچ چيز بهتر از گمنامي نيست، تو فردي هستي كه از گذشتههاي دور خاطرات تلخ و شيرين مبارزات را با خود دارد. زيركي و كم حرف، دانايي و محتاط، در گرداب مبارزات هميشه دلسوخته بودهاي. كينهات را نسبت به شاه در كمتر كسي ديده بودم. در بحران و فشارها هيچ گاه نسبت به من ترديد نداشتي. گرچه گاهي خسته شدي و افسرده... .
اين چند سطر را نوشتم تا كمي از بسيار حقي كه برگردن من و انقلاب داري ادا كرده باشم. خداوند يار و نگهدارت باد.»[11][11] و [12][12]
فرزند ديگرشان، حضرت آيـت الله العظمي حاج شيخ يوسف صانعي هستند كه سالهاست در اوج علميّت در استنباط و اجتهاد در عين ادارهي امور عامهي مرجعيت، مشغول تدريس در سطوح عاليهي اجتهاد و كرسي تدريس خارج فقه و اصول و شاگرد پروري در مكتب فقهياش ميباشد. مكتب فقهي كه بر بينش كلي و فقاهتي حضرت امام خميني شكل گرفته و امام عنايت ويژهاي به مراتب علمي ايشان داشته و تعبير حضرت امام در صحيفه دربارهي او شنيدني است كه فرمودند :
«من آقاي صانعي را مثل يك فرزند بزرگ كردهام . اين آقاي صانعي وقتي كه سالهاي طولاني در مباحثاتي كه ما داشتيم تشريف ميآوردند، ايشان بالخصوص ميآمدند با من صحبت ميكردند و من حظّ ميبردم از معلومات ايشان، و ايشان يك نفر آدم برجستهاي در بين روحانيون است و يك مرد عالمي است.»[13][13]
حقاً بايد او را استاد المبيني دانست كه انديشهي فقهي را در عصر حاضر تولدي نو داد و عرصه تكامل و رشد و تطور حوزه علمي را گشود. فقيه بصيري كه جنبش فكري و فقهي او مرحمي بر جويندگان و سندي محكم بر پژوهندگان گرديد تا جسارت پرورش و ابراز نظر علمي و قلمي را بر خود بازيابند و در سايهي ابر رحمت، شكوفته و بوي معطر را در فضاي جامعه انساني و حقوق بشري بسايند تا همگان بر قدرت و عظمت فقه جعفري و علوم علوي عليهم السلام شادمان گشته و بر آن مباهات جويند.
نگاه نافذ و نوي آن فقيه برجسته در فقاهت و استنباط و به كارگيري اصول اجتهاد در چهار چوب موازين اجتهاد شيعي مبتني بر كتاب و سنت و عقل از او چنان ساخته كه اينك خواستگاه و راهگشاي بسياري از دشواريهاي موجود در قوانين و مقررات حاكم بر جامعه اسلامي و انساني گشته و فقه را از قابليتهاي ذاتي كه در خود نهفته دارد به يك تئوري ادارهي انسان از گهواره تا گور مبّدل ساخته و نظريهي كارآمدي فقه در ادارهي جوامع بشري در حال و آينده را تثبيت نموده است.
آري ثمرهي پربركت آن نفسِ قدسيّه و مرد زهد و تقوا و فضيلت، وجود دو فرزند عالم و فقيه ميباشد كه از صلب چنين پدري تولد يافته و در مكتب فقه و زندگي امام خميني (سلامالله عليه) تلمّذ نموده و منشأ خير بسياري در حوزههاي فقه و سياست و اجتماع گشتهاند.
شيخ محمد علي صانعي در تمام دوران زندگي با سادگي و قناعت زيست و جان پاكش هيچ وقت آلودهي جهان خاكي نگشت. به راستي مصداق اين سخن بود كه :
مرغ باغ ملكوتم نيم از عالم خاك
چند روزي قفسي ساختهاند از بدنم
سرانجام روح بزرگ و سبك بال اين عالم رباني، در روز ششم ربيع الثاني 1393هـ . ق در 83 سالگي در شهر مقدّس قم به لقاي حق شتافت.
گركويه، گرگوا، چاركوه، جركوهه، جرقو، زرقويه و جرقويه نامهايي است كه در گذر روزگار بر اين سرزمين نهاده شده است. سرزمين گركويه در فاصلهي 45 تا 200 كيلومتري جنوب خاوري اصفهان قرار گرفته است. اين ناحيه با گستردگي نزديك به 6450 كيلومتر مربع، از سوي شمال با بخشهاي رودشت خاوري و باختري از شهرستان اصفهان، از جنوب با شهرستان آباده از استان فارس، از باختر با شهرستان شهرضا، از شمال باختري با بخش براآن جنوبي از شهرستان اصفهان، از خاور با استان يزد و از جنوب خاوري با شهرستان ابركوه در استان يزد هم مرز است. اين سرزمين باستاني از دورترين زمانها در تاريخ ايران حضور داشته و در روزگاران گذشته از شاخههاي بزرگراه كاروانرو ابريشم به شمار ميرفت.
بر روي هم سرزمين گركويه داراي سه رشته كوه به نامهاي كلاه قاضي در شمال باختري، محمد نوجوان و چاه خزانه در ميان و ساهكوه در جنوب باختري است.
چشمههاي سرزمين گركويه نيز كه برخي از آنها در كوهها و برخي ديگر در كوهپايهها جاي دارند، خود يادآور روزگار پرآبي و بارندگي گذشته است. چشمهي دستگرد، چشمهي حسن آباد، شيدان، مالواگرد، آب ترش و... از شمار اين چشمههاست.
بيشتر رودخانههاي گركويه از گونهي رودخانههاي خشك و زمستاني است، زيرا بارندگي سالانه در اين سرزمين بسيار اندك بوده است. رودخانهي حسين آباد، دشت آسمان، كيچي، لاشوري و مالواگرد و ينگآباد از اين دستهاند.
رودخانهي ينگآباد از كوههاي اسپرگان و بند قتلغشاه در شهرستان شهرضا و همچنين دامنههاي رشته كوه محمد نوجوان در باختر گركويه سرچشمه ميگيرد. بيشترين آبي كه تا كنون در اين رودخانه ديده شده، سيل ويران گر سال 1335 خورشيدي است كه در آن زمان به ويراني برخي از خانههاي روستاي پيكان و بيشتر خانههاي ينگآباد انجاميده است.
از آن جا كه سرزمين گركويه بر كرانههاي كوير مياني ايران جاي گرفته، داراي آب و هواي خشك نيمه بياباني و هم چنين تابستانهاي گرم و خشك و زمستانهاي سرد و خشك ميباشد. در اين سرزمين كويري، در سه هنگام از سال بيشتر از ديگر ماهها باد ميوزد. كه سوي آنها بيشتر باختري ـ خاوري است.
محصولات كشاورزي اين سرزمين شامل گندم و جو، پنبه ، رناس، گلرنگ، خربزه و هندونه، زعفران و انار و انگور و توت و سنجد و ... است . سرزمين گركويه از روزگار باستان يكي از جايگاهاي پيشه وري استان اصفهان به شمار ميرفت و در بيشتر شهرها و روستاهاي آن، كارگاههاي جنگ افزار سازي، رنگ رزي، بافندگي، گيوه كشي و مانند اينها بر پا بوده است.
از بزرگان ديني اين سرزمين ميتوان به آيـت الله حاج شيخ محمدرضا جرقويهاي دستگردي، آيـت الله حاج شيخ محمد رضا جرقويهاي حسين آبادي، آيـت الله حاج ملا يوسف ينگآبادي، آخوند ملا محمد جعفر حسن آبادي، آخوند ملا كاظم ندوشني حسن آبادي، آقا شيخ محمد علي صانعي ينگآبادي و مرحوم سيد حسن ميرجهاني محمد آبادي اشاره كرد.
در زمان پادشاهي سلطان حسين صفوي (1106ـ 1135 هـ .ق) بيشتر مردم شهرك امين آباد (از توابع جرقويه) به انگيزهي خشك ساليهاي پي در پي و از روايي افتادن راه كاروان رو ابريشم كه مايهي از روايي افتادن شهرك نام برده شده است، اندك اندك از آن جا كوچ كرده و به جايي كه امروزه ينگآباد ناميده ميشود روي آوردند. گفته ميشود در جايي كه امروزه كوي بالاي ينگآباد جاي دارد، دژ بزرگي از روزگار باستان بر جاي مانده بود كه در گويش گركويهاي «ينگووا» نام داشت و دژي گبرنشين بوده است. كوچندگان به دژ ينگووا روي آوردند و به بازسازي آن جا پرداختند و زندگي نويني را آغاز كردند. آمار مردم ينگووا در زمان كريم خان زند رو به افزايش نهاد و كمبود جا براي زندگي، مردم را بر آن داشت تا در جنوب دژ ينگووا، دژ ديگري بسازند كه تا به امروز نيز ديوارها و باروهاي آن همچنان بر جاي مانده و به دژ تازه نام آور است. به درستي ميتوان نام ينگآباد را برگرفته از واژه اَوستايي «يَنگهِههاتِم» دانست كه ريشه در تاريخ و فرهنگ ايران باستان دارد. دكتر باستاني پاريزي[14][14]، واژهي «ينگووا» را به چم آبادي نو و برگرفته از «يانگهوا» در پارسي باستان ميداند.
در تيرماه 1369، بر اساس مصوبه هيئت دولت، نيك آباد به عنوان مركزيت بخش جرقويه معرفي گرديد. جرقويه سُفلي به مركزيت شهر نيك آباد داراي 3 شهر (نيك آباد، محمدآباد، نصرآباد) و 9 روستا، جرقويه عُليا به مركزيت شهر حسن آباد داراي 1 شهر و 14 روستا، جلگه داراي 2 شهر (اژيه و هرند) و 30 روستا و بنرود داراي 1 شهر (ورزنه) و 17 روستا ميباشد.
رهايي خواهي از سيلاب اندوه
قدم بر جاي بايد بود چون كوه
«فخر الدين اسعد گرگاني»
نشسته بود كنار در و خيره شده بود به آدمهايي كه تندتند ميآمدند و وارد خانه ميشدند. آدمهايي كه خيليهاشان آشنا نبودند. آنهايي كه غريبه نبودند امّا، دستي به شتاب به سرش ميكشيدند و او زير بار نگاههاي آنها تاب نميآورد. ضجّههاي مادر، حالا ديگر به ناله تبديل شده بود. بوي گلاب ميآمد و زمزمهي دستهجمعي قرآن و هر از گاهي غلغله بالا ميگرفت و صداي صلوات فضاي خانه را ميانباشت.
پدر نبود. يعني دو روز بود كه نبود. از همان وقتي كه آرام چشمهايش را بست و مادر شيون كرد و همسايهها به خانه هجوم آوردند. اوّل درست نفهميده بود. نه از ضجّههاي مادر و نه از چهرهي مبهوت خواهر و نه از حرفهاي همسايهها و نه حتّي آن موقع كه پدر را كنار حوض خواباندند و آب رويش ريختند. ولي بعد فهميد. وقتي كه اوّل صداي صلوات آمد و بعد صندوق چوبي روي دستهاي مردم بلند شد و يك نفر فرياد زد: لا اله الا الله و مادر بيهوش شد. . . .
از جايش بلند شد و به ديوار تكيه داد. باريكهي آفتاب دم غروب از لب بام روي صورتش افتاد و مجبور شد چشممهايش را ببندد. همهمهي مردم از درون خانه همچنان به گوش ميرسيد و او تصاوير روزهاي پيش را از پشت چشمهاي بستهاش ميديد . . . .
... تابوت روي دستها از در خـــانه بيـرون رفت و صداي لا اله الا الله اوج گرفت. دنبال مردم و دنبال تابوت به كوچه دويد. بوي اسپند و گلاب ميآمد و پدر همچنان دور ميشد. تصاوير در پس پردهي لرزان اشكهايش محو ميشدند. جمعيّت از كوچهها عبور ميكردند و او همچنان ميدويد. در هر چند قدمي، در خانهاي باز ميشد و عدّهاي ديگر به دنبال تابوت روانه ميشدند. چندين بار تلوتلو خورد، به زمين افتاد و دوباره بلند شد. چشم از پدر برنميداشت كه سكندري ميرفت وگرنه پاهاي برهنهي او با سنگلاخهاي كوچهها، خوب آشنا بودند.
جمعيّت به گورستان رسيد و تابوت در كنار قبر تازه حفر شدهاي شانه بر زمين گذاشت. مردم به صف ايستادند و بر جنازه نماز خواندند و او جز پدر هيچ نميديد. به ياد نمازهايي افتاد كه زير نگاه مهربان پدر ميخواند و او با حوصله اشتباهاتش را گوشزد ميكرد. حالا هم پدر آرام و صبور دراز كشيده بود و مردم با صورتهاي خيس و خاكآلود نماز ميخواندند.
آهسته كنار مادر و خواهرش كه ديگر رمقي براي فرياد زدن نداشتند نشست و با ناباوري به روبرو زل زد. به آنجا كه پدر را درون گور ميگذاشتند و جسم سپيدپوشش آرام آرام زير خاك پنهان ميشد. ميخواست صورت پدر را يك بار ديگر ببيند. به شتاب به سوي تابوت خيز برداشت. تلاش مادر براي بازداشتنش بيفايده بود ولي دستهاي مردم بازوهايش را از عقب چنگ زدند.
اصلاً عجيب نبود كه چهرهي آشنا و غريبه از اشك خيس بود. هر چه بود، پدر عمري را به خوشنامي گذرانده بود و مردم حساب ديگري روي ملا يوسف داشتند. ملا يوسف هم مثل پدرانش مورد احترام و اعتماد مردم بود و خانهاش مكان حلّ مشكلات مردم و شنيدن دردهاي دلشان. شيريني موعظهها و پندهايش و تلاوت قرآن و نمازهاي جماعتش چيزي نبود كه به اين زوديها از ياد مردم برود. و حالا پدر آنجا زير آن همه خاك خوابيده بود.
مردم دستهدسته فاتحه ميخواندند و ميرفتند. قبرستان آرام آرام خالي ميشد و او انگار همهي اينها را در خواب ميديد. مادر خسته و خاك آلود با خودش زبان گرفته بود و آرام مويه[15][15] ميكرد. نسيم گوشهي چادرش را به بازي گرفته بود. خنكاي بال چادر مادر كه به صورتش ميخورد، هُرم[16][16] گونههايش را فرومينشاند. خواهر پيشاني در دستها داشت و نگاهش خيره به زمين مانده بود. سكوت و غربت روي سينهي گورستان سنگيني ميكرد. بغض راه گلويش را بسته بود و چشم از قبر پدر برنميداشت. بوي خاك تازه ميآمد و اشكها تمام نميشدند.
عصر كه شد، خورشيد كه از پا افتاد، مادر بلند شد. به تكان دست، گرد و خاك لباسها را تكاند. دست خواهر را گرفت و به مهر نجوا كرد: محمّدعلي … زلال نگاه شيرين مادر كه در چشمانش ريخت، بغضش را فراموش كرد. آرام بلند شد؟ و در كنارش به راه افتاد... .
***
... چشمها را كه باز كرد روبرويش ديوار بود و تصوير پشتبامهاي بيآفتاب. چيزي به اذان نمانده بود. تاريكي كمكم كوچه را در خود ميبلعيد و سوز سرماي دم غروب بر جانش ميريخت. انگار خيلي وقت بود كه تكيه بر ديوار خانه داشت و دو روز پيش را مرور ميكرد. هجوم خاطرات تلخ، دوباره بغض كهنه را در گلويش تازه كرد.
دلش هواي مادر را داشت. مادر كه در اوج جواني از شهرضا آمد و خانهي پدر را روشن كرد و حالا تنهاي تنها شده بود. فكرهايي كه به ذهنش هجوم آورده بودند، فراتر از فكر يك كودك 6 ساله بود. با همهي كودكياش ميدانست كه حالا مادر فقط او را دارد و خواهر 9 سالهاش را و ديگر هيچ.
اگر چه پدر گفته بود خدا هميشه هست. ميدانست كه مادر مانده است و 8 سهم از 72 سهم يك خانه محقّر و كوچك كه در قبالهاش داشت و روزهاي سخت پيش رو كه بايد بدون پدر ميگذشت. صورتش از غصّه مچاله شده بود. انگار از حالا براي دستهاي مادر عزا گرفته بود كه بايد براي گذران زندگي با گلهاي قالي آشناتر ميشد و با خشكي گرهها و سرخي خون سرانگشتان بر تارهاي سفيد… .
***
مادر امّا مردانه ايستاده بود. سخت بود تنهايي و بيكسي، امّا شانههاي او خوب اين بار سنگين را تحمّل ميكرد. پدر قوم و خويشهاي زيادي داشت و مادر با زرنگيها و تلاشها ميتوانست روزهاي سخت را براي بچّهها قابل تحمّل كند. خدا را شكر. دستهايش هم پرتوان بودند.از صبح كه بيدار ميشد تا غروب آرام نميگرفت. خسته نميشد. هميشه كاري بود كه انجام دهد. مثل امروز كه بايد نخهاي قالي را رنگ ميكرد. دير ميجنبيد، همهي كارهايش به زمين ميماند.
دست محمّدعلي را گرفته بود و كوچههاي ده را با شتاب پشت سر ميگذاشت. گاهي با ديدن آشنايي قدم سست ميكرد، با عجله سلام و احوالپرسي ميكرد و دوباره به راه ميافتاد. پاييز بود ولي آفتاب هنوز رمق خود را از دست نداده بود. گرماي آن روز آدم را از پا ميانداخت و پيشاني مادر به عرق نشسته بود. لحظهاي ايستاد و با گوشهي چارقد عرقش را پاك كرد و دوباره دست محمّدعلي را در دست گرفت. كودك انگشت اشارهي دست آزادش را روي ديوار كوچه ميكشيد و خطّي خيالي رسم ميكرد.
سرش پايين بود و سنگهاي كف كوچه با شتاب از برابر چشمهايش عبور ميكردند. سعي ميكرد گامهايش را با مادر هماهنگ كند كه به كوچهاي باريك پيچيدند. محمّدعلي انگشت از ديوار برداشت و سر بلند كرد. مادر جلوي در خانهاي توقّف كرد و كوبهي در را به صدا درآورد.
از درون خانه، صداي تلاوت قرآن به وضوح به گوش ميرسيد. كودك دستهاي عرق كردهاش را به هم ماليد و منتظر ماند. دلهرهاي شيرين به جانش افتاده بود. نگاهش به گوشهي قرآنِ بزرگ پدر بود كه از زير چادر مادر پيدا بود. مادر يك بار ديگر در را كوبيد، محمّدعلي نفس را در سينه حبس كرد و گوش به صداي پايي سپرد كه براي باز كردن در ميآمد. لحظاتي بعد، در باز شد و دختركي خردسال در قاب در نمايان شد. مادر همانطور كه به سلام دخترك پاسخ ميداد، فرزندش را به درون هدايت كرد. از دالان تاريكي گذشتند و وارد حياط شدند. صداي قرآن حالا واضحتر به گوش ميرسيد. آسمان صاف و بيابر بود. درخت سيب داخل باغچه با وزش باد آرام ميرقصيد، يك جفت كبوتر از بالاي بام سرك ميكشيدند و اينها همه براي كودك بسيار خوشايند بود.
طول حياط را طي كردند و برابر اتاقِ روبروي درخت توقّف كردند. در اتاق بسته بود و انبوهِ كفشها و گيوههاي كوچك و خاكآلود كنار در ديده ميشد. لحن كودكانهاي كه قرآن تلاوت ميكرد، سوره را به پايان رساند و صداي صلوات بلند شد. مادر چادرش را مرتّب كرد، تكضربهاي به در زد و منتظر ماند. صداي متين و گرفتهاي از داخل پاسخ داد: بفرماييد و آن دو قدم به اتاق گذاشتند. يك نگاه كوتاه و شتابزدهي كودك كافي بود تا كودكان همسنّ خود را ببيند كه دور تا دور اتاق نشستهاند و هر كدام قرآني برابر خود دارند. در انتهاي اتاق، پيرمردي موقّر و سپيدموي به پشتي تكيه داده بود و رحل قرآن بزرگي در پيش رو داشت. مادر سَر خَم كرد و گفت: سلام آقا ميرزا و جواب شنيد: سلام عليكم و رحمـت الله. حالا نوبت محمّدعلي بود كه سلام كند و جواب سلام را از زبان مهربان آقاميرزا همراه با لبخندي تحويل بگيرد.
به اشاره دست آقا ميرزا حسين جلوتر رفتند و نشستند. ميرزا، نگاه مهربانش را به محمّدعلي دوخت و با سر او را به سمت خود خواند. كودك خجول و مردّد به مادر نگاه كرد و مادر با ملاطفت و با اندك فشار دست او را به پيش راند. جاي دلدل كردن نبود. سر به زير و آهسته به سمت ميرزا رفت و كنارش نشست. دست لرزان و گرم پيرمرد كه روي سرش كشيده شد، شوقي شيرين آرام آرام توي دلش ريشه دواند و سراسر وجودش را پر كرد. هنوز سر به زير داشت. شيشههاي رنگي پنجرهها، نور آفتاب را هزار رنگ ميكرد و به مهماني گلهاي زيلو و ساكنان اتاق ميآورد.
از خلسهي نوازش دستهاي مهربان ميرزا و بازي عجيب رنگها درنيامده بود كه صداي مادر، لبخندي كمرنگ را بر لبانش نشاند: محمّدعلي را آوردهام تا از نفس گرم شما بهرهمند شود. تا وقتي كه پدر مرحومش زنده بود، مقداري از قرآن را پيش او خوانده بود ولي بعد... .
مادر ادامه نداد و ياد پدر دوباره براي محمّدعلي زنده شد. غصّه چقدر تلخ بود. بغضش را فروخورد تا اشكهايش سرازير نشود. آقا ميرزا حسين آرام و مهربان گفت: ملا يوسف به گردن همهي ما حق داشت خودش از خانوادهي روحاني و بزرگ و آبرومندي بود، اين پسر هم تربيتيافتهي آن پدر است. از وجناتش پيداست كه جاي پدر را ميگيرد. مگرنه پسرم؟
محمّدعلي اينبار جرأت كرد سر بلند كند و چشم در چشم ميرزا بدوزد. نگاه ميرزا آرام و زلال بود و تكّهاي از آفتاب روي پيشانياش افتاده بود. در نگاهش چيزي بود كه او را مطمئن ميكرد. لبخندي زد و دوباره سرش را پايين انداخت.
ميرزا حسين رو به مادر كرد و گفت: خيالتان راحت باشد. پسر ملا يوسف هم مثل خودش براي ما عزيز است. خواهر، شما هم تعارف نكنيد. هروقت مشكلي داشتيد، من را در جريان بگذاريد. شايد بتوانم كمكي بكنم. البته اگر قابل بدانيد.
مادر جابهجا شد: اختيار داريد آقا ميرزا. شما بزرگ ما هستيد. اگر اجازه بدهيد من مرخّص شوم.
ـ شما با خيال راحت تشريف ببريد. خدا به همراهتان.
محمّدعلي بلند شد و به سمت مادر رفت، دستهايش را دراز كرد و منتظر ماند. مادر، قرآن را در دستهاي او گذاشت و با لبخند دستش را روي سر كودك كشيد و دعا كرد: خير ببيني پسرم.
مادر كه رفت محمّدعلي جايي بين ساير بچّهها روبروي آقا ميرزا دو زانو نشست و ميرزا شروع كرد:
بسماللهالرحمنالرحيم. صداي كودكان و رساتر از همه صداي محمّدعلي اوج گرفت: بسماللهالرحمنالرحيم.
به شكل بادصبا در جهان مسافرباش...
هوا گرفته بود. ابر بود و باد سردي ميآمد. آسمان بوي باران ميداد و گونههايش از سوز سرما گل انداخته بودند. بقچهي كوچكي در دست داشت و كوچههاي ده را يكي پس از ديگري پشت سر ميگذاشت. كوچهها خلوت بودند و خبري از هياهوي بازي بچّهها نبود. هرازگاهي سكوت را خردشدن برگ زردي زير پاها يا سلام عابري ميشكست.
باد، يكبار ديگر خاكهاي كف كوچه را گلوله كرد، به صورتش كوبيد و چشمهايش را سوزاند. كلاه پشمياش را پايينتر كشيد، شالگردنش را سفتتر كرد و بر سرعت گامهايش افزود. به عادت هر روز، وقتي از كنار در خانهي ميرزاحسين رد ميشد برايش فاتحه خواند. از اينكه ديگر صداي تلاوت قرآن از آن خانه بيرون نميآمد دلش گرفت. يادآوري خاطرات آنروزها و درس خواندن پيش ميرزا، لبخند را بر لبانش نشاند. يادش آمد چقدر براي آميرزاحسين عزيز بود و چقدر از بقيّهي شاگردان زودتر ياد ميگرفت. وقتي قرآن را ختم كرد، مادرش چه شاديها كه نكرد. يكمقدار از قرآن و احكام را كه پيش پدرش ياد گرفته بود. خدا ميرزا حسين را بيامرزد. او هم از هيچچيز دريغ نكرد. و حالا بهجايي رسيده بود كه مورد احترام و رجوع مردم بود. با اينكه روحاني نبود و بيست وچهار سال بيشتر سن نداشت، به او اعتماد داشتند. سئوالهايشان را از او ميكردند و تا جايي كه ميتوانست مسائل شرعيشان را رفع و رجوع ميكرد.
باد پريشان، قطرهاي باران را به صورتش چسباند. سر بلند كرد و به آسمان نگاه كرد. ابرهاي سنگين و سياه آمادهي باريدن بودند. چيزي به مغازهي كوچكش نمانده بود. دير ميجنبيد، باران غافلگيرش ميكرد. گامهاي تندش، نفسش را بهشماره انداخته بود. خانهها درهاي خود را بهروي سرما بسته بودند و درختهاي لخت و بيبرگ باران را انتظار ميكشيدند.
به در مغازه رسيد. لحظهاي ايستاد و نفسي تازه كرد. بسمالله گفت و قفل مغازهي محقّرش را باز كرد و پا به درون گذاشت. آسمانِ بيخورشيد، فضاي مغازه را در تاريكي فرو برده بود. دست به كف طاقچه كشيد و كورمالكورمال كبريت را جُست. مقابل چراغ روي طاقچهي روبرو ايستاد و كبريت كشيد. چراغ را روشن كرد و روشنايي ميهمان مغازه شد.
نفسي به راحتي كشيد. با سر انگشت، خاك لباسها را سترد و روي چهارپايهاش نشست. نگاهش را روي شيشههاي روغن چراغ گرداند و با خود فكر كرد بعيد است با اين هوا مشتري به سراغش بيايد. هنوز به اندازهي كافي روغن چراغ در مغازه بود و لازم نبود تا هفتهي بعد به شهرضا برود. همانطور كه تسبيحش را در دست ميچرخاند، چشمانش را بست و به فكر فرو رفت.
... بيرون، باد غوغا ميكرد. قطرههاي درشت باران را ديوانهوار به اطراف ميبرد و به شاخههاي آشفتهي درختان كه سر در آغوش هم فروبرده بودند، ميكوبيد. محمّدعلي روي چهارپايه از سرما در خود مچاله شده بود و به سفارش مادر فكر ميكرد. از وقتي كه با دخترخالهاش نامزد كرده بود[17][17]، هر هفته مهمانشان بودند. مثل امشب كه مادر گفته بود زودتر به خانه برگردد.
رشتهي افكارش را سردي قطرهاي آب كه بر پيشانياش چكيد، از هم گسيخت. هراسان چشمهايش را باز كرد. سقف نم داده بود و قطرهاي ديگر آمادهي چكيدن بود. بلند شد، چهارپايهاش را جابهجا كرد و كاسهي مسي كوچكي را زير قطرهها گذاشت. بايد بعد از تدارك مراسم عروسي، سقف دكان را تعمير ميكرد. هر چه بود اين مغازهي كوچك بايد خرج او و مادر و همسرش را ميداد.
باد شديدتر شده بود. همانطور كه به قطرههاي آب خيره شده بود و فكر ميكرد، صداي در مغازه را شنيد. انگار كسي با مشت به در ميكوبيد. فكر كرد باد است كه تختههاي در را به هم ميزند. امّا نه. كسي صدايش ميكرد: آقا محمّدعلي... و صدايش در باد گم ميشد.
در را كه باز كرد، چهرهي خاكآلود و پريشان مردي نمايان شد. صورت و چشمهايش از سرما سرخ بودند و از خستگي نفسنفس ميزد.
ـ سلام آقا محمّدعلي.
ـ سلامٌ عليكم. خوش آمديد.
با لبخند به درون تعارفش كرد، چهارپايه را پيش كشيد و مرد را دعوت به نشستن كرد. مرد، آشفته بود و نفسش جا نيامده بود. محمّدعلي ليوان را از كوزهي كنار دكان پر كرد و به دستش داد. مرد، ليوان آب را كه سر كشيد، نفس تازه كرد. آرامتر شد و شروع به صحبت كرد:
ـ آقا محمّدعلي! پدرم چند ساعت پيش به رحمت خدا رفت.
غبار اندوه، چهرهي محمّدعلي را پوشاند و زمزمه كرد: «اِنّا لِلّه و انّا اِلَيه راجعون». مرد ادامه داد:
ـ جنازهي پدر مرحومم الان در قبرستان است و مردم در اين هوا معطّلاند. دنبال آشيخ رفتم كه نبود. كسي نيست كه نماز ميّت بخواند. شما كه وارد هستيد كمكمان كنيد. خدا را شكر كمالات پدرتان را هم كه داريد. جنازه روي زمين است.
محمّدعلي يكّه خورد. با تعجّب نگاهش كرد و گفت:
ـ من؟! آخر من كه … .
ـ جوان دستم به دامنتان. كمكم كنيد. در اين هوا به سختي خودم را به اينجا رساندهام. الحمدلله به مسايل و احكام هم كه وارد هستيد. همه شما را قبول دارند. دستدست نكنيد مردم در قبرستان منتظرند.
محمّدعلي مردّد بود. سر پيش انداخت و لحظهاي فكر كرد. مرد با چشمهاي منتظر و نگران نگاهش ميكرد. فقط صداي باد بود كه در مغازه ميپيچيد. لحظاتي بعد امّا صداي آرام و مطمئن محمّدعلي گوشهاي مرد را نوازش داد و لبخند را بر لبانش نشاند:
ـ باشد. برويم. به اميد خدا.
***
باد، اندكي آرام گرفته بود. گوشه و كنار، پُر بود از شاخههاي درختان كه در اثر وزش باد شكسته بود و آن دو مسير را با شتاب طي ميكردند. به قبرستان كه رسيدند، همهمه بلند شد و مردم كه از خستگي و سرما كلافه شده بودند، به دورشان حلقه زدند. محمّدعلي جواب سلامشان را داد، چشم گرداند و تابوت متوّفي را ديد. جاي درنگ نبود. از اولياي متوّفي كه گريان و داغدار به او نگاه ميكردند، اجازه گرفت و آرام و مطمئن پشت جنازه ايستاد. مردم نيز راه افتادند و در صفهاي منظّم پشت سرش قامت بستند. همه آماده بودند. محمّدعلي جابهجا شد و شال كمرش را محكم كرد. با صدايي رسا و دلنشين ، نيّت كرد و بلند گفت: الله اكبر... .
***
از گورستان كه بيرون رفت، حسّ خوب و خوشايندي داشت و از اين كه توانسته بود گرهي از كاري باز كند، احساس سبكي ميكرد. هوا آرامتر شده بود. از هياهوي باد و ناآراميهاي ساعتي قبل خبري نبود. نفس عميقي كشيد و با يادآوري سفارش مادر، بر سرعت گامهايش افزود كه ناگهان كسي از پشت سر صدايش كرد: آهاي جوان... .
آرام برگشت. روحاني پيرمردي با محاسن سپيد در چند قدمياش به ديوار تكيه داده بود. محمّدعلي تبسّم كرد:
ـ سلامٌ عليكم. با من بوديد؟
ـ بله. ببينم جوان. نماز اين مرحوم را تو خواندهاي؟
ـ بله.
ـ شما از كدام يك از آقايان روحانيون و بزرگان اجازه داري؟
محمّدعلي يكّه خورد.
ـ اجازه؟ از هيچكس.
نگاه پيرمرد، رگههايي از خشم داشت، پا به پا شد و با صدايي نه چندان آرام گفت:
ـ پس چهطور به خودت جرأت دادي نماز ميّت بخواني؟
محمّدعلي هاج و واج مانده بود، نميدانست بايد چه جوابي بدهد، سعي كرد به اعصابش مسلّط باشد، شمرده و مؤدّب گفت:
ـ حاج آقا. ميّت روي زمين مانده بود و كسي نبود كه بر جنازه نماز بخواند. من به خواست و خواهش اولياي آن مرحوم نماز خواندم. نماز هم كه واجب بود. احتياجي به اجازه نيست.
صداي پيرمرد كمكم اوج ميگرفت. مردم در اطرافشان جمع ميشدند و محمّدعلي زير نگاه جمعيّت اين حرفها را تاب نميآورد:
ـ وقتي از آقايان اجازه نداري، چرا جسارت كردي و نماز خواندي؟ يك چشمت هم كه در اثر آبله معيوب است[18][18]. نگفتي نمازي كه ميخواني درست نيست؟ با اين چشم معيوب، بيخود كردي نماز خواندي!
هر لحظه بر تعداد مردم اضافه ميشد و ولوله بين جمعيّت بالا ميگرفت. آنقدر كه صداي فريادهاي پيرمرد و استدلالهاي آرام و شمردهي محمّدعلي در بين صداي مردم گم ميشد. ماندن فايده نداشت. راهي بين جمعيّت باز كرد و از محاصرهي مردم خارج شد. در آخرين لحظات فقط صداي پيرمرد را شنيد كه:
ـ تو برو همان روغن چراغت را بفروش. لازم نيست كارهاي آخوندي بكني.
بر سرعت گامهايش افزود و چيزي در درونش شكست. بغضي تلخ و ناگوار در سينهاش ريشه دواند و كمكم قد كشيد و سراسر وجودش را گرفت.
حرفهاي تحقيرآميز پيرمرد عجب كاري كرده بود. محمّدعلي، كولهباري از آبرو و آزادگي طايفهي پدر بر دوش داشت و غرور و حريّت خانوادهي مادري، و پيرمرد خراش دردناكي روي احساسش به جا گذاشته بود. خراشي كه داشت او را از درون تهي ميكرد. سر به زير انداخته بود و با شتاب قدم بر خاك كوچه ميكوبيد و دور ميشد. حتّي اعتنايي به مردمي كه از دنبالش ميآمدند و صدايش ميكردند نكرد. ميدانست يا براي دلداري ميآيند يا قصد همدردي دارند و او از اين كار بيزار بود.
سرعت گامها و التهاب و بيقراري درونش، امانش را بريده بود. بعد از پشت سر گذاشتن مسير كه به نظرش طولانيتر از هميشه آمد، سرانجام نفس بريده و كلافه به خانه رسيد، اندكي صبر كرد و سعي كرد آرام باشد. مادر نبايد او را با اين حال ميديد، نفس عميقي كشيد، كوبهي در را به صدا درآورد و منتظر ماند. انتظارش زيادطول نكشيد، چرا كه مادر، خود چشم به راه رسيدنش بود كه هر چه زودتر به خانهي خالهاش بروند. مگر نه اين كه نامزدش چشم به راه بود؟!
انگار تلاش محمّدعلي براي پنهان داشتن آن چه در درون پريشانش ميگذشت، بيفايده بود. مادر، به پرسيدن نياز نداشت. كافي بود فقط چند لحظه در چشمهاي پسرش زل بزند و آن وقت تا ته دلش را بخواند. شايد براي همين بود كه محمّدعلي سر در پيش داشت و به چشمهاي مادر نگاه نميكرد. اگر چه چهرهي برافروختهاش، رسوايش ميكرد.
پنهانكاري فايده نداشت. چه كسي بهتراز مادر؟ مگر قلبي بزرگتر از قلب مادر سراغ داشت؟ فكر درد دل با مادر آرامش كرد. نگاه مهربان و آمادهي شنيدنش انگار آبي روي آتش غصّههايش ريخت. لبخند زد. آرام و بيدغدغه، نشست و به ديوار اتاق تكيه داد. مادر جلوتر آمد. زانو به زانويش نشست و منتظر ماند. پنجرهاي كه رو به آسمان باز ميشد، كورسوي نور دم غروب را به اتاق ميريخت.
***
تصميم سادهاي نبود. خودش هم ميدانست. براي همين بود كه تمام شب خواب به چشمش نرفته بود. تمام شب را فكر كرده بود. عجب شبي بود. گاهي از اتاق بيرون ميرفت و در هواي سرد حياط قدم ميزد و گاه به اتاق برميگشت سر به زانو ميگذاشت و در خيالات خود غرق ميشد. و مادر، اگر چه به ظاهر خواب بود، همهي اينها را ميديد و دلش گواهي اتّفاقي تازه را ميداد.
صبح كه شد، محمّدعلي تصميمش را گرفته بود. ميدانست چه ميخواهد. جاي ترديد نبود. هيچ چيز نميتوانست مانعش شود. حتّي گريههاي مادر كه وقتي فهميد، قيامت به پا كرد:
ـ مادر، من قصد دارم با اجازهي شما براي درس خواندن به حوزهي اصفهان بروم.
مادر اوّل مات و مبهوت ماند. فكر كرد اشتباه شنيده است. فكر كرد محمّدعلي قصد شوخي دارد. ولي بعد كه نگاه راسخ و مطمئنش را ديد، تاب نياورد. اشك به چشم آورد و خروشيد:
ـ الان؟ در اين سنّ و سال؟ حالا تصميم به درس خواندن گرفتهاي؟ فقط به خاطر حرفهاي آن شيخ؟ انگار هيچ به فكر من نيستي. فكر نميكني بعد از پدرت پشت و پناهم فقط تو هستي؟
محمّدعلي سر به زير داشت، هيچ نميگفت و فقط به حرفهاي مادر گوش ميداد:
ـ پس تكليف نامزدت چه ميشود؟ دختر مردم معطّل ماست. مگر نه اينكه تو الان بايد به فكر سر و سامان گرفتن خودت باشي؟ جواب خالهات را چه بدهم؟ اصلاً فكر كردهاي اگر اين خبر در ينگآباد بپيچد، مردم چه ميگويند؟ چطور ميخواهي خودت را تأمين كني؟ الان وقت درس خواندن تو نيست محمّدعلي.
مادر، ميگفت و اشك ميريخت و با تمام قدرتِ خود تلاش ميكرد تا او را از اين كار منصرف كند. تصميمي كه فرزندش گرفته بود فراتر از طاقتش بود. ولي محمّدعلي مصمّمتر از آن بود كه مغلوب اشكها و التماسهاي مادر شود. هيچ وقت خود را اينقدر مطمئن و با اراده نديده بود.
پس از شنيدن حرفها و گريههاي مادر، حرفش باز همان بود كه اوّل گفته بود:
ـ من بايد به اصفهان بروم و درس بخوانم. نگران مشكلات نباش مادر. خدا بزرگ است. من تصميمم را گرفتهام. تو هم برايم دعا ميكني. مگر نه؟!
***
مادر نااميد نميشد. از هر راهي كه ميدانست وارد ميشد تا او را منصرف كند. سراغ خيليها رفت. خيلي از ريشسفيدها و بزرگترها را واسطه كرد تا با او صحبت كنند ولي اين كارها ديگر چه فايده داشت وقتي محمّدعلي در پي تدارك سفرش بود؟ عكسالعملش هم در برابر حرفهاي آنها فرقي نميكرد. حرفهايشان را گوش ميكرد، استدلالهايشان را ميشنيد ولي در نهايت، خجول و مؤدّب روي تصميمش پافشاري ميكرد.
... و حالا مادر نشسته بود روبهروي محمّدعلي و به دستهايش خيره شده بود. دستهايي كه داشت توشهي ناچيزش را جمع ميكرد و در خورجين ميگذاشت. از ابرهاي سنگين و سياه شبهاي پيش خبري نبود. ماه، از دريچهي كوچك سرك ميكشيد و نورش را نثار اتاق ميكرد.
حرفي بينشان ردّ و بدل نميشد. محمّدعلي دوست داشت اين سكوت سنگين و ناگوار را با كلامي بشكند ولي جرأت سر بلند كردن نداشت. ميدانست اشكهاي مادر، در زير سوي ماه هم ديده خواهد شد.
مادر بلند شد. آرام و آهسته مثل نسيم از كنارش گذشت و بيرون رفت. غصّههايش امّا انگار در اتاق جامانده بودند. محمّدعلي هم دست كمي از او نداشت. دلش عجيب گرفته بود. دلشورهاي وحشتناك به جانش چنگ انداخته بود و داشت بيچارهاش ميكرد. لحظهاي مردّد ماند. راستي مادر را چه كند؟ مگر ميتوانست با خيال راحت مادر را تنها بگذارد و برود؟ مادر كه تمام جوانياش را به پاي او گذاشته بود. و نامزدش …؟ دلش چند پاره شده بود و هر پاره او را به سويي ميكشيد، تصميمش قطعي بود امّا فكر تنهايي مادر را كه ميكرد… دلش قرار نداشت. چشمهايش در انتظار يك معجزه، يك اتّفاق تازه به در خيره شده بود. و مادر مثل هميشه همان معجزه بود. آهسته و آرام برگشت. بستهاي نان خشك و كيسهاي ماست به دستش داد و گفت:
ـ اينها يادت نرود پسرم.
محمّدعلي آرام شد. به مادر نگاه كرد و لبخند زد. لبخندي مثل كودكيهايش شيرين و دوستداشتني.
***
انگار خورشيد قصد نداشت در ينگآباد طلوع كند. شب چقدر طولاني بود. خواب به چشم هيچ كدامشان نميرفت. محمّدعلي در رختخواب پهلو به پهلو ميشد و به آيندهي مبهم پيشرو فكر ميكرد. به غربت، به مشكلات درس خواندن، به مادر و به صبح زود كه بايد بعد از طلوع خورشيد ينگآباد را ترك ميكرد و راهي اصفهان ميشد.
صداي اذان كه بلند شد، انتظار به سر رسيد. اوّل مادر بلند شد و به حياط رفت. صداي شكستن يخ حوض آمد و بعد زمزمهي صلوات و لحظاتي بعد با گونهها و دستهاي سرخ و لرزان وارد اتاق شد. محمّدعلي دوست داشت بنشيند و با ديدن نماز مادر سيراب شود ولي نگاه و لبخند تحكّمآميز مادر، مثل كودكيهايش او را مجاب كرد و به حياط فرستاد.
محمّدعلي نمازش را كه تمام كرد، به عادت هر روز قرآن را باز كرد و با صدايي دلنشين شروع به تلاوت كرد. توشهي سفرش آماده بود و مادر بساط صبحانه را جور ميكرد. اگر چه سعي ميكرد نشاني از دلتنگي در چهرهاش نباشد ولي در دلش غوغايي بود. سعي كرد بيتفاوت باشد. اين دم آخر جاي عيان كردن نگرانياش نبود. مهربان و دلنشين صدايش كرد: محمّدعلي... .
محمّدعلي، به شنيدن صداي مادر قرآن را بست، بوسيد و لب طاقچه گذاشت و لحظاتي بعد مهمان سفرهي كوچك مادر بود.
آفتاب بالا نيامده بود كه محمّدعلي بار و بنهاش را بر دوش گرفته بود و ميان حياط آماده ايستاده بود. كلامي بينشان ردّ و بدل نميشد امّا هر دو از نگاه هم ميخواندند كه چه ميخواهند. مادر تمام خواهش خود را در چشمهايش ريخته بود كه: پسرم مواظب خودت باش. و محمّدعلي با نگاه مطمئنش ميكرد.
اندكي بعد، قرآن درون سيني بود و دعاي خير مادر و زلال كاسهي آبي كه به خاك كوچه ريخته شد. محمّدعلي قدم در راه گذاشت و آفتاب در گوشهي آسمان كمكم پديدار شد.
روي جانان طلبي آينه را قابل سـاز
ورنه هرگز گل و نسرين ندمد از آهن و روي
«حافظ»
جاده از ميان بيابان پيچ و تاب ميخورد و پشت تپّهماهورها از چشم پنهان ميشد. سكوت، روي بيابان سايه انداخته بود. فقط صداي گامهايش بود كه يكنواخت و موزون به گوش ميرسيد. بلورهاي ريز يخ روي بوتههاي خار نشان از سرماي شب پيش داشت. راه دور بود و محمّدعلي فكر ميكرد كاش همسفري داشت كه سختي راه كمتر ميشد.
سنگيني كولهبار، كلافهاش كرده بود. دوست داشت كمي بنشيند و خستگي در كند يا حدّاقل لقمهاي از غذايي كه مادر برايش گذاشته بود بخورد. امّا نه. وقت را نبايد تلف ميكرد. هر چه زودتر بايد به اصفهان ميرسيد و گرنه به شب برميخورد. مدرسهي كاسهگران[19][19] نزديك كاروانسراها بود. محمّدعلي بارها اين راه را طي كرده بود و بارها از كنار مدرسه رد شده بود، امّا هيچ وقت فكر نميكرد روزي تصميم بگيرد در آن جا به تحصيل بپردازد.
سر بلند كرد و به آسمان خيره شد. آفتاب، بيجان و كم رمق بر بيابان ميتابيد و داشت به وسط آسمان نزديك ميشد. نفس عميقي كشيد وايستاد . تابش ملايم آفتاب، زورش به سرما نميرسيد. گونههايش سرخ بودند و راه گلويش خشك شدهبود. كولهبارش را بر زمين گذاشت و از ميانش كوزهي آب را بيرون آورد، چند جرعه نوشيد و با باقيماندهاش وضو ساخت. بار ديگر آسمان را نگاهكرد و مطمئن شد كه هنگام اذان است. زندگي در كوير، اين چيزها را خوب به او آموخته بود. بياعتنا به سرما جانمازش را گشود، قامت بست و نيتكرد: … الله اكبر.
نسيم ملايمي در بيابان ميپيچيد و سكوت را آوايدلنشين قرائت محمدعلي نوازش ميداد.
***
خستگي امانش را بريدهبود. شانهاش از سنگيني كولهبار درد ميكرد و پاهايش ديگر رمق نداشت. باد، اندكي شديدتر شده بود. بوتههاي خار اطراف جاده را در هم ميپيچييد و گردوخاك را به هوا ميبرد. محمدعلي خودش را بيشتر پوشاند و به گامهايش اندكي شتاب داد. ديگر از راه چيزي نماندهبود. دست به صورت برد و گردوغبار را از چهره پاككرد كه سياهي كاروانسراها از دور پيداشد. لبخندي شيرين چهرهاش را پوشاند و خستگي از تنش در رفت. نفس عميقي كشيد و باشوق بهراه ادامه داد. مدرسهي كاسهگران، آنچنان فاصلهاي با كاروانسراها نداشت.
به در مدرسه كه رسيد، اندكي صبركرد تانفس تازهكند. احساس خوشايندي در تمام وجودش ريشه دوانده بود. شوق و اميد درونش را قلقلك ميداد و ترغيبش ميكرد كه هر چه زودتر پا به حياط مدرسه بگذارد. هيچ وقت فكر نميكرد سرنوشت او را به اين جا بكشد. كودكي و نوجوانياش به سرعت از برابر چشمانش گذشت: مرگ پدر، سختيها و مشكلاتي كه در نبود او هجوم ميآورند، تنهايي مادر و زحمتهايي كه كشيد، مكتب رفتنش، قد كشيدن و رشد كردنش، ازدواج و كار و كاسبي جوركردنش ؛ همهوهمه در چند لحظه مرور شد. به ياد حرفهاي آن شيخ پير افتاد و بازيهاي عجيب روزگار و حضور خدا را به وضوح حس كرد. جاي درنگ نبود. اشتياق بيتابش كردهبود. كولهبارش را روي دوش جابهبجا كرد، مصمم و با اراده سر به آسمان بلند كرد و زير لب زمزمه كرد : خدايا به اميد تو و پابه صحن حياط گذاشت. در يك لحظه، چهارگوش مدرسه و حجرههايش و ديوارهاي خشتي و حوض بيآبش از برابر نظرش گذشت. سادگي و صميميّت مدرسه و فضاي روحاني و آسمانياش سخت مجذوبش كرد. داشت دوروبر را برانداز ميكرد كه حس كرد زير سنگيني نگاه كسي است. آرام چشم گردانيد. طلبهي جواني در چند قدمياش ايستاده بود و نگاهش ميكرد. محمدعلي پيش دستي كرد : سلامعليكم.
طلبهي جوان لبخند زد و جلوتر آمد : ـ سلامعليكم و رحمـت الله. ديدم ناشناس هستيد گفتم شايد به كمك احتياج داشته باشيد. تازه وارد هستيد؟
بله همين الان رسيدهام.
ـ رسيدن به خير. از كجا آمدهايد؟
از ينگآباد. صبح راه افتادهام.
ـ به سلامتي. براي چه كاري؟
به اميد خدا آمدهام درس بخوانم.
جوان يكه خورد. باتعجب براندازش كرد و پرسيد : ـ الان ؟ در اين سن و سال تصميم گرفتهايد؟ چرا؟
اين برخورد براي محمّدعلي تازگي نداشت. خودش را از پيش آمادهي اين سؤال كرده بود. در طي اينچند روز بارها و بارها اين سؤال را از او پرسيده بودند.
آرام جواب داد : قصّهاش طولاني است. ميتوانيد بگوييد بايد به چه كسي مراجعه كنم؟
جوان به زاويهي مقابل اشاره كرد و گفت : شما بايد به سراغ آشيخ عبّاس نهوجي برويد. اتفاقاً الآن هم در حجره حضور دارند.
محمّدعلي تشكر كرد و از هم جدا شدند. به سمت حجرهاي كه طلبهي جوان اشاره كرده بود رفت. پشت در ايستاد، كوله بارش را كنارديوار تكيه داد و سرو وضعش را مرتب كرد. دستي به موهايش كشيد و گرد و غبار را تكاند. لحظهاي به در خيره شد. نفس عميقي كشيد و آرام چند ضربه به در كوبيد. صدايي آرام از درون پاسخ داد : بفرماييد و محمدعلي پا به اتاق گذاشت. پيرمردي نوراني و سپيدموي به ديوار اتاق تكيه داده بود و كتابي پيش روداشت. اتاق بسيار محقّر بود و غيراز مايحتاج ضروري زندگي، چيزي در آن ديده نميشد.
محمدعلي سرخم كرد : سلامعليكم حاجآقا.
ـ سلام جوان. بفرماييد.
شما شيخعبّاس نهوجي هستيد؟
ـ بله. كاري داشتيد؟
محمدعلي پابهپا شد : بله حاجآقا. به من گفتهاند بيايم خدمت شما.
ـ چه كاري از دست من بر ميآيد جوان؟
حقيقت اين است كه من قصد دارم در اين مدرسه به تحصيل علوم ديني بپردازم.
شيخعباس به چهرهي محمّدعلي خيره شد، سرتاپايش را برانداز كرد و گفت : عجب… .
لحظاتي سكوت برقرار شد. فقط صداي غلغل كتري ميآمد كه در منقل گوشهي اتاق ميجوشيد. محمّدعلي سر به زير انداخت و منتظر ماند. نميدانست در پس نگاه شيخ عباس چه نهفته است. سكوت آزارش ميداد. يك لحظه دلش خواست سر بلند كند و حرفي بزند كه صداي گرم شيخعبّاس در فضاي اتاق پيچيد:
ـ خوش آمدي جوان. نزديكتر بيا. بيا اينجا بنشين.
و با دست به نزديك خودش اشاره كرد. صداي مهربان شيخعبّاس، درون پرآشوب محمّدعلي را آرام كرد. لبخند زد، جلوتر رفت و در جايي كه شيخ اشاره كرده بود دو زانو و مؤدّب نشست. بيرون صداي باد ميآمد و صداي طلبههايي كه وارد مدرسه ميشدند و به حجرههايشان ميرفتند.
شيخعبّاس كتابش را بست، دست به كمر گرفت و با سختي بلند شد: يا علي. . . به سمت ديوار مقابل رفت و كتاب را روي طاقچه گذاشت. محمّدعلي ماتِ حركاتش شده بود. در رفتار شيخ آرامش و معنويتي موج ميزد كه دوست داشت ساعتها بنشيند و تماشايش كند. شيخعبّاس عباي مندرسش را روي شانه جابهجا كرد، كتري را از روي منقل برداشت و در استكاني لبشكسته امّا تميز چاي ريخت و جلوي محمّدعلي گذاشت:
ـ بفرماييد جوان. بيرون هوا خيلي سرد است.
محمّدعلي جابهجا شد: دست شما درد نكند حاج آقا. راضي به زحمت نيستم.
شيخ به جاي خود برگشت و در حالي كه مينشست پرسيد: خوب نگفتيد اسمتان چيست؟
محمّدعلي سر خم كرد و با احترام جواب داد: من محمّدعلي هستم.
ـ بهبه. خدا حفظتان كند. خوب آقا محمّدعلي از كجا تشريف آوردهايد؟
از ينگآباد حاج آقا. در منطقهي جرقويه است.
شيخعبّاس جابهجا شد و سر تكان داد: بسيار عالي. رسيدن به خير. خوب تعريف كنيد. چطور شد كه الان تصميم به درس خواندن گرفتيد؟ حتماً ميدانيد كه جوانهاي به سنّ شما كه الان در حوزه مشغول به تحصيلاند، از كودكي درس را شروع كردهاند و هر كدام چند سال از شما جلوترند.
ـ محمّدعلي استكان چاي را زمين گذاشت، نفسش را ازسينه بيرون داد و آرامآرام شروع به تعريف كرد. از آن روز سرد طوفاني شروع كرد كه از او خواستند تا بر جنازه نماز بخواند. از اعتماد مردم گفت و از حرفهاي تحقيرآميز آن شيخ و از ايرادي كه به چشم معيوبش گرفت و از اين كه چرا بدون اجازه نماز خوانده است. از پدر كه سالها پيش تنهايشان گذاشته بود و مادر كه حالا با رفتن محمّدعلي تنهاتر شده بود. از نامزدش كه چشم به راه بود و از مغازهي كوچك روغن چراغفروشياش.
حرفهايش را كه تمام كرد نفسي به راحتي كشيد و به ديوار تكيه داد. شيخعبّاس تمام اين مدت ساكت بود و با دقّت به حرفهاي محمّدعلي گوش ميداد. حرفهاي محمّدعلي كه تمام شد، دستي به محاسن سپيدش كشيد و به فكر فرورفت. از چهرهاش كاملاً پيدا بود كه تحت تأثير قرار گرفته است. پس از مدّتي سكوت را شكست و گفت:
ـ ميداني جوان، در نگاهت چيزي است كه دلگرمم ميكند. با اين عقيدهي راسخي كه داري و اطميناني كه در كلامت موج ميزند، مطمئنم اين چند سال تأخير را به زودي جبران خواهي كرد. گفتي كه از خاندان روحاني و بزرگي هستي. پدر مرحومت ملا يوسف هم كه از عالمان زمان بودند. در پيشانيات آيندهاي درخشان ميبينم ولي….
محمّدعلي به دهان شيخعبّاس خيره مانده بود. دلش شور ميزد. نميدانست شيخ چه ميخواهد بگويد. دوست داشت هر چه زودتر كلامش را تمام كند. شيخعبّاس متوجّه حال محمّدعلي شد. بيش از اين در انتظارش نگذاشت و با آرامش گفت:
ـ ولي آقا محمّدعلي. اين موقع سال حجرهي خالي نداريم. كجا ميخواهي سكونت كني؟ آيا در اصفهان كسي را داري كه پيشش بماني؟
محمّدعلي مات و مبهوت ماند. انتظار شنيدن اين حرف را نداشت. فكر نميكرد در اصفهان با مشكلِ نداشتن جا مواجه شود. تمام التماسش را در چشمهايش ريخت و با نگاهي مستأصل و درمانده به شيخعبّاس خيره شد:
ـ نه حاجآقا. من اينجا كسي را ندارم. دستم به دامنتان. راهي جلوي پايم بگذاريد.
شيخ نگاهي عميق به چهرهي محمّدعلي انداخت و ساكت ماند. سرش را پايين انداخت و به فكر فرورفت. اتاق، زير بار سنگين سكوت كمر خم ميكرد. محمّدعلي بيتاب بود. دل در سينهاش قرار نداشت. سكوت شيخعبّاس و بلاتكليفي و انتظار كلافهاش كرده بود. هواي بيرون سرد بود و سوز باد از زير در تو ميآمد امّا محمّدعلي گرمش بود. قطرههاي درشت عرق بر پيشانياش نشسته بود، از سر ناچاري با انگشتهايش بازي ميكرد و منتظر شنيدن كلامي اميدبخش از دهان شيخعبّاس بود. انتظارش زياد هم طول نكشيد. شيخعبّاس سر بلند كرد، نگاهي به حال و احوال پريشان و آشفتهي محمّدعلي كرد و به شيريني خنديد. صداي مهربانش سكوت اتاق را شكست:
ـ فقط يك راه به نظر ميرسد.
محمّدعلي با شوق به شيخعبّاس خيره شد و او شمرده ادامه داد:
ـ آقا محمّدعلي اين مدرسه چهارگوش دارد به نام چهارزاويه. هر زاويهاي سه اتاق در قسمت پايين دارد و سه اتاق هم بالا. بقيهي اتاقها هم كه اطراف حياط است.
لحظهاي مكث كرد و دوباره ادامه داد: يكي از اتاقها بسيار بسيار كوچك است. شايد مساحت اتاق فقط دو متر در يك متر و نيم باشد.
البته اين اتاق الان قابل سكونت نيست. جايي است كه آن را به محل آشپزي طلبهها اختصاص دادهايم. ولي ميتوان آن را مرتّب كرد و براي زندگي آماده نمود. البته من خودم ميدانم كه زندگي در اتاقي با اين شرايط و فضايي به اين كوچكي بسيار بسيار سخت است. ولي چارهاي نيست. آقا محمّدعلي حتماً ميداني كه هيچ كاري بدون مشكل نيست. حالا كه تصميم گرفتهاي درس بخواني و رضاي خدا را به دست آوري، بايد اين چيزها را هم به جان بخري. با اين توضيحات، حاضري در اين اتاق زندگي كني؟
محمّدعلي كه تا آن موقع سر به زير داشت و با دقّت به حرفهاي شيخعبّاس گوش ميداد، سر بلند كرد و نگاهش را به نگاه زلال شيخ دوخت:
حاج آقا، من از همان موقع كه تصميم گرفتم ينگآباد را ترك كنم و به اصفهان بيايم، خودم را آمادهي پذيرفتن هر مشكلي كرده بودم. زندگي كردن در آن اتاق كوچك هر چقدر هم كه سخت باشد، سختتر از تنها گذاشتن مادرم كه نيست. خدا را شكر. همين سرپناه كوچك هم من را كفايت ميكند.
شيخعبّاس از روي رضايت تبسّم كرد و محمّدعلي ادامه داد:
حاج آقا، پس تكليف طلبهها چه ميشود؟ غذايشان را كجا تدارك ببينند؟ چطور بايد راضيشان كنم؟ شيخعبّاس دستي به محاسنش كشيد و گفت:
ـ راضي كردن طلبهها با من. ميتوانند غذايشان را در همان مكاني كه آب ميكشند، تهيّه كنند. من هم حاضرم كمكت كنم كه خاكسترهاي اين اتاق را بيرون بياوري و دستي به سر و روي اتاق بكشي. فقط جوان، بايد اجازهي سكونت در اين اتاق را از آقا سيّدمحمّدباقر ابطحي سدهاي[20][20] بگيري.
لحظهاي غبار ترديد نگاه محمّدعلي را پوشاند: يعني ممكن است قبول نكنند؟
ـ نه. حتماً قبول ميكنند. در هر صورت اجازهي اين كار را بايد ايشان بدهند. تو فقط تمام ماوقع را برايشان شرح بده. نگران نباش. مشكلي پيش نميآيد.
كجا ميتوانم پيدايشان كنم؟
ـ چيزي به نماز مغرب نمانده است. نماز به جماعت ايشان برگزار ميشود. بعد از نماز ميتواني خدمتشان برسي.
محمّدعلي آسوده شده بود. چيزي شبيه شوق درونش ريشه دوانده بود و داشت به تمام وجودش سرك ميكشيد. آرام سر برگرداند و از پنجرهي كوچك اتاق شيخعبّاس، نگاهي به آسمان دم غروب انداخت. نشاني از خورشيد نبود. هوا بوي برف تازه ميداد و ابرهاي سياه و سنگين توي هم ميلوليدند.
***
گرد و خاك فضا را پر كرده بود و نفس كشيدن را مشكل ميكرد. يك لايهي غبار روي لباسها و سر و صورتشان نشسته بود. آستينها را بالا زده بودند و خاكسترها را دست به دست ميكردند و بيرون ميآوردند. طلبهها شرمندهاش كرده بودند. چند نفرشان جمع شدند و خواستند كه كمكش كنند و محمّدعلي هر چه اصرار كرد كه خودش به تنهايي اين كار را انجام دهد. راضي نشدند. و حالا ديگر كف اتاق تميز شده بود. محمّدعلي با اصرار طلبهها را راهي حجرههاشان كرد:
خيلي زحمت كشيديد واقعاً شرمندهام كرديد. باقي كارها را خودم انجام ميدهم. اگر چه كاري هم نمانده است. همهي زحمتها به دوش شما افتاد.
تنها كه شد، دستمال بزرگي از ميان وسايل مختصرش برداشت و به سمت حوض وسط مدرسه رفت. آرام خم شد و دستمال را در آب خيس كرد و به طرف اتاق رفت. در چهارچوب در، لحظهاي مكث كرد و نگاهي به ديوارهاي سياه دودزده انداخت.اتاق خيلي كوچك بود. دو گام كه برميداشت به ديوار مقابل ميرسيد!
لحظهاي به نظرش رسيد، اتاق قبر گَل و گشادي است كه براي زندگي و درسخواندنش مجبور است با آن بسازد. از فكر و خيال بيرون آمد، لبخند زد و بياعتنا شانههايش را بالا انداخت. اين چيزها كه براي او مهم نبود. قبلاً فكر همهي اين مشكلات را كرده بود.
پا به اتاق گذاشت و شروع به پاك كردن دودهها از ديوارها و سقف اتاق كرد. كارش زياد طول نكشيد و لحظاتي بعد تمام ديوارها تميز شده بودند. نفسي به راحتي كشيد و نتيجهي كارش را با رضايت نگاه كرد.
حالا ديگر همه چيز آماده بود. دستهايش را در آب حوض شست و وسايل مختصرش را برداشت. اندكي در آستانهي در ايستاد و به در و ديوار اتاق نگاه كرد. زير لب زمزمه كرد: خدايا به اميد تو و وارد اتاق شد. زيلوي كوچك و مندرسش را كف اتاق پهن كرد و رختخواب ناچيزش را نيز به ديوار اتاق تكيه داد. باقي وسايلش را كه حجم كوچكي داشتند، كنار رختخوابها گذاشت. همه چيز آماده بود. كم و كسر نداشت.
احساس خستگي ميكرد. از صبح زود بيوقفه كار كرده بود. تا وقت اذان ظهر هنوز فرصت داشت و با خودش فكر كرد تا آن موقع كمي استراحت كند. آرام دراز كشيد و دستش را زير سر گذاشت. نفس عميقي كشيد و خواست پاهايش را دراز كند كه ديوار مقابل اجازه نداد! طول اتاق كوتاه بود و محمّدعلي بايد پاهايش را جمع ميكرد.
اعتنايي نكرد. بيخيال لبخند زد و چشمهايش را بست.
روزها مثل هميشه بودند. تكراري و يك نواخت. آفتاب كه از گوشهي آسمان سرك ميكشيد روشنايي رابه سر شهرميپاشيد، زندگي شروع ميشد. لحظهها تكرار ميشدند، تكثير ميشدند و تا به خود ميجنبيدي روز تمام ميشد. سياهي و تاريكي كوچهها را ميبلعيد و پس از آن جنبوجوش ميخشكيد. شب، مهمان خانهها ميشد. ساعاتي سكوت بود وآرامش. و دوباره صبح. دوباره روز از نو روزي از نو.
روزها مثل هميشه بودند. شبيه به هم. ميآمدند و ميرفتند و زندگي جريان داشت. آسمان مثل هميشه بود. گاهي ابرداشت و خورشيد را نشان نميداد و گاهي صاف بود و روشن. هوا هم مثل هميشه بود. گاهي سردتر گاهي گرمتر.
همه چيز عادي بود. همهچيزمثل هميشه بود. امّا براي محمّد علي زندگي شكل ديگري داشت. محمّدعلي روزها را جور ديگري ميديد. از وقتي كه درس را شروع كرده بود، زيرورو شده بود. احساس عجيبي داشت. با خودش كه خلوت ميكرد، نميفهميدآن چه دردرونش ميگذرد، چيست. حال و هواي غريبي بود امّا هر چه بود عجيب شيدايش كرده بود.
روز برايش از اذان صبح شروع ميشد. نمازش را كه ميخواند ديگر نميخوابيد. كتابش را به دست ميگرفت و يك نفس ميخواند. اتاق، كوچك بود. خيلي كوچك و محمّدعلي نميتوانست پاهايش را راحت دراز كند. امّا مگر براي او اهميّت داشت؟ چهار زانو ميزد و سرش را در زير كور سوي نور چراغ روي كتاب خم ميكرد و فقط از درد استخوانهاي پا وكمرش بود كه سربلند ميكرد و ميفهميد مدتها است در حال مطالعه است.
اشتياق عجيبي در وجودش شعله ميكشيد. هر روز كه بيدار ميشد تا شروع درس لحظه شماري ميكردوبيتاب بود. درسها از صبح شروع ميشد و محمّد علي زودتر از همه و گاهي ناشتايي نخورده سر درس حاضر ميشد. نه اينكه فرصت نكند چيزي بخورد، كه معمولاً چيز چشم گيري براي خوردن نداشت. غذاي روزانهاش وعدهي نا چيزي بود از نان بيات كه خيس ميكرد ودر سفره ميپيچيد و گاهي مقداري ماست، اگر آشنايي از ده ميآمد و مادر برايش ميفرستاد.
محمّدعلي اين روزها چقدر مديون دستهاي مادر بود. مادركه يكّه و تنها در ينگآباد مانده بود و تمام بار زندگي به دوشش بود. زندگيشان هر چند ساده و بيپيرايه بود و هر چند سخت ميگذشت، امّا آبرومندانه بود و اين زندگي آبرو مند و شريف را دستهاي با تدبير و خستهي مادر ميچرخاند. دستهايي كه با كاركردن بر روي تكّه زمين كشاورزيشان كه از پدر به يادگار مانده بود و با ترك خوردن و زخمي شدن پاي دار قالي، هم خرج محمّدعلي در اصفهان را ميداد وهم زندگي نامزدش را در ده تأمين ميكرد و در نهايت اگر چيزي ميماند…خوب، مادر هم بايد روزگار ميگذراند!
زندگي سخت ميگذشت. محمّدعلي به ياد نداشت در اين چند روز اخير، يك وعده غذاي سير خورده باشد. وسايلي كه در اختيار داشت بسيارمختصر و ناچيز بود. اتاق، هميشه سرد بودو سوز سرما از درز در به داخل هجوم ميآورد و اگر جواني و توانايي محمّدعلي نبود، هرگز نميتوانست با روانداز نازك و چراغ نفتي كوچكش سرما را تاب بياورد.
زندگي طاقت فرسا بود امّا او با رضايت تحمل ميكرد. تحمّل كردن را از مدّتها پيش آموخته بود و به سختي كشيدن عادت داشت. اين سختيها هر چه بود از دوري مادر كه سختتر نبود. تمام مشكلات را به جان ميخريد كه روزگار كم، روي ناخوشش را به او نشان نداده بود.
همهي فكر و ذهنش درس بود. هر روز كه ميگذشت علاقهاش بيشتر ميشد و با انگيزهي بيشتري بر سر درس حاضر ميشد. از همان روز اول خودش را نشان داد و نظرها را به سوي خودش جلب كرد.
زودتر از همه بر سر كلاس درس حاضر ميشد و ديرتر از همه بيرون ميآمد. هميشه اگر سؤالي در ذهن داشت سر به زير و مؤدب از استاد ميپرسيد و جواب ميگرفت. درس هم كه تمام ميشد به اتاق محقرّش بر ميگشت و دوباره مهمان كتاب ميشد.
وقتش را تلف نميكرد. به ندرت از محيط مدرسه بيرون ميرفت،مگر گاه گداري كه ميخواست مختصر ناني تهيّه كند يا كاري ضروري داشت. سرگرمي چنداني نداشت. دل مشغولي اش كتاب بود و مطالعه، و گاهي به حجرهي طلبههاي ديگر ميرفت و لحظاتي مهمانشان ميشد. اتاق كوچك و محقّر خودش پذيراي مهمان نميتوانست باشد كه خودش را نيزبه سختي تحمّل ميكرد. طلبهها دوستش داشتند. به سادگي و صداقتش احترام ميگذاشتند و ارادهاش را تحسين ميكردند. همراهي باطلبهها، تنها سرگرمي زندگي سادهي محمّدعلي بود و پس از جدايي از آنها باز دوباره گوشهي تنهايي خودش بود و درس و درس ودرس.
زندگي جريان داشت. روزها، ميآمدند و ميرفتند و روزهاي محمّدعلي اين گونه ميگذشت... .
يكيدو ساعت از ظهر گذشته بود. از جنب و جوش طلبهها خبري نبود و سكوت روي سر مدرسه سايه انداخته بود. هر از گاهي خلوت محيط را عبور شتابزدهي پرندهاي از فراز آسمان مدرسه، يا صداي به هم خوردن دري آشفته ميكرد. هميشه همينطور بود. معمولاً در اين ساعت كسي بيرون كاري نداشت. درسهاي صبح كه تمام ميشد و نمازظهر را كه ميخواندند، يكباره مدرسه را سكوت فرا ميگرفت. همه در حجرههايشان ميماندند و تا شروع درسهاي بعدازظهر به كارهايشان ميپرداختند. مختصر غذايي ـ اگر بودـ ميخوردند، استراحت ميكردند يا درس ميخواندند. و بعد، دوباره جنبوجوش شروع ميشد و مدرسه جان ميگرفت.
محمدعلي در گوشهي اتاق كوچكش روي كتاب سرخم كرده بود و با دقّت سرگرم خواندن بود. از بعد از نمازظهر، بيوقفه خوانده بود و حالا استخوانهايش درد ميكرد و چشمهايش خسته شده بود. لحظهاي چشم از كتاب برداشت و صاف نشست. ديگر خسته شده بود و نميتوانست ذهنش را متمركز كند. احتياج به كمي استراحت داشت.
به ديوار تكيه داد و پاهايش را دراز كرد. نفس عميقي كشيد، چشمهايش را آرام رويهم گذاشت و به فكر فرو رفت. فكر درسها، فكر تنگدستي، فكر ماه رمضان كه در راه بود و فكر مادر ….
خيال مادر كه به سرش هجوم آورد، دلش را لرزاند. خيلي وقت بود كه مادر را نديده بود. نه اينكه از او بيخبر باشد؛ دورادور از طريق كساني كه از ده ميآمدند خبرش را ميگرفت، امّا دلش هواي ديدنش را داشت.
چند روزي بود كه فكر جديدي ذهنش را مشغول كرده بود. خيال داشت ماهرمضان را در ده خودشان باشد. دوست داشت آموختههايش را در اختيار مردم بگذارد. دلش ميخواست تصوير پدرش دوباره براي اهالي زنده شود امّا مردّد بود. نميدانست شرايط چگونه خواهد شد. آيا مردم محل… ؟
ضربهاي كه به در خورد، رشتهي افكارش را از هم گسيخت. گوش خواباند… كسي آرام به در ميكوبيد و اسمش را صدا ميكرد. سريع بلند شد، عبايش را روي شانه مرتّب كرد و با دو گام خودش را به در رساند! لحظهاي مكث كرد و در را باز كرد. چهرهي خندان شيخ عبّاس كه دستش را دوباره براي درزدن بالا برده بود، در قاب در نمايان شد.
محمّدعلي لبخند زد و پيشدستي كرد: سلام حاجآقا.
ـ سلامُعليكم جوان، داشتم نااميد ميشدم. فكر كردم دراتاق نيستي. صداي در را نميشنيدي؟!
محمّد علي با شرمندگي سر به زير انداخت:
شرمنده حاجآقا. داشتم فكر و خيال ميكردم. حواسم نبود. بفرماييد داخل.
و از كنار در عقب كشيد و راه را براي شيخعبّاس بازكرد. شيخ عبّاس نعلينهاي مندرسش را درآورد و داخل شد. محمّدعلي، قبل از اينكه در را ببندد نعلينهاي شيخ را جفت كرد و بعد داخل اتاق شد.
شيخعبّاس به ديوار تكيه داد و نفس راحتي كشيد. نگاهش را به اطراف چرخاند و روي كتابهاي محمّدعلي مكث كرد. سربلند كرد و پرسيد:
ـ خوب تعريف كن. چه خبر؟ درسها خوب پيش ميروند؟
بله حاجآقا. تا حالا كه خدا خيلي به من عنايت داشته است. خدا را شكر عقبماندگيهايم را هم با كمك طلبههاي ديگر و آقايان اساتيد جبران كردهام. خودم هم تا جايي كه در توان دارم تلاش ميكنم.
ـ زندگي سخت نميگذرد؟ راضي هستي؟
محمّدعلي تبسّم كرد:
بازهم خدا را شكر. خيلي سخت نيست. ميگذرانيم. از آن گذشته زندگي همهي طلبهها همينجور است. با سختيها كنار ميآيند.
شيخعبّاس جابهجا شد، از سر رضايت لبخند زد و سر تكان داد:
ـ احسنت. احسنت. همهي اهل حوزه همينطورند. سادگي و فقر، جزء اصلي زندگي همهي طلبهها است. خوب حالا تعريف كن. كجا سير ميكردي؟ فكر و خيالت در مورد چه بود؟ همان كه نگذاشت صداي در را بشنوي.
از خدا كه پنهان نيست از شما چه پنهان حاجآقا. من قصد دارم ماه مبارك رمضان را در ده خودمان باشم. دوست داشتم رونقي به مسجد محل بدهم و ياد پدر مرحومم را زنده كنم. امّا نميدانم عكسالعمل مردم محل چيست. بهخاطر ماجراي آن روز كذايي و حرفهاي آن شيخ كه گفت نمازي كه خواندي با چشم معيوبت اشتباه بود. البته مردم هميشه به من لطف داشتند و به من اعتماد كردند. الان هم همه ميدانند كه من در حوزهي اصفهان مشغول به تحصيلام. امّا به هرحال…
شيخ عبّاس شگفتزده حرفش را قطع كرد:
ـ عجيب است. من هم براي همين موضوع به سراغت آمده بودم. حتماً ميداني اصفهان آقايان فقهاي بزرگي دارد. آمده بودم پيشنهاد بدهم كه اگر مايل باشي، استفتايي از آنها بخواهيم.
محمّدعلي با تعجّب به چشمهاي شيخعبّاس خيره شد:
استفتاء؟ در چه موردي؟
ـ در مورد ماجراي خودت. اينكه آيا كسي كه يك چشمش معيوب است نميتواند پيشنماز شود و نمازميّت و نمازجماعت بخواند؟ حكمش را برايمان مينويسند و خيالت راحت ميشود.
محمّدعلي تا حالا به اين موضوع فكر نكرده بود. پيشنهاد خوبي بود. اگر اين كار عملي ميشد، هم خيال خودش راحت ميشد و هم جواب و امضاي فقها برايش مثل يك سند بود و كمكش ميكرد. تمام قدردانياش را در نگاهش ريخت و به شيخ عبّاس نگاه كرد:
خيالم راحت شد. خدا خيرتان بدهد حاجآقا. به دادم رسيديد. خيلي پيشنهاد خوبي است. تا حالا اين موضوع به فكر خودم نرسيده بود.
ـ پس اگر موافق باشي من خودم با آقايان مكاتبه ميكنم و خبرش را هر وقت كه رسيد به تو هم ميدهم.
محمّدعلي تبسّم كرد و متواضعانه سر به زير انداخت:
من حرفي ندارم. حاجآقا شما هميشه به من لطف داشتهايد و كمكم كردهايد. خودتان مختاريد و هرجور كه صلاح ميدانيد عمل كنيد. من منتظر رسيدن جواب ميمانم.
شيخ عبّاس آمادهي رفتن شد. عبايش را روي شانه مرتّب كرد، دست به زانوگرفت و بلند شد:
ـ ياعلي… خوب آقا محمّدعلي من ديگر مزاحم نميشوم. آمده بودم همين موضوع را بگويم و بروم. خدا را شكر، شما هم كه موافق بودي. من بروم تا تو هم به درسهايت برسي.
محمّدعلي دست به سينه گذاشت و سرخم كرد:
حاجآقا خيلي در حقّ من لطف كرديد. واقعاً نميدانم زحماتتان را چطور جبران كنم.
شيخ عبّاس به شيريني خنديد و دست به شانهي محمّدعلي گذاشت:
ـ نه آقا محمّدعلي. من خيلي هم خوشحال ميشوم كه به جوانهايي مثل شما كمك كنم. انشاءالله خدا از همهي ما راضي باشد. شما فعلاً تمام فكر و ذكر خود را به درسها مشغول كنيد. فعلاً خدانگهدار.
اين را گفت و از حجره محقّر بيرون رفت و قدم به حياط گذاشت. محمّدعلي شيخ را چندقدمي مشايعت كرد و سپس به سمت اتاق برگشت. دم در، قبل از آن كه پا به اتاق بگذارد، لحظهاي مكث كرد. آسمان صاف بود و خورشيد داشت كمكم از چشم پنهان ميشد. طلبهها يكييكي بيرون ميآمدند و دوباره مدرسه را همهمهاي گنگ پرمي كرد.
پا به اتاق گذاشت و در را بست. كتابهايش در گوشهي اتاق ـ آنجا كه شيخ عبّاس لحظاتي قبل نشسته بود ـ بازمانده بود و او را به خود ميخواند.به ديوار تكيه داد و چشمهايش را بست. غروب داشت فراميرسيد و محمّدعلي بار ديگر با يك دنيا انديشه تنها مانده بود. انديشهي پيشنهاد شيخ، انديشهي سفر به ينگآباد، انديشهي فردا، انديشهي آنچه اتّفاق افتاده بود و آنچه در پيشرو داشت.
خبر در تمام ده پيچيده بود. دهان به دهان گشته بود، خانه به خانه سرك كشيده بود و حالا داشت مردم را گروه گروه جلوي خانهي ملا يوسف مرحوم جمع ميكرد. خبر را نايب ابراهيم به همه رساند. از دو روز پيش كه از اصفهان برگشت دست به كار شد. كوچه به كوچه گشت و هرجا رسيد گفت كه مُل مَندَلي[21][21] پسر حاج ملا يوسف پُتـه [22][22] گرفته است. گفت كه آقايان ف
